X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

من: هیچ دقت کردی بین این هندیها خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی کم عینکی پیدا میشه؟ 

خرده خانم: چی میگی تو؟؟؟؟؟  اینها کروکدیلن  ایدز و هپاتیت هم بهشون اثر نداره  بعد تو میگی عینکی توشون کمه؟؟؟!!!! 

من: 






خیلی بیخودی به خودش فشار میاره این خرده خانم همیشه 

یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*

فیلم

تخمه

نسکافه

فیلم 

تخمه

نسکافه

فیلم

...




این روزهام همه اش داره با همینها می گذره

حیف که اهل سیگار نیستم













فردا باید برم جایی برای یه کار مهم

برام دعا کن...













10 روز...

شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 5 شما چیزی نمیگی؟

*

آینه



این متن ترجمه شعر "آینه" از خانم Sylvia Plath هست که گوگل زحمتش رو کشیده

حالشو ببرید! 


من نقره ای و دقیق. من هیچ preconceptions.
هر چه ببینم من بلافاصله فرو برد
همانطور که در آن است، unmisted توسط عشق یا دوست نداشتن.
من بی رحمانه نیست ، فقط راستگو --
چشم خدا کمی، چهار گوشه ای.
اغلب اوقات من بر روی دیوار مقابل تفکر.
این رنگ صورتی، با speckles. من در آن نگاه کرد تا زمانی
من فکر می کنم آن است که بخشی از قلب من. اما flickers.
چهره ها و تاریکی ما را جداگانه بارها و بارها.

حالا من هستم یک دریاچه. زن خم بر من،
جستجو رسد من برای آنچه او واقعا.
سپس او به کسانی که دروغگو، شمع و یا ماه نوبت.
من او را در بازگشت، و منعکس کننده آن را صادقانه.
او به من پاداش با اشک و اضطراب از دست.
من مهم است به او. او می آید و می رود.
هر صبح صورت خود را آن است که جایگزین تاریکی است.
در من او غرق یک دختر جوان، و به من پیرزن
به سوی او بالا می رود روز پس از روز، مثل یک ماهی وحشتناک.

جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 2 شما چیزی نمیگی؟

*

ولنتاین امسال

هرکسی رفت سی خودش

تنها کسی که تنهام نذاشت

گل دخملم بود 


دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 3 شما چیزی نمیگی؟

*

اَه لعنتی

خونه ات چه سوت و کور بود دیروز












16 روز...

یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 0 شما چیزی نمیگی؟

*

وقتی نیستی...



یه جورایی گیج و گنگم

از صبح که بلند میشم هی میگم خــــــــُب حالا چکار کنم؟ تا شب

دست و دلم به هیچ کاری نمیره

دیروز هی گفتم پاشم بادنجون سرخ کنم

پاشم لوبیا سرخ کنم

پاشم تخت خواب پادمیکا رو بدوزم

پاشم به موهام روغن نارگیل بزنم

پاشم ..

اما بعد هی گفتم ولش کن بذار وقتی خرده خانم آمد پیشم انجام میدم

خرده خانم هم که آمد هی گفتم حالا که این اینجاست ولش کن بعداً انجام میدم

امروز هم بدتر از دیروز

همش انگار یه چیزی کمه

هی همه اش منتظرم اونی که کمه برگرده سر جاش تا آروم بگیرم و به زندگیم برسم

اوووووووه

حالا کو تا برگرده سر جاش

هنوز 22 روز دیگه مونده...

شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 2 شما چیزی نمیگی؟

*

دارم می میرم

حالم اصلاً خوب نیست

چشم کردم خودمو

به خرده خانم گفتم از بس وسواسی و بهداشتی هستی همیشه مریضی

اما من که به اندازه تو حساس نیستم، کمتر پیش میاد مریض شم

حالا مریض شدم

همه اش دلم می خواد بخ.وابم

باید برم ح.مام

اما حالم خوب نیست

باید درس بخونم

اما حالم خوب نیست

باید ناهار درست کنم

اما حالم خوب نیست

دارم می میرم... 

یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 7 شما چیزی نمیگی؟

*

ساعت  ۱۰ صبح یه کلاس ۲ ساعته داری که attendanceش خیلی برات مهمه 

هرکار می کنی و هرچی زور می زنی نمی تونی از تخ.تخو.اب و متعلقاتش دل بکنی 

نیم ساعتی با خودت کلنجار میری و غلت می زنی تا بالاخره وقت می گذره و دیگه مجبور میشی که نری! 

۲ ساعت بعد میری کالج 

می بینی از کلاس صبح هنوز ۵ دقیقه باقی مونده 

دور از چشم استاد میری میشینی سر کلاس و وقتی استاد اسمت رو صدا می زنه با صدای بلند میگی 

YESSSSS MAA'AAM 

و یه attendance شیرین ۲ ساعته می گیری 

باور کن خیلی جاها فقط باید حرف دلت رو گوش کنی

سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*

پستی به سبک بزرگان!



میرم جلوی آینه

یه نگاه به صورتم می ندازم

دلم یه آرایش سبک اما حسابی می خواد

از ضدآفتاب شروع می کنم

بعد یه لایه کرم پودر

بعد هم پنکک

میرم سراغ سایه 

یه سایه آبی براق انتخاب می کنم و آروم می مالم پشت چشمم

یه آبی براق دیگه، اما پررنگ تر از اون رو هم می کشم زیر چشمم

رژگونه هلوییم رو برمی دارم و مثل همیشه افقی می کشم زیر گونه ام

بعد هم رژلب کالباسی که تازه گرفتم برمی دارم و می مالم روی لبم

یکم که بخودم نگاه می کنم، می بینم رژ کمرنگ خیلی جالب نشده

پس یه lipgloss صورتی هم می کشم روی رژ قبلی

با دقت به تصویر خودم توی آینه نگاه می کنم

دقیقاً شبیه دلقکها شدم

میرم عین بچه آدم صورتم رو می شورم

یه لایه پنکک نازک (حتی ضدآفتاب هم نمی زنم دیگه)

یه خط چشم مشکی

یکم هم توی چشمم رو مشکی می کنم

رژ رنگ معمولی (اینو از خودم درآوردم) می زنم و 3 سوته سر و ته آرایش رو هم میارم و می دوم که برم به کلاس و درس و زندگیم برسم

والا! 

یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 9 شما چیزی نمیگی؟

*

می دونی

وقتی توی غربتی

هیچ چیز بدتر از این نیست که هی خانواده ات بهت بگن دلتنگتن

شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 0 شما چیزی نمیگی؟

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100321

مرجع کد موزیک