X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

 ایستگاه شکم

 

 

سلام 

خوبید؟؟ 

 

راستش می خواستم برای یکسالگی هند آمدنم یه پست پر و پیمون بذارم 

اما متأسفانه وقتش رو نداشتم 

ضمن اینکه قطعی برق اینجا آدم رو کلافه می کنه 

فکر کنید که ما از 9:30 صبح تا 8:30 شب هی 1 ساعت برق نداشتیم، 20 دقیقه تا نیم ساعت داشتیم 

این بود که ترجیح می دادم اصلاً لپ تاپ رو روشن نکنم 

اما حالا هم دیر نشده 

خیلی فکر کردم 

دیدم شاید جالب نباشه از اینجا و مردمش و این چیزا بنویسم 

پس با یک پست کاملاً شکمی در خدمتیم  

 


ادامه اش رو اینجا بخونید

شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 

 

یک سال تمام 

به همین سادگی 

خیلی زود گذشت 

خیلی...

جمعه 20 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 سیزدهتون بدَر

 

 

سیزده بدر  ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالِ نمی دونم چند بود 

حتی یادم نیست چند سالم بود 

اما مهم نیست 

مهم اینه که اون سال بهترین سیزده بدر عمرم بود 

 

اون سال عزیزجون تازه رفته بودن این خونه آخری 

یه ساختمان 12 واحدی گنــــــــــــــــــــــــــــــــده با حیاط و پاسیوی دراندشت 

با 11واحد خالی 

در همه واحد خالیها هم باز 

بعد فکر می کنید ما چکار می کردیم؟؟ 

قایم باشک بازی می کردیم! 

(خب البته  اونوقتا عقلمون همینقدر می رسید

بعد از اینکه کلی قایم باشک بازی کردیم و کلی توی ساختمان نوساز گم و پیدا شدیم 

همه باهم تصمیم گرفتیم یه دست وسطی بزنیم 

این "همه باهم" که میگم دقیقش میشه همه بجز عزیزجون 

فکر کن! 

شونـــــــــــــــــــصد نفر آدم 

هی از ایــــــــــــــــــــــــنور  

به اوووووووووووووووونور

هی هرررررررررررهرررررررررررر 

هی کرررررررررررر کرررررررررررررر 

(چون حیاط بزرگ بود کلی راه باید هی می دویدیم تا از این سرش به اون سرش برسیم )

بعد نه که من از همون بچگی کلی با ابهت بودم 

اینه که توپ هیچکس بهم نمی خورد 

با یه نفر دیگه (فکر کنم جودی بود) دوتایی جایزه نهایی رو (که یادم نیست چی بود) بردیم 

آخ که چه روزی بود 

بعد از ظهرش هم بازی استقلال و پرسپلیس بود که همونجا و همون روز، ما بچه جقله ها، از لج دوتا بزرگتر جمع بچه ها که استقلالی بودن، تصمیم گرفتیم پرسپلیسی بشیم 

(خدایی دلیل به این محکمی رو حال کردید؟؟؟) 

اون سیزده بدر دیگه هیچوقت تکرار نشد تــــــــــــــــــــــــــــــــــا همین دیروز 

دیروز جاتون خالی ما هم زدیم به دل دشت و دمن و طبیعت یه هتل اینجا توی بنگلور 

بعد حالا فضای سبز و ناهار و رقص  و دیدن کللللللللللللی ایرانی آشنا و غریبه و پیدا کردن چندتا دوست باحال و پایه یه طرف 

وسطی دسته جمعی یه طرف 

من البته بازی نکردم چون خیلی گرم بود 

اما خاطره بهترین سیزده بدر عمرم برام زنده شد 

وقتی می دیدم شونصد نفر آدم 

هی از اینورررررررررررررررررررر 

به اونورررررررررررررر 

هی هررررررررررررر هرررررررررررر 

هی کرررررررررررر کرررررررررررر  

یاد همون روز بیاد موندنی توی اون ساختمان نوساز بزرگ و دراندشت 12 واحدی با 11واحد خالی میفتم و لذتی که اون روز کنار همه عزیزان بردیم 

بخصوص عزیزجونی که دیگه نیست برای ساختن روزهای خوبی مثل اون روز 

 

 

 

* فکرشو که می کنم می بینم انگار چهارم دبستان بودم اون سال 

یعنی میشـــــــــــــــــــــــــه ۱۶-۱۵ سال پیش!!! 

 

* من یکی از دخترخاله هام رو گم کردم 

کسی ندیده؟؟ 

دخترخاله ها؟؟ شما ندیدینش؟؟؟  

 

 

 

 

 

 

 

خوش باشید

شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 نظرت چیه؟

 

 

 

 

+ بنظرت این خوبه؟  

- آره خیلی قشنگه! 

+ نچ بنظر من که اصلاً خوب نیست. من حالم ازش بهم می خوره. نمی دونم تو چطور میگی قشنگه؟؟ 

 

+ بنظرت این چطوره؟ 

- اصلاً خوب نیست. نمیاد بهت 

+ وااااااای خیلی قشنگه که. من خیلی دوستش دارم. خیلی خوشگله. ببین طرحشو خیلی جالبه. می خرم همینو  

 

+ بنظرت کدوم یکی از این دوتا بهترن؟ 

- اون 

+ نه. بنظر من این بهتره. اون بدرد مسن ترها می خوره. طرحش هم قدیمی شده 

 

+ بنظرت کدومش بهتره؟ کمرنگه یا پررنگه؟ 

- کمرنگه 

+ نچ. پررنگه بهتره چون اون یکی کمرنگه، این باید پررنگ باشه 

 

+ بنظرت کدوم رنگش قشنگتره؟ 

- اون طوسیه 

+ نه. ببین، اینو باید با اون ست کرد، اون باید چطور باشه؟ ضدِّ اون یکی. بعد چون اون یکی میاد روی این و اون میره زیر اون یکی، پس طوسی اصلاً به درد نمی خوره 

 

+ نظرت درباره این چیه؟ 

 

+ بنظرت این بهتره یا اون؟ 

 

+ بنظرت کدومیکی رو بردارم؟ 

 

+ این چطوره؟ 

 

+ تو چرا هیچ نظری نداری؟؟؟؟؟ 

 -

 

 

 

من نمی دونم 

مجبوری ازش نظر بپرسی اصلاً؟؟؟؟؟؟؟

جمعه 13 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 

 

 ۲قسمت از سریال دارا و ندار رو دیدیم 

من الآن عمیقاً تأسف می خورم به حال وقت و انرژی و هزینه ای که صرف دانلودش کردم 

 

دوست عزیزی که درمورد هند پرسیده بودی 

لطف کن ایمیلت رو چک کن
من دیشب جوابت رو دادم

چهارشنبه 11 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 

 

امروز اینجا سیل آمد 

بنگلورِ ۳-۴ ماه بارون ندیده حسابی سیراب شد 

خدایا شکرت

سه‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 

'طلوع ندیده' می نویسد!

 

 

 

سلام 

خوبید؟ 

امروز بعد از مدتها جاتون خالی طلوع آفتاب رو زیارت کردم 

کلاً از اون دست آدمهاییم که خوشم میاد از دیدن طلوع آفتاب و خوشم میاد از صبح زود بیدار شدن 

اما همچنین از اون دست آدمهاییم که خواب صبح رو دوست میدارم بسیار 

اینه که کلاً در دو صورته که طلوع خورشید رو می بینم 

اول اینکه امتحان داشته باشم و صبح زود بخوام بلند شم درس بخونم 

دوم اینکه همینجوری بیخودی دلم بخواد تا صبح علاف بچرخم  

که چو امروز یکشنبه است، گزینه اول خودبخود حذف میشه 

بعد حالا نه که فکر کنی داشتم تو کوچه و خیابون علاف می گشتماااااا 

نــــه بابا  

تو این گرمای بلا نسبت 'خر تب کن' کی حال داره بره بیرون؟؟ 

والا 

زیر باد پنکه اش عین لاستیک وا میره آدم 

دیگه چه برسه به بیرون و توی کوچه اش 

البته خدا رو شکر امشب بعد از 4-3 ماه یه نم بارونی زد و هوا یه کوچولو خنک شده 

اما بازم گرمه 

اینه که بنده تا 6 صبح توی نت مشغول ولگردی و وبگردی بودم 

بعدم بازم نه که فکر کنی کار مفیدی می کردم خدایی نکرده هاااااا 

نـــــــــــــــه 

داشتم سریال دانلود می کردم 

سریال دارا و ندار که یه قسمتش رو دیدیم خونه آقای محترم اینا، بعد خوشمون آمد گفتیم دانلود کنیم دوتایی با جناب دوست سر صبحانه ببینیم 

آخه یه روزایی هوس می کنیم صبحانه رو با هم بخوریم 

 بعد یه حالی داره وقتی جناب دوست صبح صبحانه (نان داغ+ تخم مرغ یا cornflex یا حالا هرچی) میخره میاد با هم می خوریم که نگو 

بعد نه که عادت داره موقع غذا خوردن باید یه فیلمی چیزی تماشا کنه و حسش هم نیست سر غذا فیلم سینمایی ببینیم، اینه که ترجیح میدیم هربار یه قسمت سریال ببینیم 

بعد تا همین چند روز پیش هم داشتیم مثل دوتا طفلکی باغ مظفر می دیدیم که بعد همونطور شرحش رفت دارا و ندار چشممون رو گرفت 

اینه که الآن سرگرم دانلودش می باشیم 

حالا البته یه کم تأخیر داره هااااااا 

یعنی مثلاً شاید با یه 15-10 روز فاصله بتونیم تهش رو دربیاریم 

اما در اصل موضوع هیچ فرقی نمی کنه 

بعد مدیونید اگر فکر کنید ما الآن داریم می خونیم برای امتحانا 

نه که 1 ماه دیگه شروع میشن، از اون لحاظ ما الآن بُکُش مشغول وقت تلف کردنیم 

آخه گفتم که 

هوا بسیار گرمه 

اینجا الآن تابستون شروع شده 

بعد نه از اون تابستونایی که توی ایران می بینیدااااا 

نــــــــه 

اینچا آفتاب بسیار مستقیم و تندتر از ایران می تابه 

آخه چسبیدیم به خط استوا نمی دونم چرا 

بعد آدم توی آب و هوای ملس بهاری یا خنک پاییزی هم زوری حال درس خوندن داره 

دیگه این هوای خرما پز که جای خود دارد 

بعد بدبختی دیگه اینه که نه که semester قبل first class شدی، مردم بد عادت شدن 

ازت توقع بیشتر دارن 

مثلاً یه چیزی تو مایه های top student و این سوسول بازیا  

اصلاً همش می خوان منو جلوی ایرانیای کلاس و کالج و کلاً بنگلور خوار و خفیف کنن اینا 

اینه که الآن استرس داره خفم می کنه و به همین دلیل نشستم اینجا خوش خوشک وبلاگ up می کنم  

خلاصه که توی این آتیش بارون هوا pass کردن subjectها هم مصیبته 

دیگه first class و top student پیشکش 

گفتم از الآن گفته باشم بعداً گِلِگی پیش نیاد 

(چند روز پیش سین دوتا از پسرهای افغان رو خفت کرده که بیاید با هم درس بخونیم 

میگه من پایه ام، پگی هم پایه است، شما دوتا هم پایه باشید که بشیم چهارپایه 

)

من همون خوبه خیلی طلوع آفتاب نبینم 

راست میگن ادیبان و نویسندگان بزرگ(!) موقع طلوع و غروب آفتاب طبع شعرشون شکوفاتر میشه 

ببین با یه طلوع چه همه حرفم آمد 

هوم؟ 

منو چه به ادیبان و نویسندگان بزرگ؟؟!!! 

بی ادب! 

آها راستی! 

تعطیلات خوش گذشت؟؟ 

والا ما که قرارا بود تعطبیلات تشریف ببریم گوآ بگردیم اساسی! که روحیه مون ساخته شه برای امتحانا 

منتها نمی دونم چی شد که عده ای بستگان یهو تصمیمی گرفتن پاشن از ایران بیان برن گوآ صفا کنن اساسی! 

اینه که برنامه ریزیمون خورد توی دیوار و هنوز! از همین بنگلور در خدمتتونیم 

دیگه همینا دیگه 

خوش باشید  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میگم دیدی گاهی وقتا یه msg حاوی "دوستت دارم" دریافت می کنی 

بعد تا چند ساعت همینطور دلت قیلی ویلی میره و غنج میزنه آیا؟؟

یکشنبه 8 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 

 

 

یه مُدِلیَم چند وقته 

دلم گرفته 

دلم می خواد حرف بزنم 

دوست دارم هرچی تو دلمه بگم بهت

اما می ترسم 

چون اولاً هنوز آمادگی حرف زدن ندارم 

یعنی هنوز نتونستم چیزایی که توی ذهنم هست رو کنار هم بچینم و بگم 

بعدم می دونم هنوز آمادگی قانع کردنت رو ندارم 

می دونم الآن هرچی بگم یه جوابی داری براش 

از اون جوابایی که آدم رو ساکت می کنه 

اما قانع نمی کنه 

اونوقت همه ناراحتیم می مونه رو دلم

تازه یه غصه جدید هم بهش اضافه میشه 

که چرا نفهمید ناراحتیم چیه؟؟ 

 

 

 

می فهمی چی میگم؟؟

جمعه 6 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100321

مرجع کد موزیک