X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*



هیچ می دونستید فلفل بشدت شکم رو راه می ندازه؟

اوخخخخخ 

دوشنبه 27 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*



شنبه 25 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 2 شما چیزی نمیگی؟

*


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیمشب یار به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین

گفت کای عاشق شوریده ی من خوابت هست

....


دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 4 شما چیزی نمیگی؟

*

خیلی وقت بود توی این وبلاگ بازی نکرده بودم

اما بازی اگرها به دلم نشست

بدون هیچ توضیحی میرم سر اصل مطلب



اگر ماهی از سال بودم ...
امرداد بودم، چون عاشق این ماهم


اگر روزی از هفته بودم ...
شنبه بودم، چون باهم بودنهای شنبه رو دوست دارم


اگر عدد بودم ...
4 بودم، چون همیشه بنظرم کاملترین عدد بوده و هست

اگر جهت بودم ...
شرق بودم، بی هیچ دلیل قابل توضیحی

اگر همراه بودم ...
همیشگی بودم

اگر نوشیدنی بودم ...
lemonmint بودم، نوشیدنی فوق العاده ای که توی گوآ کشفش کردم

اگر گناه بودم ...  
اولین تجربه همخ.وابگی بودم، چون شیرین و لذتبخشه

اگر درخت بودم ...
درخت گیلاس بودم، چون عاشق شکوفه های گیلاسم

اگر میوه بودم ...
گیلاس بودم، چون هیچوقت ازش سیر نمیشم

اگر گل بودم ...
نرگس بودم، چون قشنگ و دوست داشتنیه

اگر آب و هوا بودم ...
صاف و آفتابی بودم

اگر رنگ بودم ...
نارنجی بودم، پر از انرژی زندگی

اگر پرنده بودم ...
ققنوس بودم، نامیرا

اگر صدا بودم ...
صدای لالاییه یه مادر جوون بودم

اگر فعل بودم ... 

زندگی کردن بودم


اگر ساز بودم ...  
ویولون بودم، ساز محبوبم

اگر کتاب بودم ...
شاهنامه بودم، اصیل و ارزشمند

اگر عضوی از بدن بودم ...
چشم بودم، روشن و آگاه

اگر شعر بودم ... 

کوچه استاد مشیری بودم


اگر بخشی از طبیعت بودم ...
ساحل دریا بودم

اگر یک حس بودم ...
مادرانگی بودم



شما هم دوست داری بازی کنی؟

پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 3 شما چیزی نمیگی؟

*

یه سوال پرسید

جواب دادیم آره

پرسید

"آره" whats the meaning of

گفتیم یعنی همون yes


توی اتاقشه 

صداش می کنیم

جواب میده آآرره؟؟



دوست خارجی رو عرض می کنم

استعدادش در فراگیری زبان پارسی مثال زدنیه!

یکشنبه 12 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*

حوله سگم رو با کفشم با هم انداختم توی ماشین لباسشویی

حالا کفشم سگی شده 

سگم کفشی!


دوشنبه 6 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 3 شما چیزی نمیگی؟

*

یه پدر که با بچه اش آمده رستوران 

تو چی فکر می کنی راجع بهش؟؟ 

برای تو شاید تصویر قشنگی باشه 

اما برای من نیست 

برای من پدر و بچه اش توی رستوران 

یعنی مادری که قهر بوده و نیامده 

یعنی مشاجره ای که به روزها قهر منجر میشه 

یعنی تنش و اضطرابی که توی خونه حاکم بوده و پدر مجبور شده برای دور کردن بچه از اون فضا بیاردش بیرون 

شاید هم یعنی باجی که بابت آزار روحی به اون بچه داده میشه 

می بینی؟ 

ظاهراً اتفاق خوبیه 

ظاهراً اون بچه داره کیف می کنه 

اما اگر ازش بپرسی... 

قول میدم درصد زیادیشون همینا رو میگن که من برات نوشتم

یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 3 شما چیزی نمیگی؟

*

تک گویی محمود استاد محمد در اثر جاودانه مرحوم بیژن مفید "شهر قصه"



"...حالا از ما که گذشت 

بعد از این اگر شبی 

نصفه شبی 

به کسونی مثل ما قلندر و مست و خراب 

تو کوچه برخوردی 

اون چشا رو هم بذار 

یا اقلاْ‌ دیگه این ریختی بهش نیگا نکون 

آخه من قربون هیکلت برم 

اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه  

پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه..."

جمعه 3 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*

راستشو بخوای دیشب کلی حسودیم میشد

هی فکر می کردم فقط ماییم که اینطوریم

من اینجا

بابا یه جا

مامان یه جا

دردونه یه جا

غصه ام گرفته بود دیشب

فکر کردم شب یلداست و هرکدوم از اعضای خانواده من یه گوشه این دنیا تنهان

اما انگار همدرد زیاد داشتم

انگار خیلیها دیگه حوصله دور هم جمع شدن رو نداشتن و ندارن

انگار دیگه رنگ و بوی یلدا برای خیلیهای دیگه با شبهای دیگه هیچ فرقی نداره

انگار خوش بودن و دور ریختن غم و غصه ها و زندگی کردن دور هم با دوستها و فامیل و آشناها دیگه برای خیلیها بی معنی شده

این رو از اعترافهای خیلیهایی که صداشون رو از اینجا شنیدم فهمیدم

بخصوص خود کرگدن

می دونی

بعضی وقتها حس اینکه تنها نیستی و آدمهای زیادی باهات همدردن اصلاً حس خوبی نیست

چی بگم؟؟

بگم به امید تکرار یلداهایی که انگار فقط با پدربزرگ و مادربزرگهایی که دیگه نیستن لطف و صفا داشت؟؟

بیخیال.

پنج‌شنبه 2 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 2 شما چیزی نمیگی؟

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100321

مرجع کد موزیک