X
تبلیغات
زولا
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

 بنگلورنامه پگی خسرو(۲)

 

سلام 

یادمه گفته بودم از اینجا براتون می نویسم 

خب 

چون تقاضاها خیـــــــــــــــــــــــــــــلی زیاد بود 

یه چند مورد دیگه که بنظرم جالب میان رو می نویسم 

 

1- حاضرم شرط ببندم که شما توی ایران یا هرجای دیگه دنیا از خیابون با احتیاط رد میشید 

اما متأسفانه توی خیابونای هند احتیاط به دردتون نمی خوره 

اینجا باید با سلام و صلوات رد شید از خیابون 

باور کنید اینجا احتیاط به کارتون نمیاد 

یعنی اگر بخواید مثل بچه خوب اول چپ و بعد راست رو نگاه کنید و از خیابون رد شید 

اونوقت مرگتون حتمیه (دور از جونتون) 

چون اینجا قوانین رانندگیش برعکس ایرانه 

اگرم بخواید اول راست رو نگاه کنید و بعد چپ 

اونوقتم باز تصادف رو شاخشه 

(نگید نه که بچه هایی که چند ساله اینجان هم به این موضوع عادت نکردن)  

تازه 

اگرم بتونید با این قضیه کنار بیاید 

یکم ساده انگارانه است که فکر کنید این هندیا اصلاً اهمیتی به قانون میدن 

پس حرف من رو گوش کنید و موقع رد شدن از خیابون چشماتون رو ببندید و با صلوات و نذر و نیاز و امید به امداد غیبی! از خیابون رد شید 

باشد که به سلامت به مقصد برسید (ان شاءلله)

باور کنید این روش امنیتش بیشتره  

و من %100 تضمین می کنم که برای به سلامت رسیدنتون دعا کنم 

من تذکرم رو دادم 

دیگه خود دانید 

 

2- خب راستش شما اینجا آدم پابرهنه زیاد می بینید 

اما این اشتباهه که فکر کنید این آدما همه از سر فقر و نداری پابرهنه هستن 

اصولاً چون هندیها آدمهای راحت طلبی هستن 

زحمت کفش و دمپایی پوشیدن رو به خودشون نمی دن 

یعنی شما می بینید که آدم حسابی هاشون هم (البته بجز خیابون) پابرهنه راه میرن 

یعنی میشه گفت همه اونایی که فقیرن کفش ندارن، اما لزوماً همه اونایی که کفش ندارن فقیر نیستن 

 

3- هندیها آدمهای بی نهایت قانعین 

یعنی حتی اگر سر شما کلاه هم بذارن 

به همون میزانی که مد نظر خودشونه قانعن 

یعنی همچین پدرسوخته بازیاشونم معصومانه است  

و حتی اگر شما اصرار هم بکنی که بیشتر بپردازی برای کلاهی که دارن سرت می ذارن 

امکان نداره زیر بار برن 

یکی از بچه ها تعریف می کرد که می خواسته موتورش رو جایی پارک کنه 

یکی آمده گفته اگر می خوای موتورت رو پارک کنی باید 10Rp بدی (در حالیکه همچین قانونی نداشته جایی که پارک کرده)

اینم 100Rp درآورده داده به طرف و راهش رو گرفته رفته 

می گفت تا یه عالم راه دنبالم می دوید که نه باید فقط 10Rp بدی  

(از شما چه پنهون، من اگر بودم پول رو می ذاشتم تو جیبم و می گفتم ...، می خواستی  حواست رو جمع کنی)

 یا یکی دیگه تعریف می کرد که می خواسته جایی بره 

جلوی یه ریکشایی رو می گیره که راننده مسیر مثلاً 15Rp رو میگه 30Rp می گیرم می برم 

اینم میگه باشه تو ببر من 300Rp میدم 

می گفت یارو حرکت نمی کرد و ایستاده بود که نه 300 تا زیاده و همون 30 تا رو باید بدی 

اینه که اصلاً استعداد کلاهبرداریشون خوب نیست 

 

4- اونایی که منو از نزدیک می شناسن خوب می دونن که من چقدر به بو (بخصوص بوی بد) حساسم و بوی بد رو از فاصله خیلی دور تشخیص میدم 

من همیشه یه عادتی داشتم اونم اینکه وقتی از کنار کسی که ظاهر مرتب و تمیزی نداشت (معمولاْ‌ آقایون) رد می شدم، نفسم رو حبس می کردم تا احتمالاً بوی عرقش اذیتم نکنه 

معمولاً هم این حالت رو نگه می داشتم تا چند قدم از هم فاصله بگیریم 

نمی دونم باورتون میشه یا نه 

اما توی این مملکت که مردمش به کثیفی و تنبلی معروفن و توی آب و هوای گرم و مرطوبش تمام مدت آدم عرق میکنه و آب هم توش کمه 

من تا حالا نشده از کنار یه هندی رد شم که بوی بد بده بدنش 

یعنی حتی کارگرهاشون هم با اینکه شرشر عرق می ریزن 

اما بو نمیدن 

یعنی بوی بد نمیدن 

اتفاقاً برعکس 

خیلیاشون بوی خیلی خوبی هم میدن 

(بوی عطرهای هندی که همه بینهایت شیرین و تندن که من فقط می تونم در حد یه نسیم زودگذر تحملشون کنم و در اون حد جداً خوشبو و مست کننده ان

اما در عوض 

اینجا هر ساعت شبانه روز 

از کنار هر خونه ای که رد شی بوی پیازداغ و سیر داغ خفه ات می کنه 

شاید بگید سیرداغ و پیازداغ بوی خوبی دارن 

بله موافقم 

اما نه اینکه 24 ساعت توی دماغ آدم باشه این بو

 

5- اینجا تقریباً غیرممکنه که بتونید 2تا ساختمون شکل هم پیدا کنید 

یعنی هر خونه ای با یه سبک و سیاق و نقشه و طرح و رنگی ساخته میشه 

باور کنید یا نه 

ساختمونی که من توش زندگی می کنم 5 واحد داره با 5 تا نقشه 

و چیز دیگه که خیلی خیلی جالبه  

رنگ آمیزی خونه هاست 

البته منظورم نمای بیرونیه 

که اینقدر رنگهای شاد و قشنگی دارن 

که آدم موقع رد شدن از کوچه ها فکر می کنه داره وسط یه نقاشی قدم می زنه 

اینم چندتا عکس که باور کنید 

 

 

  

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این آخری ساختمون ماست 

کلاً نمای بیرونی خونه هاشون خیلی قشنگه 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

* خیلیا می پرسن اونجا دوست پیدا کردی؟ (عین این بچه کوچولوها که میرن مهد کودک

بله پیدا کردیم 

اینم عکس یکی از دوستامه که هرروز با دوستش میان روی درخت پشت اتاق ورجه وورجه و بازی می کنن 

خیلی باهم صمیمی شدیم 

هرروز اینا با هم بازی می کنن و منم تماشاشون می کنم   

 

 شرمنده عکس واضحتر امکانپذیر نیست 

 

 

* دوستای عزیزی که لطف کرده بودن و برای پست قبل کامنت گذاشتن 

 از لطف و تبریکهاتون ممنونم  

 

* دلم نیامد نگم که ما مُدَتیست با این آهنگ و این آهنگ بسیار حالی به حوولی می شویم و تا 2 صبح نمی توانیم خودمان رو کنترل کنیم 

خیلی باحال می باشند 

پیشنهاد می کنیم شما هم امتحان فرمایید و بیزحمت حاضرین به غایبین اطلاع بدن

 

GoOdLuCk 

*pegi 

 

یکشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 *...*

 

سلام 

می دونید 

راستش من همیشه از اسم "سارا" خیلی خوشم میامد 

یعنی از همون بچگی یه حس خوبی نسبت به این اسم داشتم  

و از شما چه پنهون که به اونایی که اسمشون "سارا" بود هم یه نیمچه حسادتی می ورزیدم 

 

تا اول دبیرستان حتی یه دوست "سارا" هم نداشتم 

اما اول دبیرستان یادمه ۴ تا "سارا" توی کلاسمون بودن 

که این ۴ تا محض درمون ۲تاشونم بهم نمی خوردن 

یعنی اصلاْ‌ هرکدوم یه چیزی می گفت و یه سازی می زد برای خودش و هیچ ربطی هم به بقیه نداشت

 

اما بالاخره من تونستم به این آرزوی زمان بچگیم جامه عمل بپوشونم و با یکی از این "سارا"ها دوست شم 

نه که فکر کنید یه دوستی ساده ها 

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 

یه دوستی عمیق و صمیمی که تا همین امروز هم ادامه داره 

 

خب من بعد از اون سارا با "سارا"های دیگه ای هم دوست شدم 

اما نمی دونم چه حکمتیه که همیشه اولین ها بیشتر به دل آدم می شینن 

 و این سارا بهترین "سارا"ی زندگی منه

 

من و این سارا خانم 3 سال دبیرستانمون رو با هم روی یه نیمکت گذروندیم و فقط  خدا می دونه که چیا بینمون گذشت 

روزهای  پر از خاطره 

که اگر الآن چیزی از دوران دبیرستانم باشه که با یادآوریش لبخند بزنم 

همین یادآوری خاطراتیه که با سارا داشتم 

 

بهترین دوستم بود 

بهترین دوستم هست 

اونوقتا خیلی دوستش داشتم 

هنوزم خیلی دوستش دارم  

 

هرچند که بعد از دوران دبیرستان هرکدوم سرگرم کار خودمون شدیم و رفتیم دنبال زندگی خودمون 

اما تا همین لحظه این دوستی ادامه داره 

شاید این چند سالی که از دبیرستانمون می گذره سالی 3-2 بار بیشتر همدیگه رو نمی دیدیم 

اما این دلیل نمیشه که بگیم این دوستی از بین رفته یا حتی کمرنگ شده 

نخیر 

هنوز به قوت خودش باقیه 

(به کوری چشم جمیع حسودان) 

 

خلاصه که ما با این سارا خانم عوالمی داشتیم  

که خب 

مستحضرید که دست نا اهل روزگار حالا دیگه بیشتر از هر وقتی توی این چند سال آخر از هم دورمون کرده 

 

اما حالا من چرا اینا رو اینجا نوشتم؟؟؟ 

آخه تولد این دوست جون منه 

پس  

یه تبریک جانانه + هزار تا بووووووووووووووووووووووووووووووس + هزارتا آرزوی رنگی و قشنگ 

   

برای بهترین و صمیمی ترین دوست همه عمرم 

سارا جونم 

عزیز دلم 

تولدت مبارک خانمی 

امیدوارم سالهای سال در کنار خانواده بزرگوار و ... عزیز سالم و شاد و موفق و سربلند زندگی کنی 

و عین همه این سالها هی من بیام بهت تبریک بگم 

 

تولدت مبارک سارا جونم 

 

با یه دنیا آرزوی خوب و بنفش 

 

 

 

goodluck 

*pegi 

 

جمعه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

بابا هنررررررررررررمند

 

سلام

می دونید

من یه بیماری (شما بخون مرض) خاصی دارم که متأسفانه غیر قابل درمان می نماید

اونم اینکه خوشم میاد هی برای خودم کار بیخودی درست کنم و یجورایی دست خودم رو بند کنم

حالا اگر این کار در زمینه هنری!! باشه که دیگه واویلا

ما یه baby داریم که همچین خیلی هم baby  نیست و امسال کلاس اول دبستانه

این baby از وقتی که کُلِش روی یه مبل جا میشد (وقتی میامد خونه ما روی 1 مبل 1 نفره می خوابوندیمش) تا الآن که وقتی می شینه روی مبل پاهاش به زمین می رسه منزل ما رفت و آمد می کردن (البته آمدش بیشتر از رفتش بود) برای همین یه وابستگی خاص و شدیدیییییییییییییییییییی نسبت به من و مامان داره

اینه که هروقت کارای خُل کاری داره (منظورم کاردستیهای مدرسه اشه) صــــــــــــــــــــــاف میاد خونه ما

منم خب بخاطر همون مرضی که عرض شد خدمتتون

و برای اینکه سرم درد می کنه برای اینجور دردِ سرا

همیشه قبول می کنم کارش رو انجام بدم

و از اونجایی که یه اخلاق گند دیگه هم دارم و اونم اینه که برای اینجور کارا کار هیچکس دیگه ای رو قبول ندارم و رسماً معتقدم که دیگران خراب می کنن، همه کار رو از طرح اول تا تحویل آخر خودم تنهایی انجام میدم

البته این baby ما این اخلاقش رو از خواهر جان بزرگترش به ارث برده که وقتی میامد و کاردستی می خواست خودش هیـــــــــــــــــــچ ایده و نظری نداشت و هرچی من خودمو (و گاهی اونو) میزدم که «بابا، دست کم بگو چی باید درست کنم برات» هیــــــــــــــــــــچ بروی خودش نمیاورد و نهایتش این بود که بگه «هرچی دوست داری»

اینه که دیگه اصلاً به نظر خودشون کاری ندارم و هرکار دلم بخواد انجام میدم

آخرشم چون بشدت عادت دارم اینجور کارها رو دقیقه 90 (اگر 92 یا 93 هم شد که چه بهتر) تحویل بدم، مجبورن!!!! که خوششون بیاد

تحویل کار در دقایق (ثانیه های) آخر یعنی «همینه که هست!»

بهرحال

آخرین شاهکاری که من برای این baby جان درست کردم مربوط میشد به ...... چند ماه پیش

یعنی وقتی درسشون رسیده بود به حرف "ز"

که مامان جانش تشریف آوردن خونه ما و اعلام فرمودند که «درس baby اینا رسیده به "ز" و رسمه توی کلاسشون که هر حرفی رو که خوندن، یکی از بچه ها باید برای اون حرف کاردستی به تعداد همه بچه های کلاس درست کنه و ببره!! اینبارم نوبت baby جانه. حالا من خودم فکر کردم!!!! یه طرحی به نظرم رسید!!!! گفتم اگر بشه سی و یکی (تعداد بچه های کلاس) زنگوله درست کنم!!!! ببرم بدم دستشون که مثلاً کاردستی حرف "ز" باشه و خلاص»

خب این جملات ظاهراً ایرادی نداره

اما وقتی ترجمه بشه ایراداتش هم نمایان میشه

ترجمه شده جملات بالا اینه:

«درس baby اینا رسیده به "ز" و من چون الکی خوشم خیلی زیاد!!! فکر کردم که بیام به تو بگم برای همه بچه های کلاس نفری یه کاردستی درست کنی مربوط حرف "ز" تا baby جان ببره همینطوری محض خود شیرینی بعد برای اینکه تو باز مثل همیشه غر نزنی که دست کم خودتون طرح و ایده بدید من درست می کنم، گفتم بگم من به زنگوله فکر کردم که تو نتونی چیزی بگی!! بعدم گفتم زنگوله چون مطمئن بودم تو اونقدر خُل هستی که زرتی بگی نه!!!! این اصلاً خوب نیست و من یه فکر بهتر دارم و چون کار من رو هم قبول نداری مثل همیشه خ.ر بشی و بگی خودم درست می کنم و من با خیال راحت به زندگیم می رسم»

به جون خودم همه رو مو به مو براتون ترجمه کردم بدون کلمه ای پس و پیش!!!

خب

متأسفانه نقشه شومش گرفت و من ذلیل نشده گفتم «نه!!!! این اصلاً خوب نیست و...» طرح خودم رو دادم

حالا طرح من چی بود؟؟

گفتم می تونین (می تونم) با حرف "ز" یه سری آدمک درست کنین (درست کنم) که هرکدوم با نقطه شون یه موضوعی داشته باشند مثلاً ...»

نذاشت حرفمو تمام کنم و فوری گفت «من که نمی دونم پگی جان، نقاشیمم که هیچوقت خوب نبوده. خودت زحمتش رو بکش. فقط هرچی خواستی بگو من برات تهیه کنم»

نه، جان من، شما بگید. من خُل نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه که باز دوباره با دستا و زبون خودم توی چاه انداختم خودمو

(البته این رو هم بگم که من واقعاً از اینجور کارا لذت می برم، اما سی و یکی کاردستی یعنی 1 هفته من کامل پَـــــــــــــــــــــــــر)

دست به کار شدم

اول طرح اولیه رو کشیدم بردم نشونشون دادم و خیر سرم از خواهر و مامان baby نظر خواستم که عجب کار عبث و باطلی

بعدم آمدم نشستم سر کار و همونطور که گفتم 1 هفته عیـــــــــــــــــــــــــن یک عدد کارگر زحمت کش محترم تمام وقتی رو که خونه بودم مشغول کار شریف کاردستی سازی بودم

و خب طبق معمول درست تا ثانیه ی آخر هم لفتش دادم

اما اینقدر خودم از نتیجه کار خوشم آمد

اینقدر خوشم آمد

که مطمئنم اگر بازم بیان و بگن «قراره یه کاردستی درست کنیم!!! اینجور و اونجور» بازم من میگم «نه!!!! این خوب نیست، بذارید من خودم درست می کنم» (اصلاً باور کنید یکی از دلایلی که من پاشدم آمدم هند همین بود)

دیدید گفتم خُلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینبارم برای اولین بار!!!! یادم موند که از هنرنماییم عکس بگیرم

تا حالا شونصد تا کاردستی براشون درست کردما

یکی از یکی بامزه تر

(به جون خودم نه، به جون شما هم نه، به جون همون که می دونید)

اما یادم میرفت ازشون عکس بگیرم

از این یکیا گرفتم که شما هم ببینید من چقدررررررررررررررررررررررررررر هنرمندم 

اینایی که می بینید همه ی طرحا بودن که خب باید تکراری می ساختم تا بشه سی و یکی

 

 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^

*  بشدت مشغول طراحی این "ز" ها بودم که آرش آمده میگه «از سن و سالت خجالت بکش!!! نشسته اینجا پفک!! می کشه»

خواهر جان baby هم آمده میگه «پگی جوووووووووووون، من نفهمیدم این پفکها رو قراره چکار کنیم. اینا چه ربطی به حرف "ز" دارن؟؟؟»

آخه آدمم اینقدر خنگ و بی ذوق میشه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

     * الآن شما متوجه شدید که اینا پفک نیستن دیگه؟؟؟؟ متوجه موضوع هرکدوم هم که شدید؟؟ بله؟؟؟؟
     * لازم به توضیح نیست که مطالب بالا بجز مطلب اصلی همش شوخی بود. 

چون من خودمم هم این baby جانمون رو خیلی دوست دارم و هرکاری از دستم بربیاد براش انجام میدم. اونم خیلی من رو دوست داره. برای عید امسال برام یه کاردستی درست کرده بود که این عکسشه  

  

می بینید چقدر خطش قشنگه؟؟

 

 

حیوونی وقتی فهمیده بود من می خوام یه سفر طولانی بیام اینقدر غصه دار شده بود 

 

بهرحال... همین دیگه

 

 Goodluck 

 Pegi*

یکشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

خالی 

 

دفتر خاطراتمو 

هر شب ورق می زنم 

اسم تو تو هر صفحه اشه 

می خونم و می شکنم 

 

خالکوبی کردم اسمتو 

روی تمام بدنم 

تا باورت شه اونی که 

هر لحظه یادته منم 

 

هرکی می پرسه حالمو 

می گم همه چیز عالیه 

هیچکی نمی دونه چقدر  

جای تو اینجا خالیه 

 

 حالا می فهمم خالی 

یعنی چه حس و حالی 

 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی 

 

 

فکر می کنم نبودنت  

عادی میشه فردا برام  

فردا میاد باز می بینم  

هیچی بجز تو نمی خوام 

 

با هیچکی حرف نمی زنم  

هیچ جوکی خنده دار نیست 

بعدِ هر زمستونی  

معلومه که بهار نیست 

 

هرکی می پرسه حالمو 

میگم همه چیز عالیه 

هیچکی نمی دونه چقدر  

جای تو اینجاخالیه 

 

حالا می فهمم خالی  

یعنی چه حس و حالی 

 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی 

 خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی 

 

دفتر خاطراتمو 

هرشب ورق می زنم 

 اسم تو تو هر صفحه اش

می خونم و می شکنم... 

 

 

 

 

 

دلتنگِ یه گمشده ام...

چهارشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 بنگلورنامه پگی خسرو(۱)

 

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام به همگی 

حال شما؟؟؟؟ 

خوب و خوشید؟؟ 

خدا رو شکر 

ما هم بد نیستیم 

نه دروغ چرا 

اتفاقاً برعکس 

خیلیم خوبیم 

جای همگی خالی 

اینجا اوضاع روبراه روبراهه 

نه که بگم بهشته ها 

نه بابا 

اینجام یه خراب شده ایه مثل همه جا 

اما خب  

حال ما خوبه 

ملالی نیست جز دوری 

دلتنگیه هم هست هنوز  

ای 

سرم که گرم میشه این دلتنگی هم کمرنگ میشه 

نمیشه که نباشه 

اما خب 

آدم یهو می بینه راهی نداره جز کنار آمدن 

همینه دیگه 

تا آخر عمر که نمیشه ور دل مامان و بابا باشی 

اون طفلیا چه گناهی کردن؟؟؟؟  

بالاخره باید شرّ ما هم کنده میشد دیگه 

که کندیمش به سلامتی 

منتها فقط یکم زورمون زیاد بود 

اینه  که فاصلمون زیاد شد با خانواده 

اگرنه اتفاق همچین عجیبی هم نیفتاده 

فکر کن مثلاً شهرستانیم 

مثلاً دانشگاه شهرستان قبول شدیم

یا بدتر از اون 

مثلاً خدا زده پس کله یه بدبختی  

آمده ما رو گرفته 

برده شهرستان  

دیگه از اینا که بدتر نیست اوضامون الآن 

میریم 

میایم 

مشغولیم برای خودمون 

فکر کن!! 

منی که می زدی نمی رفتم یه شُلوار برای خودم بخرما 

حالا اینجا راااااااااااااااااااااااااااه میفتم میرم تا اون سر شهر که مثلاً چی؟؟ 

ترانس بگیرم برای یخچالم 

آخه می دونید 

اینجا برق خیلی نوسان داره 

از خاموش خاموش که چشم چشم رو نمی بینه 

تا اونقدر روشن که نور یه لامپ مهتابی فکسنی هم چشمتو می زنه 

اینه که من میگم اینجا لوازم برقی سرویس سرخودن 

یعنی اگر به دادشون نرسی خود بخود .... میشن 

اینه که توی خونه هرکس که میری به هر وسیله برقی یه ترانس وصل کرده 

البته که می دونید 

من امکان نداره یه کارم بی حرف و بی دردسر انجام شه 

رفتم ترانس رو خریدم به هق کشیدم آوردم 

می بینم سه شاخه اش برای پریزای آپارتمان کوچیکه! 

حتی به جای سه شاخه ای که روی خودش داره هم نمی خوره 

یعنی حتی با استاندارد خودش هم جور نیست 

اینه که باید یه تبدیل بگیرم بذارم سر راهش 

خلاصه که این یخچاله نسوزه من شانس آوردم 

اما بذارید از اینجا بگم براتون

 

1. اگر فکر کردید که اینجا یه مملکت کثافت خونه است که همه آدمهاش دارن از ایدزی، هپاتیتی درد بی درمونی چیزی می میرن باید بگم سخت در اشتباهید 

نمیگم تمیزه ها 

اما خب 

به اون افتضاحی و مزخرفی که فکر می کنید نیست 

شاید اگر یکم خوش بینانه برخورد کنیم 

میشه گفت یه چیزیه تو مایه های پایین شهر خودمون 

 

2. اگر بازم فکر کردید که اینجا هی گاو از جلوتون رد میشه و هی مردم جلوی گاوها دولا راست میشن 

باید بگم متأسفانه بازم اشتباه کردید 

اصولاً این هندیا موجودات بی آزارین 

یعنی تو فکر کن 

سنجاب که اینقدر حیووون وحشی و ترسوییه 

خیلی راحت و بی دردسر اینجا برای خودش روی درختها می لوله 

یا مثلاً به همون تعداد که ما توی ایران گربه داریم 

اینجا سگ هست 

و به همون اندازه که گربه های ایران بدبختن و توی زباله ها دنبال غذا می گردند 

سگهای اینجا هم بدبخت و مردنین و اصلاً عجیب نیست که ببینید یه سگ داره برگ درخت می خوره!

خب 

وقتی اینهمه سگ و سنجاب و کلاغ و عقاب و جونور اینجاست 

خب گاو هم هست دیگه 

اما اصلاً اینطوری نیست که اینا هی راه برن و گاو بپرستن یا جلوی گاوه خم و راست شن 

یعنی راستش من تا حالا فقط یه آقایی رودیدم 

که وقتی از بغل یه گاوه رد شد دست مالید به کمر گاوه و بعدم دستشون بوسید و زد به پیشونیش و یه وردی هم زیر لبش خوند 

همین 

 

3. اگر فکر می کنید که هندیها فلفل زیاد می خورن 

باید بگم که بازم اشتباه می کنید 

چون زیاد اصلاً کلمه مناسبی برای توصیف میزان فلفل خوری این هندیا نست 

اصلاً بذارید براتون کاملاً باز کنم که قضیه دستگیرتون بشه 

بهترین توضیحی که میشه در این باره داد اینه که این هندیا به همون اندازه که ما نمک می ریزیم توی غذامون، فلفل می ریزن! و به همون اندازه هم که ما ممکنه احیاناً گاهی فلفل بریزیم نمک می ریزن (مرض دارن)

به جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان خودم 

 

4. اگر تا حالا فکر می کردید که لهجه این هندیها موقع انگلیسی حرف زدن خیلی افتضاح و عجیب غریبه 

باید بگم که حق با شماست 

اصلاً یه چیزایی میگن که آدم شاخ که سهله، دُم و سُم هم درمیاره (آخی سارا جونم کجایی؟؟) 

مثلاً به five میگن fayo 

یا مثلاً انگار ف رو نمی تونن درست تلفظ کنن میگن پ 

(یه بار یه یارو آمد دم در خونه، به من میگفت وِر ایز یور پادِر؟؟؟ 

کلـــــــــــــــــــــــــــــــــی فکر کردم که آخه این یارو دنبال پودر چی می گرده؟؟ 

چکار داره من پودر رو کجا گذاشتم؟؟ 

بابا حمام بود، از داخل حمام داد زد کیه بابا؟؟  

می بینم گل از گل یارو باز شد 

فهمیدم منظورش این بوده که ?where is your father 

بگو خب عین بچه آدم حرف بزن که بشه جوابت رو داد 

والله )

یا مثلاً س رو ش تلفظ می کنن (من که میگم مرض دارن) 

مثلاً میگن کمیشر آفیشر (commissar officer) 

 

5. اگر به شما گفتن که شلوغی و ازدحام توی هند آزار دهنده است 

باید بگم هیچی آزار دهنده تر از سر و صدا نیست 

اصلاً این هندیا عادت دارن از هر چیزی که دم دستشونه صدا دربیارن 

توی خیابون هم که دیگه هیچی 

یعنی رسماً آدم سرسام می گیره از بس که اینا بوق می زنن 

باور نمی کنید اگر بگم اینا با بوق زدن هم به هم فحش میدن 

هم با هم سلام و علیک می کنن 

هم هشدار میدن (که این یکی خیلی کم و به ندرت اتفاق میفته) 

یعنی اینقدر بوق زدن اینجا عادیه 

که اون حالت هشدار دهندگی رو از دست داده 

یعنی اگر کسی احیاناً برای شما بوق بزنه محاله که توی 10 ثانیه اول متوجه بشید که با شماست  

(یه چیز جالب 

اینجا پشت بعضی از ماشینا یا ریکشاها یا موتورها یا کلاً وسایل نقلیه نوشته 

 ?sound horn, OK 

 به فارسی میشه لطفاً بوق بزنید! آدم یاد قزوین خودمون میفته (لطفاً گل بچینید))

 

6. اگر به شما گفتن که اتوبوسهای اینجا مجازن در سال چند نفر رو بکشن باید بگم که درست به اطلاعتون رسوندن 

اینجا هر اتوبوس مجازه در سال 5 نفر رو بکشه! 

برای همین هم خیلی خرکی و شترمآبانه می رونن اتوبوسها 

یعنی اگر توی خیابونهای هند دیدید که اتوبوسی داره براتون بوق می زنه 

مطمئن باشید که اون جیره 5 نفره اش تمام شده 

 

7. اصولاً هندیها آدمهای بی آزار، مهربون و صلح دوستین 

خیلی هم اصرار دارن که به همنوعشون کمک کنن 

یعنی اگر شما از دستتون در رفت و از یه هندی کمک خواستید 

محاله تا وقتی که تمام مشکلات خودتون و فک و فامیل و هفت جد و آبادتون رو حل نکرده ولتون کنه برید 

این محبتهای غیر مترقبه توی خونشون لامصبا 

 

8. خب نکته بعدی اینکه اینجا بدتر از ایران مملکت چونه زدنه 

یعنی اگر چونه نزنید کلاهتون پس معرکه است 

(و حالا کی حال داره اینهمه راه بره پس معرکه که کلاهشو بیاره؟؟) 

اینجوری بگم که اگر اینجا جنسی رو خریدید و مثلاً طرف گفت 100 روپیه 

مطمئن باشید که کمِ کم 50 تاشو داره پرت و پلا میگه و قیمت اصلی 50 روپیه است 

 

خب 

اینا چیزایی بود که فعلاً به ذهنم رسید 

حالا اگر بازم چیزی بود حتماً براتون میگم 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

* اون روزای اول اینجا خیلی باحال بود 

بیچاره بابا فارسی و هندی و انگلیسی رو قاطی کرده بود 

توی هواپیما وسایلمون رو به یه مهماندار نشون داده میگه

These are all fo MA 

 یا مثلاً به ریکشایی میگه

We paid 100 Rp for HICH 

 یا توی هتل خدمه که میامدن در میزدن می گفت بله؟ بیا تو 

خلاصه که بساطی بود

 

* دلم برای همگی تنگ شده  

جای همه اینجا خالیه 

  

* میگه چه خبرا؟ 

میگم من طومار طومار پست می ذارم که تو دیگه نپرسی چه خبر

 

* میگما 

یکی میشه داماد خاله آدم 

یه صبح تا ظهر وقت میذاره بیاد باهات پاساژ گردی که بتونی یه laptap بخری 

بعدم دو روز برات وقت میذاره تا برات برنامه بریزه و DVDهای ریکاوریش رو write کنه 

(البته که منم اون DVDها رو همونجور که طی اطلاعیه قبلی به اطلاعتون رسید جا گذاشتم) 

 

یا مثلاً یکی میشه یه آقایی توی مملکت غریب 

که تو اولین برخوردی که باهاش داری اینه که زنگ می زنی میگی من می خوام برم فلان کالج ثبت نام کنم و احتیاج به راهنمایی دارم 

اونوقت پامیشه میاد برات وقت میذاره 

بعد تو طرف رو کلاً 1 ساعت هم نمی بینی و نمی شناسی 

اما بهت میگه اگر کارتون فقط همینه free charge حساب کنیم 

(این آقا اینجا برای یه مؤسسه اعزام دانشجو کار می کنه و این کاری که برای ما انجام داد جزو خدماتیه که بابتش پول می گیرن) 

 

یا یکی میشه یه دختری که تو همینجوری توی خیابون دیدیش و باهاش سلام و علیک کردی و شماره رد و بدل کردی و روی هم رفته 10 دقیقه هم باهاش حرف نزدی 

اما فردا شبش msg میده که کاری نداری؟؟ چیزی لازم نداری؟؟ هر کاری داشتی بگو 

 (خب تو هم ممکنه مثل من جنبه نداشته باشی و هر کاری داری زرتی زنگ بزنی بهش بگی دوست جووووووووون میشه ...؟  

اونم اگر واقعاً وقت داشته باشه بهت نه نمیگه)

 

یا یکی میشه یه دختر دیگه که تو کلاً 2 روزه باهاش آشنا شدی 

اما هروقت بهش زنگ می زنی یجوری از ته دل میگه سلام قربونت برم که معذب میشی نکنه الآن (دور از جون) یه بلایی سرش بیاد 

 

اونوقت یکی هم میشه.... 

ای بابا 

اصلاً ولش کن 

 

مراقب خودتون باشید 

 

GoOdLoCk 

*Pegi

جمعه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 

 

 

20 روز پیش با همه اونهایی که می شناختم خداحافظی کردم

با فامیلهای دور

با آشناها

با همسایه ها

با دوستها

با فامیلهای نزدیک

با خاله ها

با دخترخاله ها

با مامانم

از همه سخت تر با آرش

اما هنوز یه چیزی ته دلم رو گرم می کرد

انگار هنوز کامل ته دلم خالی نشده بود

اما امروز صبح

ساعت 9:30

اون تنها دلگرمی هم رفت

بابا امروز صبح برگشت ایران

حالا دیگه تنهای تنها شدم

خودم و خودم

حالا دیگه تنها مونس و همدمم میشه همین صفحه کیبورد

حالا دیگه همه حرفهام رو باید اینجا بنویسم

دیگه کسی نیست که باهاش حرف بزنم

درد دل کنم

دلم به گرمی حضورش گرم باشه

حالا دیگه زیر این سقفی که من نفس می کشم هیچکس دیگه نفس نمی کشه

حالا فقط من موندم و خدا

میگن خدا همه چیز و همه کسه

اما مگر میشه آدم دلتنگ نشه

مگر میشه دلت نگیره

مگر میشه بتونی جلوی اشکهایی که مثل سیل چند شب پیش جاری شدن رو بگیری

حالا دیگه اگر دلم گرفت برای کی درد دل کنم؟

حالا دیگه غصه هام رو برای کی بگم تا سبک شم

به شونه ی کی تکیه کنم؟

دست کی سرم رو نوازش کنه

کی دیگه باید از تنهایی نجاتم بده

خدایا چه طاقتی داری که اینهمه وقت تنها موندی

خدایا تنهایی از پس این تنهایی برنمیام

پس تو تنهام نذار

خدایا تو رو به تنهایی و یکتاییت قسم

کمکم کن بتونم باهاش کنار بیام

خدایا تنهام نذار...

 

 *Pegi

شنبه ۲۵ آپریل ۲۰۰۹ ساعت ۱۰:۱۰

شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 

اینجا، بنگلور-هند

 

تمام حجم قفس را شناختیم، ... بس است

بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم...

 

خب خب خب

بالاخره بعد از 1 سال رسیدیم

کجا؟

گفتم که

بنگلور-هند

1 ساله که دارم خون دل می خورم

اما خدایی تمام این 1 سال و همه مصیبت پاسپورت و پذیرش و ویزا و بلیط و چمدون بستن یه طرف، نحسیی که روز سفر از صبح ما رو گرفت 1 طرف

یعنی اینقدر که من اونروز حرص خوردم و استرس داشتم و اعصابم خورد شد توی این 1 سال گذشته نشده بود.

اول از توی ماشین توی راه فرودگاه شروع شد

فکر کن که توی اون اوضاع جا تنگی و بار و بندیل  اسباب  اثاثیه که هیچکدوم نفس هم نمی تونستیم بکشیم، یکعدفعه یادم آمد که انگار DVDهای ریکاوری لپ تاپم رو نیاوردم. فکر کن! این بعد از پاسپورت و بلیط مهمترین چیزی بود که باید می آوردم. چقدرم مثلاً حواسم رو جمع کردم. آخرشم جا گذاشتم

حالا تو اون هیر و ویر و جاتنگی کلی هم ساکهایی که بسته بودیم بزور رو توی ماشین چک کردم، اما نبود که نبود. خلاصه که DVDها فعلاً پَر

بعد از اون موقع ارائه بلیطها بود. بلیط ما از تهران به دبی و از دبی به بنگلور (مال بابا + بنگلور به دبی و دبی به تهران) رزرو شده بود. وقتی تحویل دادیم بلیط رو متوجه شدیم برای هر دو یه مسیر تهران به دبی و بعدم یه مسیر بنگلور به دبی OK شده! یعنی ما از دبی به بنگلور و از دبی به تهران (مسیر برگشت بابا) رو نداشتیم. حالا کلاً هم 2 ساعت و نیم بیشتر وقت نداریم تا پرواز. هرچی توضیح می دادیم که این بلیطها همه مسیرهاش OK شده، می گفتن توی لیست رزرو ما نیست. با خودم گفتم خب دیگه، پگی خانم بازی تمام شد. باید بار و بندیلت رو جمع کنی و برگردی خونتون. خلاصه با کلی چک و چونه و چه کنم چه نکنم بهمون گفتن باید برید نمایندگی فروش Air India (بلیطمون رو از اونجا گرفته بودیم) و دو مسیر دیگه رو هم درست کنید. من با وسایل موندم و بابا رفت. شاید نیم ساعت بیشتر نکشید، اما برای من با اون همه استرس ساعتها بود. بالاخره بابا آمد و قضیه حل شد. اما مشکل بعدی اضافه بار بود. توی بلیطی که از اول Air India صادر کرده بود، بار مجاز برای هر نفر 30 کیلو بود، اما توی بلیطهای جدید هر نفر 20 کیلو. یعنی همینطوری 20 کیلو اضافه بار اینجا بهمون می خورد و خب بجز اون بازم بود و دردسرتون ندم، کلاً 40 کیلو اضافه بار داشتیم. هزینه بار اضافی کیلویی 8000 تومانه که ما روی اون 40 کیلو 20 کیلو تخفیف گرفتیم، بعد خب چون پول ایرانی زیادی همراهمون نبود باید از کارت عابر بانک استفاده می کردیم که باز چون اون روز قبلش پول گرفته بودیم 80 تومان بیشتر نداد و شما حساب کن که 50 تومان هم باید عوارض خروج می دادیم و یکمی هم داشتیم و آخرش اینکه ما از 40 کیلو اضافه بار 23 کیلو رو تخفیف گرفتیم (این قسمتش آی چسبید)

بار رو هم تحویل دادیم و با حدود 20 کیلو اسباب و اثاثیه روی دوشمون آمدیم که بریم برای departure. همینطور توی صف ایستاده بودیم و سوت می زدیم که متوجه شدیم ساعت شده 5:30 و پرواز ما هم ساعت 6! خلاصه ببخشید ببخشید گویان خودمون رو رسوندیم اول صف و رد شدیم و رسیدیم به قسمت چک بار. توی اون بی وقتی هم مجبورمون کردن 2 تا بسته رو که حسابی هم بسته بندی شده بودن باز کنیم و اینجور بگم که وقتی ما سوار هواپیما شدیم، درها پشت سرمون بسته شد

کلی خوشحال و خندون بودیم که به موقع! رسیدیم و هواپیما هم داره بدون تأخیر پرواز می کنه.

بعد از مسخره بازیهای معمول عزیزان مهماندار (اینقدر از این قسمتش بدم میادا) حرکت کردیم و عِن عِن عِن و بعدم یک take off جانانه و ما در آسمان فرودگاه به پرواز درآمدیم.

حتماً می دونید که فرودگاه خمینی تقریباً 5-4 کیلومتری جاده قم-تهرانه. همین که ما جاده رو رد کردیم، یعنی به محض اینکه گذشتیم از روی جاده، خلبان عزیزمون اعلام کردن که به دلیل نقص فنی قادر به ادامه پرواز نیستیم و باید برگردیم! حالا یا اونجا مشکل رفع میشه یا نمیشه. بعدم که نشستیم یه چیزایی گفت که بقول یکی از مسافرا معنیش این بود که همین که زنده اید برید خدا رو شکر کنید! و اینطور شد که هواپیمایی که با شگفتی بسیار بدون تأخیر بلند شده بود، برگشت فرودگاه و ما چیزی حدود 2 ساعت و نیم توی اون  هواپیما میشه گفت زندانی بودیم و صبحانه خوردیم و بفهمی نفهمی چرت زدیم و بعد آخر سر گفتن هواپیما درست نشد و باید هواپیما رو عوض کنیم. وقتی توی اون هواپیمای اولی نشسته بودیم نمی دونم چی شد که بابا پاسپورتها و بلیطها رو داد دست من، منم گذاشتم توی سبد روبروم. بعد که رفتیم سوار اتوبوس شیم بریم به سمت هواپیمای دوم، من سوار شدم و بابا با بقیه مسافرا موند که با اتوبوس دوم بیاد که یهو یادم افتاد پاسپورتها و بلیطها رو همونجا توی هواپیما جا گذاشتم!!!!!! نزدیک بود سکته کنم. اول که DVDها و حالا هم اینها. خودم که تلفن نداشتم، تلفن آقای بغل دستیم رو گرفتم و زنگ زدم به بابا که من پاسپورت و بلیط رو جا گذاشتم، بابا هم سوار اتوبوس شده بود و درحال حرکت بودن که نگه داشته بود اتوبوس رو و رفته بود آورده بود. فکر کن! نزدیک بود بدبخت شیم که به خیر گذشت (هروقت یادم میفته همه تنم می لرزه)

ما چون دو تا پرواز داشتیم (تهران-دبی و دبی-بنگلور) یه چند ساعتی توی فرودگاه دبی معطل می شدیم و خب بیرون هم که نمیشد بریم. وقتی رفتیم بابا رفت از مسؤل اطلاعات بپرسه که پروازمون چه ساعیته (تأخیر نداره) یا از کدوم گیت باید رد شیم و... که دیدم قیافه بابا تقریباً آویزون شد و قیافه اون خانم مسؤل اطلاعات هم متأسف. وا رفتم. گفتم دیدی چی شد؟ باید برگردیم. اصلاً این سفر برای ما سفر نشد. اما بعد دیدم خانمه یه چیزی روی بلیط پیدا کرد و قیافه هردوشون خندون شد

گفتم اگر خدا بخواد همه نحسی ها مال تهران بود و تمام شد

اما زهی خیال باطل

توی فرودگاه دبی تونستیم یه 3-2 ساعتی چرت بزنیم. البته نه خواب عمیق چون باید حواسمون به وسایلمون می بود و نوبتی می خوابیدیم.

پرواز ما از دبی به بنگلور با Air India بود. هواپیمایی Air India یه شرکت هواپیمایی خصوصیه که بین چندتا شهر مرتب در حرکته. فهمیدیم که اول باید بریم گوا و اونجا چندتا مسافر رو سوار و پیاده کنیم و بعد بریم به سمت بنگلور.

مسافرا که جابجا شدن آمدیم راه بیفتیم، دیدیم راه نیفتادیم! بازم نقص فنی

اول یه نیم ساعتی همون توی هواپیما نشستیم و یکم ور رفتن بهش، اما درست نشد

بعد بهمون گفتن پیاده شید تا یه دور همه چراغهای هواپیما رو خاموش کنیم شاید! درست بشه

پیاده شدیم و رفتیم توی سالن فرودگاه گوا. اونجا رسماً در رو از داخل قفل کردن و رفتن دنبال کار خودشون.

ما موندیم و گرما و شرجی خفه کننده گوا و 2-1 تا پنکه زپرتی و نگرانی اینکه این فرودگاه اونقدر کوچیکه که دیگه هواپیمای دیگه نداره و مجبوریم صبر کنیم تا همون هواپیمای خودمون درست شه که آیا بشه، آیا نشه

فکر کنم یه 1 ساعتی هم اونجا موندیم و بالاخره درست شد هواپیما و راه افتادیم و در نهایت ساعت 3:30 صبح توی فرودگاه بنگلور نشستیم زمین. آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بالاخره تمام شد این سفر کوفتی.

خب اون ساعت که نمیشد کاری کرد یا جایی رفت. مجبور شدیم همونجا توی فرودگاه بمونیم و باز نوبتی چرت بزنیم تا ساعت تفریباً 7:30 که آدرس یه هتل توی مرکز شهر رو گرفتیم و با تاکسی حرکت کردیم به سمت هتل. توی راه فرودگاه تا هتل تقریباً نیمه بیهوش بودم از خستگی. هی بلند می شدم یه دور اطرافم رو نگاه می کردم و باز او حال می رفتم. شوخی نبود، 48 ساعت بیخوابی اونم برای منی که خوابم همیشه باید به جا و به اندازه باشه (حالا اگر بیشتر از اندازه هم شد که چه بهتر). یعنی واقعاً خانمی کردم در حق خودم که تا رسیدن به اتاقمون توی هتل خودم رو سرپا نگه داشتم اونم با اونهمه اسباب و اثاثیه سنگین.

خلاصه اینکه ما بالاخره بعد از بیش از 24 ساعت رسیدیم به شهر بنگلور و دیگه گفتن نداره که اون روز تا شب همش رو خواب بودیم.

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^

*خب اینم از جریان سفر ما

خداییش خیلی اعصاب خرد کن و نافرم بود. بدجور هردومون عصبی شدیم و بهمون از نظر روحی و جسمی فشار آمد. اما خدا رو شکر که این فشارها و ناراحتی ها مال همون خود سفر بود و بعدش همه چیز خیلی عالی گذشت. حالا حتماً شرح بقیه اش رو هم می ذارم اینجا.

*دوستهای گلی که من نرسیدم حضوری یا تلفنی ازشون خداحافظی کنم، شرمنده روی ماه تک تکشونم. باور کنید نرسیدم. اون چند روز آخر همش به خرید و رفت و آمد بودم و اصلاً فرصت نداشتم. حتماً به بزرگی خودتون می بخشید دیگه

مراقب خودتون باشید

* راستی!

یادم رفت بگم

فکر کنم تا حالا خاله سارا رسماً خاله شده

چشمش روشن

قدم نورسیده مبارک

ان شاالله نی نی گولوشون سالهای سال در کنار مادر و پدرش زیر سایه محبت و رحمت خدا با شادی و سلامتی زندگی کنه و هیچوقت روی دلش غم و غصه و ناراحتی نشینه (بگو آمین)

سارا خانم مبارکه

از طرف من یه ماچ گنده از زیر گلوش بکن

شاد باشید

Pegi*

چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 101189

مرجع کد موزیک