X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

 

 

یه روزی بخاطرم غرورت رو می شکستی 

امروز راحت دلم رو می شکنی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امروز 2بار با چشم گریون از خونت آمدم بیرون 

اینو یادم می مونه...

چهارشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 یادِ رَفتگان

 

 

این رو که خوندم دلم خیلی گرفت 

بعضیهاشون رو نمی شناختم 

بعضی رو هم همون موقع فهمیدم و کلی ناراحت شدم 

اما بعضیها رو اصلاً خبر نداشتم 

مثل خانم خردمند یا آقای رسام 

روح همشون شاد 

خیلی حیف بودن 

خیلی...

دوشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 عاطفه

 

 

دیروز یه ایمیل از سارا گرفتم 

باهاش رفتم بـــــــــــــــــــــه 

10 سال پیش 

 

گفته بودم که طی عملیاتی، با سارا بغل دستی شدم 

روی نیمکت جلویی یه دختری می نشست به اسم عاطفه 

کلاً موجود جالبی بود 

کودک درونش بسسسسسیار فعال و بازیگوش بود 

انگار هیچوقت هیچ غمی نداشت 

به معنای واقعی کلمه سرخوش و خجسته 

ته تغاری خانواده بود و بعنوان بچه آخر انتظار دیگه ای ازش نمی رفت 

 

اون موقع که عزیز جون فوت کردن 

به این نتیجه رسیدم که این بچه کلاً معنای مرگ و غم از دست دادن عزیز رو نمی دونه 

یادمه اولین روزی که بعد از فوت عزیز رفتم مدرسه 

اونقدر جلوی روم مسخره بازی درآورد و اونقدر اذیت کرد تا بالاخره خندیدم 

یه ویژگی خاص هم داشت 

اینکه همیشه وقتهای نباید دستشویی واجب میشد 

وسط کنفرانس شیمی 

وسط تمرینهای ورزشی 

خلاصه هرجا که امکانش نبود این بچه *یش داشت 

 

یادمه اوایل اونقدر دلم می خواست باهاش دوست شم که نگو 

بعد باز یادمه وقتی باهاش دوست شدم یوقتهایی اونقدر از دستش کلافه می شـــــــــــــــدم که نگوووووو  

 

سارا توی ایمیلش یه خاطره فرستاده بود که من خودم اصـــــــــــــــــــــلاً یادم نبود 

اما با خوندنش دوباره کلی خندیدم 

همون سالی که با عاطفه همکلاسی بودیم 

یه بار مداد و پاک کنش رو ازش دزدیدم 

بیچاره خیلی دنبالشون گشت 

اما موفق نشد پیداشون کنه 

چندوقت بعد 

مداد و پاک کنش رو کادو کردم و جای کادوی تولد بهش دادم 

قیافه اش که یادم میاد می میرم از خنده

 

دختر دوست داشتنیی بود 

سال دوم از ما جدا شد 

اما تا آخر دبیرستان یه دوست خوب باقی موند 

خیلی ساله ندیدمش 

ازدواج کرد 

بهانه ایمیل دیروز سارا هم عاطفه بود و... 

عکسهای دختر کوچولوی عاطفه رو فرستاده بود 

فکر کن 

عاطفه مامان شده!!! 

 

 

 ^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

سارا 

سورپرایزم کردی 

این و این هم دوتا سورپرایز برای تو 

یادته؟؟ 

چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

موی سپیدو توی آینه دیدم 

 

 

 

حضرت خدا سلـــــــــــــــــــام  

خوب که هستید اگر حضرت خودتون بخواید؟ 

خب خودتون رو شکر 

راستش یه موضوعی پیش آمد کرده

یه موی سپید پیدا کردم توی موهام 

من پیدا نکردم 

جناب دوست پیدا کرد 

رو همین حساب عرضی داشتم خدمتتون 

خواستم بگم  

خب حالا که چی؟؟ 

موی سپید فرستادید که بگید آخرشه؟؟ 

که دیگه باید دست و پامو جمع کنم آماده رفتن شم؟؟ 

من حالا حالاها نمی میرماااااااا 

گفته باشم!!!!  

بله؟؟ 

مگر دست خودمه؟؟ 

نــــــه 

عرضم این نبود 

میگم آخه

کلی کار دارم هنوز 

بله؟؟ 

چه کاری؟؟ 

بیزحمت گوش مبارکتون رو بیارید نزدیک 

... ....... ... . ....... ... ..... . .. .. ...... ..... .. .. ..... .. .. 

... .. .... .. . ............ .. ......... . ....... ..... . .. . ...... . 

...... ................. .. . ...... ..... .. . . ... .... ... .. . ... ..

متوجه که هستید؟؟

بله 

خلاصه که اگر موی سپید فرستادید که بنده رخت بربندم از اینجا 

من بُرو نیستم 

بله؟؟ 

چی فرمودید؟؟ 

حالا یه موی سپید فرستادید، چرا اینقدر شلوغش می کنم؟؟ 

خب آخه قربونتون برم همیشه از همینجا شروع می کنید دیگه 

اول موی سپید بعدم هزارجور درد و ناتوانی و مرض و از این چیزا 

البته مال من برعکس بوده 

والا 

هرکی رو که می خواید ببرید  

اول موهاشو سپید می کنید  

(که مال من شد به سلامتی )

 

بعد چشماش کم سو میشه 

(که دور از جون شما یه چند سالی هست چشمام تار و مار می بینن 

خودتون هم در جریانید که چند وقتیه بدتر هم شدن

بعد مفصل و استخوانهاشو از کار میندازید 

(که بازم در جریانید که به لطف بیکران حضرت خودتون، زانو درد چند سالیه مهمونمه، تازگیها هم به کمک پله نوردیهای هر روزه بدتر شده باز

بعد هوش و حواسش رو ازش می گیرید 

(که اجازه بدید راجع به این یکی دیگه صحبت نکنم 

آخه نا سلامتی این نامه گلایه نامه است نه جک! )

 

خب  

بفرمایید 

حالا باز بگید چرا شلوغش می کنی؟؟ 

خب آخه خداوندگارا 

بزرگوارا 

الها 

معبودا 

دیگه فقط برای این حقیر موی سپید نفرستاده بودید که اونم فرستادید دیگه 

می بینید 

من اونقدرام که بنظر میاد گیج نیستم 

گرفتم علائم رو 

اما بازم میگم 

بنده حالا حالاها قصد سفر ندارم جان خودم 

اینه که بیزحمت به جناب عزرائیل یه موقع زحمت ندید اینورا تشریف بیارن 

مـــــــــــــــــــــن فعلاً رفتنی نیستـــــــــــــــــــــــــم  

  

 

 

 

 

(میگم خداجان، به دل نگیریدا یوقت

خودتون اطلاع دقیق دارید که من گوش به فرمانم به شدّت 

اینا رو همینجوری محض اطلاع و خودشیرینی و التماس عرض کردم 

بـــــله! )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق باید پادرمیونی کنه 

تا آدم احساس جوونی کنه 

اینه که حالمان توووووووووپ می باشد خدا رو شکر 

شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

19 سال پیش در چنین روزی 

 

 

یه مدتی بود می دیدم هی انگار اوضاع یجوری شده 

نه که بد شده باشه یا اتفاق خاصی بیفته هااااا 

نـــــــــــــــه 

فقط انگار همه چیز مثل قبل عادی نبود 

رفتارای مامان و بابا یه جورایی مشکوک بود 

مامان انگار خیلی خیلی مهربونتر از قبل شده بود 

یجورایی (به تعبیر اون وقتام) یواش تر شده بود 

یه شکل ملایم و مهربونِ خوبی 

من که نمی دونستم چرا 

اما بالاخره یواش یواش یجورایی حالیم کردن که چه خبره و اوضاع از چه قراره 

وقتی هم که فهمیدم جفت پاهامو کردم توی یه کفش که یا پونه یا هیچی 

خیلی هم خوشحال بودم 

به مامان می گفتم اگر پونه شد مال خودِ خودم 

حتی به تو هم نمیدمش 

!!! 

به همه هم گفته بودم که قراره پونه باشه و من چقدر دوست دارم این پونه رو  

  

*** 

یه روز صبح برخلاف همیشه خیلی زود از خواب بیدار شدم 

چون بابا سفر بودن پیش مامان روی تخت خ.وابیده بودم 

چشمامو که باز کردم دیدم بجای مامان یکی از دخترخاله ها پیشم خ.وابیده 

با اینکه همیشه از بودن و موندنشون توی خونمون خوشحال میشدماااااا 

اما وقتی دیدم دخترخاله جای مامان خوابیده یجوری شدم 

پرسیدم مامانم کو؟؟ 

(با لحن چرا مامانمو خوردی؟؟!!!

گفت مامانت رفته بیمارستان برات یه نی نی کوچولو بیاره 

واااااااااااااااااااای 

اگر می دونستم نی نی آوردن اینقدر سخته هااااا 

اصلاً اینقدر به مامان اصرار نمی کردم که یه پونه کوچولو بیاره برام 

مامان نی نی رو آورد 

اما پونه نبود  

حتی خواهر هم نبود 

یه برادر کوچولو 

که هرکاری کردم اسمش رو پویان نذاشتن 

(پویان یکی از بهترین همبازیهای بچگیم بود) 

اسمش شد آرش 

و چشم که روی هم گذاشتم دیدم این برادر کوچولو برام از 100000تا خواهر عزیزتر و خواستنی تر شد 

امروز آرش بهترین شخص زندگیمه 

اولین و دوست داشتنی ترین 

خیلی جاها فقط به عشق و امید اون جلو رفتم و زندگی کردم 

و حالا 

امروز 

این برادر کوچولو 

این بهترین 

19 ساله شد 

عزیزم 

نازنینم 

بهترینم 

تولدت مبارک  

 

 

شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 غاردرمانی!!

 

 

 سلام 

خوبید؟؟ 

مسخره ترین پروتکل که توی زندگی پذیرفتم اگر گفتید چیه؟؟ 

میگم خودم 

مسخره ترین و غیر قابل فهم ترین پروتکل که توی زندگیم پذیرفتم داخل غار رفتن گاه و بیگاه عمو یادگارهاست

آخه یعنی که چه؟؟ 

وقتی می بینی کسی که دوستش داری (با هر عنوان و شکل و درجه ای) 

اینطور تو خودش میره و همش غم داره نگاهش و بغض داره صداش 

آخه مگر میشه آدم ساکت و بی تفاوت بشینه؟؟

مگر میشه تحمل کرد ناراحتیش رو؟؟

قبول دارم هیچکس به اندازه خود آدم نمی تونه به آدم کمک کنه 

قبول دارم که عمویادگارها ترجیح میدن خودشون راه حل مشکلاتشون رو پیدا کنن 

اما این دیگه آخر بی انصافیه که از خاله یادگارها (!!!) بخوان که این مدت داخل غار رفتگی کاری به کارشون نداشه باشن و هیچی نگن و زنگ هم نزنن و اگر می تونن (!!!) حتی msg هم ندن 

میشه؟؟ 

آخه آدم مگر دلش طاقت میاره؟؟ 

ببینی عزیزت ناراحته 

بعد خوش و خوشحااااااال بری برای خودت بگردی؟؟ 

نــــــــه 

آدم کوفتش نمیشه حتی یه زندگی آروم؟؟ 

حالا خوشحالی و خجستگی پیشکش  

شما خودتون باشید می تونید تحمل کنید؟؟

آقایاااااااااااااااااااااااااااان 

عمویادگاران عزیزززززززززززز 

با شماااااااااااااااااام 

هیچکس اینجا نیست جواب منو بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

هیچکس جوابی برای سوال من نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

آهاااااااااااااااااااای 

کسی اینجا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

* عزیزان توجه فرمایید 

اول این پست عرض شد که این پروتکل already پذیرفته و امضا شده با همین دست نشکسته خودمان 

پس الآن مشکل پذیرش نیست  

شاهدش هم اینکه خودم از اون دست انسانهای بی مزه ای هستم که هربار خاله یادگاری رو می بینم که آویزون عمویادگارش داره میره تو غار، به آرامش و پشت در غار نشینی دعوتش می کنم 

اصلاً اگر نبود که الآن میرفتم سوالمو از خود عمویادگار مربوطه می پرسیدم!!!

بنده الآن در درک موضوع مشکل دارم 

که اگر من عهدنامه منحوس ترکمانچای یا گلستان رو با دست خودم امضا می کردم اینقدر الآن لجم درنمیامد 

 

* می دونید بدترین حالتش چیه؟؟ 

اینکه روزای گل و بلبل تقویم خانم و روزای غاررفتگی آقا همزمان شن 

یه دردی دارههههههههههه که نگوووو 

 

* یعنی متنفرم ازتون اگر فکر کنید نوشته های این پست ربطی به نویسنده و زندگی شخصیش داره 

 

 

 

 

همین دیگه 

شاد باشید 

سه‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

وقتی رفتی همه چیز رفت 

حتی لبخند گل یاس...

 

 

عزیز صداش می کردیم 

عزیزجون 

میگن اولین بار آقاجون اینطور صداش کرده 

می گفته می خوام همه بدونن چقدر عزیزه 

بعد از اون دیگه همه بهش می گفتن عزیز 

بچه ها 

نوه ها 

خواهر/برادرها

خواهر/برادر زاده ها 

همه فامیل  

حتی دوستها و همسایه ها 

آخه جدی جدی عزیز بود برای همه 

یه بزرگ واقعی 

از این بزرگهایی که مرکز ثقل یه فامیلن 

که انگار همه وقتی دلتنگ هم می شدن می رفتن خونه اش 

 

 ***

 

یادمه یه بار با سعیده دفتر خطی پدر عزیزجون رو پیدا کردیم 

توی صفحه آخر تاریخ تولد فرزنداشون رو نوشته بودن 

زهرا خانم، 27 ربیع الاول 

چشمامون برق زد 

تقریباً 1 هفته مونده بود به تولد عزیز 

گفتم سعیده بیا به مامان اینا بگیم 

شاید شد یه مهمونی تولد بگیریم برای عزیز 

گفتیم و همه موافقت کردن و به یه بهانه ای راضی کردیم عزیز رو که اون شب (که میشد 10 امرداد) توی خونه اش یه مهمونی بگیریم 

معلوم بود فهمیده قضیه چیه 

شب که شد و همه آمدن و تولدش رو تبریک می گفتن 

یکی از دیدنی ترین شبهای عمرم بود 

به زبون می گفت مگر من بچه ام که برام تولد گرفتید؟؟ 

اما با همه صورتش می خندید 

برق چشماش رو هنوز یادمه 

 

 ***

 

سن و سال زیادی نداشت 

سواد هم 

اما نسبت به سن و سال و شرایط سختی که گذرونده بود بعد از فوت آقاجون

آدم سرزنده و اهل دلی بود 

همیشه موقع بافتنی بافتن یه آوازی زیر لب زمزمه می کرد 

این یکی رو خوب یادمه 

گل اومد بهار اومد میرم به صحرا 

عاشق صحراییم بی نسیب و تنها 

 

 ***

 

عاشق ما نوه هاش بود 

بخصوص پسرها 

وقتی می رفتیم پیشش خوشحالیش رو با همه وجود ابراز می کرد 

همیشه هم یه ذخیره بی نظیر خوراکی برامون یه جایی پنهان داشت 

که محبوبترینش لواشک و آلاسکا (بستنی یخی) بود 

یکی از دوست داشتنی ترین مادربزرگهایی که تا حالا دیدم 

 

 ***

 

ساعت 5 صبح 3 اسفند 79 

با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم 

دویدم طرف تلفن 

اما مامان زودتر از من رسید و جواب داد 

الو رو که گفت صداش لرزید 

دایی رو پشت خط صدا می کرد 

می گفت حسین چی شده؟؟ 

حسین تو رو خدا بگو چی شده؟؟ 

 اما لازم نبود دایی چیزی بگه

پاهام شل شد 

همه چیز تمام شده بود  

یادم نمیره مامان با چه حالی از پله ها می رفت پایین و به همسایه هایی که از صدای گریه اش بیرون آمده بودن می گفت مـــادرم، مـــــــــادرم 

 

 ***

 

قلب بزرگ و مهربونی داشت 

مهربون نه فقط برای ما 

برای همه  

برای مراسم ختمش بودن کسایی که نمی شناختیمشون ما 

اما اونقدر بیتابی می کردن که حتی دل خود ما هم آب میشد   

چند وقتی بود که قلبش ناراحت بود

این قلب مهربون اون روز صبح برای همیشه از کار ایستاد 

 

***

 

همیشه عادت داشت سر ساعت 9 صبح زنگ می زد خونمون

اون وقتا گاهی غر می زدم که آخه نمیشه عزیز یکم دیرتر زنگ بزنه نه صبح زود؟؟ 

اما 9 سال گذشته تو حسرت این بودم که فقط 1 بار دیگه ساعت 9 صبح تلفن خونه زنگ بزنه و عزیزجون پشت خط باشه 

 

 ***

 

رفتنش باورکردنی نبود 

هنوز هم باورم نمیشه 

انگار به ندیدنش عادت کردم فقط 

اما هنوزم قبول ندارم که رفته برای همیشه 

 

 ***

 

هربار که خوابش رو می بینم  

یه جوریه که انگار از یه مریضی طولانی نجات پیدا کرده و برگشته پیشمون 

شکننده و ظریفه 

همش مراقبیم که اذیت نشه 

انگار همش می ترسیم که نکنه یه اتفاقی بیفته و این تصویر نحیف دوباره محو شه 

اما همیشه توی خواب خونه اش مثل بهشته 

یه خونه بزرگ با پنجره های بزرگ (درست مثل پنجره اتاق خوابش)  

 با پرده های سفید تور

با منظره دریا یا جنگل 

یه خونه همه چی تموم 

همیشه هم توی خوابهام خوشحاله و می خنده 

اما حیف 

حیف که 9 ساله از پیشمون پر کشیده 

 

 ***

 

کاش فقط 1 بار دیگه فرصت دیدن و بغل کردنش بود 

کاش... 

 

قصه من و غم تو 

قصه گل و تگرگه 

ترس بی تو زنده بودن 

ترس لحظه های مرگه 

 

ای برای با تو بودن 

باید از بودن گذشتن 

سر به بیداری گرفته 

ذهن خوابآلوده من 

 

همیشه میون قاب  

خالی درهای بسته 

طرح اندام قشنگت 

پاک و رویایی نشسته 

 

کاش میشد چشام ببینن 

طرح اندام تو داره 

زنده میشه جون می گیره 

پا توی اتاق میذاره 

 

کاش میشد صدای پاهات 

برسه به گوش دالون 

طرف دالون بگرده 

سر آفتابگردونامون 

 

کاش میشد دوباره باغچه 

پُر گلهای تو باشه 

غنچه سپید مریم 

با نوازش تو وا شه 

 

کاش میشد اما نمیشه 

نمیشه بیای دوباره 

نمیشه دستهات تو گلدون 

گلهای مریم بکاره 

 

کاش میشد اما نمیشه 

این مرام روزگاره 

رفتنت همیشگی بود 

دیگه برگشتن نداره... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روحت شاد عزیزجونم

دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 

 

دنیای دخترونه این شکلیه :

وقتی یه حس خوب و جدید رو تجربه می کنی  

انگار دلت می خواد لذت اون شیرینی رو با همه وجود داد بزنی برای یکی

دوست داری راجع بهش با یکی حرف بزنی و تعریفش کنی 

تا دوباره با گفتنش طعم خوب اون حس رو زیر دندونت مزه مزه کنی  

تا یجورایی review بشه برات همه چیز 

بخصوص اگر پای ثابت شنیدن حرفها و حسهای بقیه باشی 

 

اونوقت خیلی سخت میشه اگر وقتی که برای اولین بار تا این حد پر شور و پر احساسی 

هیچکس نباشه که هیجانت رو باهاش تقسیم کنی  

هیچکدوم از دور و بریات 

حتی دوستهای صمیمیت 

آدم مناسبی برای شنیدن تجربه شیرین جدیدت نباشن 

انگار اینجور وقتا همه احساساتت خفه میشن 

گیر می کنن تو درون خودت 

اونوقت بیتاب و بی قرار میشی 

کلافه ای همش 

انگار یه چیزی هی درونت خودش رو به این در و اون در میزنه 

بقول فروغ 

آن منِ دیوانه عاصی 

در درونم های هو می کرد 

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

 

الآن تو این حس خفگی گیر کردم 

برای همینه که باز پر بغضم ...

شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100321

مرجع کد موزیک