X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

 دلتنگــــــــــــــــــــم

 

دلم برای بیخیالی تنگ شده 

دلم برای با حال بودن تنگ شده 

دلم برای دغدغه های الکی تنگ شده 

دلم برای دلتنگی های بچگانه تنگ شده 

دلم برای دلخوری از تنهایی تنگ شده  

دلم برای خنده های بیخود و الکی تنگ شده

دلم برای اونایی که توی هفته گذشته از دست دادیم  

(و من هیچکدومشون رو نمی شناختم) 

دلم برای گلوی بدون بغض 

دلم برای سرخوشی تنگ شده 

خدایا کی تمام میشه همه چیز؟؟؟؟ 

  

ای خدا 

ای فلک 

ای طبیعـــــــــــــــــــــــت 

شام تاریک ما را سحر کـــن

 

 

*pegi

پنج‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

می دونم خواسته ای دارید 

 

این رو هم می دونم که هر خواسته ای یه بهایی داره 

 

اما زندگی یک جوان 

 

خون یک انسان 

 

بهای خیـــــــــــــــلی زیادیه 

 

پس شما رو به خدا  

 

این روزها و شبها اگر بیرون می رید  

 

خیلی مراقب خودتون باشید 

 

بخصوص که دستتون هم خالیه... 

 

*pegi

چهارشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

بدون شرح!!!! 

 

 

 

 

یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 

 

اشتباه کردیم 

 

 

یه اشتباه بزرگ  

 

 

 

...

شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

اندر حواشی رأی دادن 

 

سلام 

خوبید؟؟ 

خب خب 

به سلامتی این بار عظیم هم از روی دوشمون برداشته شد 

ما هم رفتیم رأی دادیم  

من همراه آقای 1currency 


بیزحمت یکی بگه من این جوهر استامپ رو چطوری پاک کنم از انگشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

*1 آقای currency همسر یکی از دوستامه که طفلی کبریت بی خطره 

یعنی سنگین ترین خلافش اینه که دور از چشم زنش بشینه sony بازی کنه

 

* امیدوارم هرچه بهترینه همون بشه 

 

GoOdLuCk 

*PeGi

جمعه 22 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

فردا پای صندوق رأی...................... نمی بینمتون که 

من اینجا 

شما هرکدوم یه جا 

اما مهم نیست 

مهم اینه که همه برای هدفمون میریم و رأی می دیم 

به امید پیروزی  

  

 ***

gOoDlUcK 

*pEgI 

پنج‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 7 شما چیزی نمیگی؟

*

امروز از زور درد تا دم مرگ رفتم و برگشتم 

جداْ‌ که دوست خوب نعمتیه 

خدایا شکرت 

... 

چهارشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 سلام 

خوبید؟؟

خب

از جوّ انتخابات که یکم فاصله بگیریم1

میرسیم به جوّ امتحانات2  

که می دونم این روزا بدجور دانشجویان محترم رو درگیر کرده

من وقتی آمدم اینجا

یه خط تلفن احتیاج داشتم

به کسی که خونه رو برام پیدا کرد گفتم یه خط هم بگیره برام3

اونم رفت و یه خط برداشت آورد و گفت این رو به اسم دوستم!!! خریدم چون شما هنوز agreemente خونتون آماده نیست4

خلاصه این خط رو داد دست من و رفت

صبحش ساعت 7!!! یه msg آمد برام که شدیداً با حال و هوای این روزای دانشجویان محترم جوره

با این مضمون:

:Six ting guyz usually do in exam hall  

1Counting No of girls 

2Sighting the lady superviser 

3Counting how many windows & doors 

4Seeing the brand name of the pen 

5Feelings for wasting yesterday's night 

      6Deciding to study well for next exam 

 

 ^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

*1 این جوّ انتخاباته که از ما فاصله نمی گیره  

 

*2 که عجیب از دانشجویان محترم ما فاصله می گیره هی

 

 *3 اینجا معمولاً خطهای تلفن prepade هستن 

یعنی شارژی، اعتباری

 

*4 بخاطر انفجار اون دو بمب توی دهلی، سر قضیه تلفن و اینترنت و وسایل ارتباطی سخت گیری زیادی می کنن و حتماً توی مدارکی که می دید باید یه کپی از agreement هم باشه 

 

* بعدها معلوم شد که اون خط دست دوم و متعلق به آقایی به نام Mr. Hossein بوده!!! 

 

GoOdLuCk 

*PeGi

دوشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 `๑´

 

سلام 

میدونید

این هندیا عادتها و رسوم عجیب و غریب زیاد دارن 

یکی از چیزایی که خیلی توجه من رو جلب می کرد و برام جالب بود

این بود که می دیدم جلوی در ورودی اکثر خونه ها (منظورم خونه هندوهاست) 

یه نقش و نگاری با چیزی شبیه گچ کشیده شده

که معمولاً هم مرتب عوض میشد

یا چون اینجا بارون زیاد میاد

هر روز اینا ترمیم میشد

تا چند روز پیش از معلم زبانم پرسیدم که اینا چیه؟

گفت این یه سنته که به دین و مذهب هندوها برمی گرده

می گفت مردم هندو اعتقاد دارن که این نقش و نگارها براشون خوش یمنه

یعنی باعث میشه روزشون با اتفاقای خوب همراه باشه

جالب اینکه می گفت اکثر زنهای هندی عادت دارن صبح به محض اینکه بیدار میشن میرن جلوی در خونه رو آب و جارو می کنن و بعدم این نقشها رو می کشن

(باز بگید این هندیها کثیفن. خدایی کدومتون عادت دارید (یا اصلاْ‌ حالش رو دارید) صبح به صبح در خونتون رو آب و جارو کنید؟؟ )

بعدم توضیح داد که این نقشها رو با گرد برنج می کشن

و وقتی من گفتم که خیلی دوست دارم اینها رو و بعضیشون بنظرم خیلی طرحای قشنگین

گفت که اینا تازه ساده هاشه

می گفت توی فستیوالها و جشنها این طرحها رو با پودرهای رنگی می کشن و بعدم طرحهای خیلی سخت گاهی می کشن که ممکنه ۳-۴ نفر روش کار کرده باشن

و مثلاً عکس خداهاشون رو با تمام جزئیات و زیورآلات می کشن

این توضیح رو هم داد که معمولاً جوونترها (کسایی مثلاً همسن خودش) که حوصله هرروز کشیدن این طرحها رو ندارن یا مثلاً دوست ندارن گرد برنج وارد خونه شون بشه 

این طرحها رو با رنگ می کشن که هم کثیفی نداره

هم دیگه دائمیه

بهرحال

هم خود این طرحها

هم توضیحی که گرفتم برام جالب بود

گفتم شاید بد نباشه اینجا بنویسم

اینم عکس چندتا از این طرحها  

 

  

  

 

  

 

این یکی از اوناییه که با رنگ کشده شده

 

اینم خیلی بیربط با موضوع عکس یکی از تمپلهای هندو 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^

* درحالیکه شما الآن توی ایران دارید از گرما (دور از جون) خفه می شید

من اینجا دارم از سرما بید بید می لرزم 

اینقدر اینجا هوا سرد شده (بخصوص شبهاش) که بالاخره سرما خوردم 

هپچچچچچچچچچچچچچهههههههههههه  

دلم یه وان آب داغ می خوااااااااااااااااد 

 

gOoDlUcK 

*pEgI

شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 لیمووووووووووووووووووووویی 

 

 

  

سلام 

می دونید 

راستش جدیداْ فهمیدم چه رنگی رو خیلی دوست دارم 

لیمویی  

آخه من تا قبل از جدیداْ‌ نمی دونستم از بین رنگهای آبی، صورتی، لیمویی، سبز، نارنجی، قرمز، بنفش یاسی، سفید و سیاه کدوم یکی رو انتخاب کنم که مثلاً بگم از این بیشتر خوشم میاد 

اما حالا فهمیدم  

بعد حالا تازه فقط این نیست که 

یه نتیجه دیگه ای هم گرفتم 

اونم اینکه 

تازگی به این نتیجه رسیدم که بین اسانسها و رایحه های میوه ای 

به اسانس و رایحه لیمو بیشتر از هرچیز علاقه دارم 

از آناناس که اصلاْ‌ خوشم نمیاد  (نه بوش نه طعمش)

ترشی رایحه آلبالو رو دوست دارم 

شیرینی رایحه توت فرنگی هم برای مدت طولانی اذیتم می کنه 

رایحه پرتقال رو هم دوست ندارم چون بوی هر میوه ای میده غیر از پرتقال  

هلو هم همینطوره

اما لیمو اینطور نیست 

خنکی و شیرینی ملایمش همراه یه رگه تلخیه نا محسوس یه حس خوبی میده بهم 

بخصوص که طعمش رو هم خیلی دوست دارم (هم شیرین هم ترش) 

 البته سیب و کیوی هم بد نیستنا 

اما لیمو بهتره

جدیداْ هم یه برق لب لیمویی خریدم 

کلی باهاش خوش می گذره 

البته سعی می کنم خیلی استفاده نکنم 

اینطوری بهتره 

چون از بس وقتی این برق لب رو می زنم لبهام رو می جوما 

می ترسم بعد یه مدت چیزی ازشون باقی نمونه 

خلاصه که گفتم تا شما هم در جریان این کشفیات تازه بنده قرار بگیرید که اگر خواستید هدیه ای چیزی برام بگیرید به رنگش حتماً دقت کنید 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

  

* حالا اگر گفتید ایراد کار کجاست؟؟؟!!!  

 

GoOdLuCk 

*PeGi

چهارشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

ساقی و مطرب و مِی جمله مهیاست ولی...

 

 

نزدیک 10 ساعته که داره همینجور بی وقفه می باره

هوا بدجور دونفره است

یعنی راستش

این هوای بهار کلاً بدجور دل آدم رو هوایی می کنه

آخه حیف نیست

بارون به این قشنگی

ساعتها می باره

اما تو همراه و همپا نداری برای اینکه بری و زیر این بارون باهاش قدم بزنی و عاشق بشی و عاشق کنی؟

ای بابا

به چه زبونی بگم هنوز من دلم دلدار می خواهد؟؟

 

... عیش بی یار مهیا نشود 

یار کجاست؟ 

 

GoOdLuCk 

*pEgI

دوشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 مارمولک

 

سلام 

خُب  

می دونید؟ 

راستشو بخواید 

 می دونم مسخره است

اما من تا سرحدّ مرگ از مارمولک می ترسم 

نه که بگم از بقیه جانوارا نمی ترسما 

نه 

اما خب قصه امروز ما راجع به مارمولکه 

جونم براتون بگه 

چند روز پیشا 

رفته بودم پشت بوم رخت پهن کنم!! 

همینجور که داشتم خرامان خرامان از پله ها پایین میامدم 

ییهو دیدم یه مارمولک اندازه یه دایناسور نشسته روی در 

خُب 

اولش با خودم گفتم این که بیرون نشسته و کاری هم به تو نداره

درو باز می کنی و میری تو و دَرَم پشت سرت می بندی و خلاص 

اما به محض اینکه درو باز کردم 

مارمولکه دوید رفت بالای در نشست 

یه جوری که نمیشد درو بست 

چون یا می دوید میامد تو 

یا اون بالا بین در و چهارچوب له میشد 

(که احتمال این دومی چیزی نزدیک 0 بود) 

نمی دونم باورتون میشه یا نه 

اما من دقیقاً 2ساعت تمام ایستاده بودم کنار در و مراقب بودم مارمولکه از جاش تکون نخوره 

درم 4طاق باز 

من واقعاً مشکلی نداشتم که تا فرداش هم اونجا بایستم و این مارمولکه رو بپّام 

اما خب  

کلاس داشتم و باید می رفتم 

دوش هم باید می گرفتم 

که برای هردوش مجبور بودم درو ببندم 

خلاصه 

زنگ زدم به دوست جون که 

دوست جون به دادم برس که قضیه اینه 

ساعت 11:15 

اون طفلی هم 11:30 امتحان داشت 

خلاصه که گفت نمیرسه بیاد 

من و موندم و مصیبتی!! که باید تنهایی حلش می کردم 

همه جرأت و انرژیم رو جمع کردم و درو با شدت هرچه تمامتر بستم 

که مثلاً شانس له شدن مارمولکه بیشتر بشه 

اما خب، کور خوندم 

چون در بستن همانا و داخل شدن مارمولک همان 

منم گفتم اصلاً به درک 

من که میرم دوش بگیرم 

تو هم هر ... که دوست داشتی بکن 

از حمام که آمدم دیدم مارمولک جان نیست 

خب 

با اینکه ازش می ترسیدم 

اما ترجیح میدادم جلوی چشمم باشه که بدونم کجاست 

برای همین کلی دنبالش گشتم 

اما نبود که نبود  

راستش وقت نداشتم و دیرم شده بود 

اگرنه یه دل سیـــــــــــــــــــــــــــــر گریه می کردم 

نه از ترسا 

از اینکه اینقدر دربرابر موجود به این کوچیکی عاجز و ناتوان بودم 

آماده شدم آمدم از در برم بیرون 

دیدم مارمولکه سر جای اولش روی در نشسته 

باز تا درو باز کردم دوید رفت لای در 

اینبار دیگه نتونستم درو ببندم 

آخه طفلی بدجایی گیر کرده بود و اگر درو می بستم جدی جدی له میشد (امان از این قلب رئوف من

خلاصه یه دودوتا چهارتا کردم و یه نگاهم به ساعت (تا همونجا هم 15 دقیقه دیرم شده بود) 

دیدم تنها کاری که می تونم بکنم اینه که در خونه همسایه بغلی رو بزنم و کمک بخوام 

حالا این همسایه بغلیها 

یه زوجن (نمی دونم نامزدن؟ زن و شوهرن؟ خواهرن؟ برادرن؟

بسسسسسسسسسسسسسسسیار مؤمن 

خانمه از اینایی که فقط چشم و دماغش پیداست 

دائم هم از خونشون صدای قرآن و نوحه و روضه میاد  

از وقتی هم که آمدن همسایه دیوار به دیوار من شدن  

هی من خودمو برای اینا کج می کنم 

هی اینا خودشونو برای من کج می کنن 

خلاصه که کلی روابط حسنه برقرار کردیم از همون روز اول

حالا منو تصور کنید 

با یه بلوز کوتاه 

با یه شلوار فاق کوتاه 

یه دستم به کمر شلوارم که تا جایی که میشه بکشمش بالا 

یه دستم به پایین بلوزم که تا جایی که میشه بکشمش پایین 

آقاهه هم ایستاده بر و بر منو نگاه می کنه 

منم با این قد و هیکل!! (اونایی که منو دیدن می دونن چه ابهتی داره این هیکل)  

توی چشماش نگاه کردم و گفتم  

ببخشید من از مارمولک می ترسم 

میشه شما این مارمولکه رو از خونه من بیرون بندازید 

باید برم بیرون مجبورم درو ببندم 

اینم نشسته لای در 

آقاهه هم بخاطر شوک وارده از این اتفاق 

اصلاً نگفت تو با این قد و هیکل خجالت نمی کشی سر ظهری در خونه ما رو زدی میگی من از مارمولک می ترسم؟ 

آمد یه نگاهی کرد و خیلی ناز!!! گفت یک لحظه به بنده اجازه بدید 

بعدم رفت یه اسپری آورد و ریخت روی مارمولکه 

آقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا 

چشمتون روز بد نبینه 

مارمولکه جنی شده بود مثل چی 

اولاً که عقلش خُب نمی رسید وقتی حالش بده از پله نره پایین 

جلوی پای من بدو بدو از پله ها می رفت پایین 

اونم چه پایین رفتنی 

خودشو یهو از 3-4 تا پله پرت می کرد پایین!!! 

بعد که می رسید پایین برمی گشت سمت من گارد می گرفت!!!! 

بعد که من یه پله می رفتم پایین تر 

باز می ترسید و خودشو پرت می کرد چند پله پایینتر 

باز برمی گشت  گارد می گرفت 

و خب بازم عقلش نمی رسید که دست کم یه جا همون وسطا گم و گور شه و 2طبقه با من نیاد پایین!!! 

بهرحال 

قضیه اون روز به خوبی و خوشی گذشت 

تــــــــا همین پریشبا 

که نشسته بودم رو تخت 

نمی دونم چی شد که یهو سرک کشیدم پایین تخت رو نگاه کردم 

دیدم یه مارمولک به چه گندگی!!!!!!!!!! (کلاً سر و تهش و جمع می زدی با دُمش میشد 4سانت) 

نشسته پایین تخت و سرک کشیده منو دید می زنه 

خب 

می دونید 

قضیه یه مارمولک که بیرون نشسته روی در 

با یکی که نشسته توی اتاقت پای تختت و زُل زده توی چشمات 

خیلی فرق می کنه!!! 

بعد از اینکه کلی توی مسنجر برای یه بیچاره ای داد و بیداد کردم و ازش کمک خواستم 

(خب اونم که کاری از دستش برنمیامد) 

و با توجه به اینکه ساعت 12 شب بود و جثه این مارمولکه هم خیلی ریز بود  

پس نمیشد و صرف نداشت رفت در خونه همسایه رو زد 

تصمیم گرفتم خودم تنهایی!! از پس مارمولکه بربیام 

راستش  

واقعاً براتون متأسفم که اونشب اینجا نبودید و صحنه درگیری من و مارمولک و قیافه من رو ندیدید 

اما براتون تعریف می کنم که بنده با همون ابهتی که عرض شد خدمتتون 

با یک عدد جاروی دسته بلند!!!! افتادم دنبال مارمولکه و تا دم در خروجی راهنماییش کردم 

و اصرار می کردم بهش که حالا از همین در بسته رد شو برو بیرون 

چون خب شب بود و می ترسیدم درو باز کنم و چندتا جونور دیگه هم بیان تو و این مارمولکه شیر شه و با دوستاش با هم خفتم کنن!!!  

بالاخره وقتی دیدم بیچاره هیچ جور نمی تونه از در بسته رد شه 

درو باز کردم و فرستادمش بیرون 

می پرسید خب چرا با اون جاروی دسته بلند نکشتمش و از ته اتاق تا دم در ورودی دنبالش کردم که بره بیرون؟؟ 

خب چون حتی می ترسیدم بکشمش 

می پرسید خب چرا اینهمه راه رفتیم و از یه جای نزدیکتر بیرونش نکردم؟؟ 

خب چون همه سوراخ سنبه ها و درز و دورزای خونه رو با توری پوشوندم و راه دیگه ای نبود که اون طفلک بره بیرون 

می پرسید اگر همه سوراخ سنبه ها رو پوشوندم پس این از کجا آمده بود تو؟؟ 

خب چون لای در ورودی از هر 4جهت به اندازه رد شدن یک انسان بالغ بازه 

خب مارمولک هم از اونجا رد میشه دیگه 

می پرسید چرا هی اینقدر خب خب می کنم؟؟

 خب همینجوری

دیگه چیزی نپرسیدید؟؟ 

OK 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

* خواهش می کنم نگید مارمولک که کاری نداره که تو ازش می ترسی یا مارمولک تازه حشرات خونه رو هم می خوره که این حرفها رو این چند روز زیاد شنیدم 

موضوع اینه که من از خود مارمولک می ترسم 

اگرنه خب پشه و مگس و مورچه ای رو که میاد توی خونه (که اونم بخاطر توریا نمیاد) رو که خودم می تونم از پسشون بربیام 

(دوستِ دوست جون می گفت مارمولک تو خونه باشه خوبه، روزی 3-4 تا پشه می خوره!!! 

گفتم خب تکلیف منی که خونم پشه نداره چیه؟؟ 

بعد یه مدت که این مارمولکه غذا گیر نیاورد و گرسنه موند خب میاد منو می خوره دیگه 

یا مامان زنگ زده میگه مامان جان ناراحت نباش، اگر نره توی مواد غذاییت کاری نداره 

میگم خب اولاً که من با خود شخص مارمولک مشکل دارم 

دوماً چه تضمینی هست که این نره سر مواد غذایی؟؟

 

* چند وقت پیش یکی دیگه آمده بود توی خونه، منم خیلی شیک رفتم به یکی از آدمهای صاحبخونه گفتم چراغ آشپزخونه داره میفته پایین

گفت میشه نشونم بدی؟ 

از خدا خواسته آوردمش خونه 

تا آمد تو گفتم میشه لطفاً اول اینو (مارمولکه رو) از اینجا بندازید بیرون؟

 

* واقعاً شانس آوردم که مارمولکه صد برابر از من می ترسید 

اگر نه معلوم نبود  

ممکن بود منو با این ابهت با اون جاروی توی دستم با هیبتی کمِ کم 2-3 هزار برابر خودش یه لقمه چپ کنه 

باور کنید 

اونوقت کی میامد اینجا آبروی خودشو اینطوری جلوی خواننده های بلاگش می برد؟؟ 

هان؟ 

نه 

شما بگید

* خیلی وحشتناکه که آدم یهو از خواب پاشه ببینه مورد هجوم و حمله قرار گرفته

پریشب یه کارتُنَک (از این عنکبوتهایی که پاهای دراز دارن و کل بدنشون یه قلنبه وسط اونهمه پاست و تو هی فکر می کنی الآنه که پاهاش بشکنه) توی اتاق پیدا کردم

بعد نه از ترس نه از چندش، فقط برای اینکه از این عنکبوتها غافل شی ظرف سه سوت برات زیر تخت پتو می بافن، زدم کشتمش 

صبح پاشدم می بینم از اووووووووووووووووون سر اتاق تا این سر تار عنکبوت بسته 

بعد دوباره از اوووووووووووووون یکی سر تا این یکی سر هم همینطور

یعنی کلاً توری زده بود بالای سرم

بعد مسخره تر اینکه یدونه از این تارا آخرش به انگشت شست پای من می رسید!!!!

یعنی من نمی دونم، من اینقدر نجیبم توی خواب که یه عنکبوت تار می بنده به پام و تا صبح هم هیچ اتفاقی براش نمیفته؟؟

یا این تاره تار نبوده طناب بوده!!؟؟

یا چی؟؟

و جالب اینکه جنازه اون عنکبوته همچنان سر جاش توی سطل بود 

دوست جون می گفت فکر کنم داداشش بوده آمده انتقام گرفته 

GoOdLuCk

*PeGi

شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

چشممان روشن!

 

خب 

بالاخره اتفاقی که باید؟ نباید؟ افتاد 

یعنی بالاخره که میفتاد 

اما خب 

نه جای خوبی اتفاق افتاد 

نه زمان خوبی 

نه توی موقعیت خوبی 

 

دیشب دوست جون زنگ زد که پاشو بریم بیرون یه دوری بزنیم 

می دونید 

راستش از همون اولای راه دیدیم انگار همچین هوا یه مدلیه ها 

یعنی انگار طبیعی نبود 

یه طوریش میشد  

اما خب چون نمی فهمیدیم چه خبره 

 رفتیم و رفتیم 

تا رسیدیم به مارکت ته خیابون 

 

خب 

اونجا کیو دیده باشیم خوبه؟؟ 

میگم خودم 

جوجه رو دیدیم 

یعنی همینجور که داشتیم می رفتیم 

من یهو دیدم یکی انگار چقدر آشناستا 

تا بیام به خودم بجنبم  

دوتایی چشم تو چشم با بهت و حیرت فراوااااااااااااااااااااااااااااااااااان 

زل زده بودیم به هم 

بچه اصلاً نمی دونست چی بگه 

یعنی نمی تونست که چیزی بگه 

یکم خیره خیره با چشمای از حدقه درآمده منو نگاه کرد 

بعد همه زورش رو جمع کرد 

بعد گفت تو اینجا چکار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

منم خیلی بیربط!!! گفتم تو اینجا چکار می کنی؟؟؟ 

(حالا خوبه اون 3 ساله اینجاست و من تازه 2 ماهه آمدما

خلاصه که این شوک اینقدر شدید بود که اگر در حالت عادی کمِ کم همدیگه رو بغل می کردیم 

دیشب فقط با کلی زور و تلاش فقط تونستیم یه دست خشک و خالی با هم بدیم 

نمی تونید تصور کنید چه موقعیت بدی بود 

تمام سرتاپاش سؤال بود 

که کی آمدی؟ 

کجایی؟ 

خب چرا خبر ندادی؟؟ 

منم هرکاری کردم نتونستم جواب درستی بدم 

مسخره است می دونم 

اما اونقدر هُل شده بودم که فشارم افتاد و یخ کردم و شروع کردم به لرزیدن 

فقط تونستم شماره ام رو بدم و بعدم خداحافظ 

خیلی 

خیلی 

خیلی موقعیت بدی بود 

باید اتفاق میفتاد 

اما نه اونجا 

نه اونجوری 

  

یعنی شما فکر کنید 

ما بعد چند شب بالاخره طلسم شکوندیم و راه افتادیم که بریم یه پیاده روی شبانه 

بعد ساعت 9شب 

راه افتادیم رفتیم ته خیابونمون که انگار ته دنیاست 

بعد اونجا جوجه رو می بینیم با دوستاش 

که از اوووووووووووووووووووووون سر شهر پاشدن اتفاقی آمدن اینجا که مثلاً بگردن 

بعد شاید کل توقفشون چند دقیقه بیشتر طول نکشید 

و شاید سالی 2-3 بار بیشتر این طرفی نیانا 

اما توی همین چند دقیقه همدیگه رو دیدیم

 

اما فکر کنم کلی سوژه خنده شدیم برای دوستامون 

دوست جون که تا 2 ساعت می خندید که چته؟ مگر عزرائیل دیدی؟؟ 

بعد مسخره تر اینکه تمام مدتی که من داشتم با جوجه صحبت می کردم 

دوست جون نیشش از این سر تا اون سر باز بود 

بهش میگم تو چرا می خندی؟؟ 

میگه چون تو و جوجه همدیگه رو دیدید 

میگم خب حالا چرا اینقدر خوشحالی؟؟ 

ما خودمون اینقدر ذوق نکردیم از دیدن همدیگه 

میگه راستش بیشتر خوشحال شدم که دیدم این جوجه همونه که توی عکس دیده بودم  

وقتی هم که خواستم بِهَم معرفیشونه کنم 

میگم دوست جون این جوجه است 

با همون نیش از بناگوش دررفته میگه می دونم   

 

بعد تازه میگه من وقتی دیدمش شناختم می خواستم داد بزنم بگم پگی این جوجه است، اما خودم رو کنترل کردم 

خلاصه که من کم خودم دستپاچه بودم 

اینم کلی آبرومو برد 

همین دیگه 

حالا تا من بتونم این موضوع رو هضمش کنم 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

 * دوستان، اگر چیزی از این پست متوجه نشدید بخاطر اینه که در جریان نیستید 

لطفاً به گیرنده های خود دست نزنید. متشکرم!! 

 

*میگم دیگه حالم داره یه طوریش میشه از بس هرجا رفتم صحبت انتخابات بودا 

بابا شماها مگر حرف دیگه ای ندارید بزنید؟؟ 

از بس هی رفتم توی بلاگا و راجع به انتخابات خوندم و بعد خواستم نظر بدم و بعد به خودم گفتم به تو چه ربطی داره؟؟ تو که نیستی تا نتیجه رو ببینی 

دیگه دچار مشکلات شخصیتی شدم 

یعنی حتی برای شخصی ترین کارای خودم هم اول کلی فکر می کنم ببینم قضیه به من مربوط میشه یا نه؟ 

بیخیال بابا 

نه به دوره قبل که همه خودشون رو زده بودن به بیخیالی 

نه به این دوره که...  

 

* دوستان 

همین الآن از اتاق فرمان به بنده اطلاع دادن اون درختای گُلی که عکسشون اون پایین (2تا پست پایینتر) قرار داره اسمشون درخت ابریشمه  

با تشکر از همکار محترم!!!

 

GoOdLuCk 

*pEgI 

مطمئناً ما اینقدر شعور داریم که بدونیم هرکس اعتقاداتی داره

و اعتقادات هرکس هم در نوع خودش محترمه

اما لازمه بزور باورهای خودمون رو توی چشم دیگران فرو کنیم؟؟؟؟؟

پنج‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 این چندتا باحال!!!

 

۴ نفر آدم بزرگ که حوصلشون سر رفته 

یه گردن شکسته ای پیشنهاد میده بریم بیرون یه دوری بزنیم 

دقیقاً 1 ساعت طول میکشه تا این 4 نفر به هم خبر بدن  

بعد 1 ساعت معلوم میشه که:  

یکیشون خسته است 

یکیشون حال نداره (چون اون اولی خسته است) 

یکیشون هم تازه می پرسه خـــــــــــــــــــب چکار کنیم؟؟ 

نتیجه: 

اون 4 نفر آدم بزرگ همچنان حوصلشون سر رفته 

 

شخصیتهای هیجان انگیز این پست به ترتیب حروف الفبا: 

من 

دوست جون 

دوستِ دوست جون 

همکلاسی جان 

 

زمان: 

11 شب 

 

مکان: 

هرکی توی خونه خودش 

 

من:  

 

GoOdLuCk 

*pEgI

شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 ...!!

 

سلام 

می دونید 

من جدیداْ‌ یه چیزی کشف کردم 

البته ببخشیدا 

بی تربیتیه 

اما حتماْ‌ شنیدید که توی هند مردا عادت دارن هروقت لازم شد، کنار خیابون پای دیوار شلوارشون رو می کشن پایین و ... 

خب 

من تازگی به این نتیجه رسیدم که این مسأله مُسریه 

نمی دونم باور می کنید یا نه 

اما من بارها دیدم وقتی یکی ایستاده یه کناری و داره ... 

یدفعه یکی دو نفر دیگه هم یکم نگاهش کردن و بعدم یه نگاه به دور و برشون و بعدم خودشون رو رسوندن به اون اولی و بعدم شلوارشون رو کشیدن پایین و ...   

یعنی انگار معیارشون برای ... اینه که ببینن آیا کسی داره ... یا نه!!!!!!!!! 

مسأله عجیبیه 

این مدلیش رو دیگه ندیده بودم 

 

اَه 

آخه این حرفها یعنی چی؟؟ 

یعنی این بلاگ جای این صحبتهاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

اصلاً بیاید چندتا عکس ببینید یکم حال و هواتون عوض شه  

 

این خیابونیه که هرروز ازش رد میشم تا برسم به کلاسم 

عاشق سرسبزیه این خیابونم

 

  

توی هند از این درختای گل فراوونه 

با گلهای قرمز و سفید و صورتی و بنفش

 

 

 

 

اینم باز یه قسمت دیگه از مسیر هر روزمه 

 

 

بفرمایید 

کی گفته هند کثیفه 

زشته 

 ؟؟؟؟؟

خیلیم قشنگه 

اگر سعی کنی قشنگ ببینی و قشنگیهاش رو ببینی 

نه خدایی 

فوق العاده نیست از جایی رد شی که چتر گل روی سرت باشه و با هر نسیمی گل و گلبرگ روی سرت بریزه و تو فکر کنی طبیعت داره گلبارونت می کنه؟؟؟؟؟ 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

* نه که فکر کنید وقتی یه نفر داره ... من می ایستم نگاهش می کنما 

نـــــــــــــــــــــــــــــــه 

اما خب چیزی که جلوی چشم آدمه خب آدم ناخودآگاه می بینه دیگه 

خوبیش اینه که آدم پشت اون طرف راه میره  

 

* می خوام به چیزی اینجا بنویسم 

اما دودلم 

خب آخه من آبرومو از سر راه نیاوردم که همینجور بریزمش توی جوب که 

حالا یکم با خودم اختلاط کنم ببینم چی میشه  

 

gOoDlUcK 

*PeGi 

 

شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100321

مرجع کد موزیک