X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

!This Is India




می دونید که توی این دنیا خیلی چیزهای عجیب و غریب ممکنه اتفاق بیفتن

چیزهایی که توی فرهنگ ما، عرف ما، قانون ما یا کلاً توی مرام ما نمی گنجن

اما هند پر از این اتفاقهای عیجب و باورنکردنیه

یعنی یه چیزایی فقط توی جایی مثل هند اتفاق میفته

به چند نمونه از این دست توجه کنید:


1. احتمالاً فقط توی هنده که می تونید خانمی رو ببینید که با ساری داره موتور می رونه!



2. بنظرم کفش سوتی برای بچه های مدرسه ای خیلی دیگه نامناسبه

حالا درسته که بچه ها اینجا از 4.5 سالگی میرن مدرسه

اما برای بچه 4.5 ساله هم کفش سوتی مناسب نیست


3. فقط توی کالجهای ایندیا می تونید شاهد باشید که دوتا از استادهای خانم پاشن برن سلف، بعد بستنی چوبی سفارش بدن و بشینن بین جمعیت و دوتایی بستنی لیس بزنن و صحبت کنن!


4. فقط توی ایندیا می تونید ببینید چند نفر هندو، توی یکی از جشنهاشون مجسمه خداشون رو می ذارن روی چرخ و دوره می گردونن و ساز و آواز و رقص براش اجرا می کنن و پول جمع می کنن، بعد بیشترین پول رو از صاحبخونه مسلمان دوآتشه شما می گیرن و به همین مناسبت رقاصشون یه دور افتخاری هم برای صاحبخونتون می زنه!


5. توی ایندیا ممکنه سیاهترین همکلاسیتون اسمش نور باشه!


اینم عکسش که نگید دروغ میگی




6. شاید فقط بشه توی هند استاد الکترونیک که MCA HOD* هم هست رو ببینید که با پیرهن و شلوار مردونه و کراوات، از این موتور گازیها می رونه!












*Master of Computer Application Head Of Department

جمعه 6 اسفند‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 2 شما چیزی نمیگی؟

*

من: هیچ دقت کردی بین این هندیها خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی کم عینکی پیدا میشه؟ 

خرده خانم: چی میگی تو؟؟؟؟؟  اینها کروکدیلن  ایدز و هپاتیت هم بهشون اثر نداره  بعد تو میگی عینکی توشون کمه؟؟؟!!!! 

من: 






خیلی بیخودی به خودش فشار میاره این خرده خانم همیشه 

یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*

این هندیها غذاشون رو با دست می خورن

بعد دستهاشون رو با قاشق می شورن!



یه عادت جالبی که این هندیها دارن اینکه بعد از غذا یه کاسه آب ولرم با یه لیمو میارن سر میز غذا و دستهاشون رو اون تو می شورن


جمعه 7 آبان‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 به عمل کار برآید؟؟ پس فکر چه شد؟؟

 

 

سلام 

خوبید؟؟ 

 

نمی دونم باور می کنید یا نه 

اما هندیها خیلی زیاد عادت به شستشو دارن 

بخصوص شستن رخت و لباس 

یا آب و جارو کردن جلوی در خونه یا کوچه 

بعد این کارها رو هم خیلی شدید و پر سر و صدا انجام میدن 

طوری که شما از طریق صدا کاملاً در جریان زندگی روزمره شون قرار می گیرید 

برای مثال موقع لباس شستن اونقدر تق تق و تاپ تاپ می کنن که دیگه هیچ شکی براتون باقی نمی مونه که بله همسایه شمال غربی مشغول لباس شوییه 

حتماً می گید لباس شستن که تق تق و تاپ تاپ نداره 

بله لباس شستن ما و شما نداره 

اما مال هندیها داره 

 

اینجا موقع لباس شستن با دست (که نیاز نداره بگم بیشتر از شستشو با ماشین مرسومه) 

برای گرفتن آب لباسهای شسته شده اونها رو روی یه تکه سنگ می کوبن 

روش احمقانه ایه 

اما دوتا فایده داره 

اول اینکه آب لباس گرفته میشه بهرحال (حتی به قیمت آش و لاش شدن لباس) 

دوم اینکه تا شعاع 1 کیلومتری تمام همسایه ها از خواب بیدار میشن و دیگه کسی خواب نمی مونه 

(معمولاً ساعت 8-7 صبح لباسهاشون رو می شورن) 

 

حالا این فقط لباسه 

گفتم که، کلاً بشور بشور زیاد دارن 

اما با اینهمه ظاهر تمیزی ندارن 

می دونید 

دلیلش اینه که برای هندیها خود کار از علت و نتیجه اش مهمتره 

مهم اینه که بشورن 

مهم این نیست که تمیز بشن و تمیز باشن 

کلاً کار دستی براشون راحتره از کار فکری 

حاضرن تمام زار و زندگیشون رو هر روز صبح بشورن 

اما فکر نکنن چه میشه کرد که کثیف نشد 

یعنی راستشو بخواید من میگم از ضریب هوشی خوبی برخوردار نیستن 

بیشتر ترجیح میدن برای نتیجه گرفتن از بدنشون استفاده کنن تا فکرشون 

 

موقع درس خوندن هم همینن 

یه چیزی رو 2000 بار می خونن و حفظ می کنن و سر امتحان هم یهو می بینی 50-40 صفحه می نویسن 

درحالی که میشه 2 بار خوند و فهمید و اصل مطلب رو برای امتحان نوشت 

(البته که خب اونی هم که برگه ها رو تصحیح می کنه هندیه و با خطکش تصحیح می کنه 

اینه که اینجا اصطلاحاً میگن متری نمره میدن) 

به جرأت می تونم بگم اون هندی با 3ماه درس خوندن نمره ای رو می گیره که من ایرانی با 3 روز درس خوندن می گیرم! 

باور کنید اغراق نمی کنم 

 

می دونید 

من توی این یک سال به این نتیجه رسیدم که این حرف که ایرانیها آدمهای باهوش و بافرهنگ و با پیشینه تاریخی قوی هستن کاملاً درسته 

اما 

این رو هم از من بپذیرید که علت عقب ماندگی ما دقیقاً این خصلتهایی که داریم  

اینکه زیادی بهشون غرّه می شیم 

همین میشه که زحمت استفاده ازشون رو به خودمون نمی دیم 

مثلاً جزوه ای رو که میشه توی 1 ماه با فرصت کافی و اعصاب راحت خوند 

میذاریم برای شب امتحان که با بی وقتی تمام و اعصاب درب و داغون تمامش کنیم 

اینه که داشتن و نداشتن هوش و  این حرفها خیلی برامون فرق نداره 

یعنی شاید اگر اینقدر از نظر ژنتیکی آدمهای باهوشی نبودیم یاد می گرفتیم برای رسیدن به موفقیت زمان و انرژی بذاریم 

نه که فقط و فقط به هوشمون اکتفا کنیم که شب امتحان پدر خودمون و همه دور و بریهامون رو دربیاریم 

 

همه اینها رو گفتم که بگم با زور و زحمت بسیار امتحانها تمام شد 

خدا رو شکر که به خوبی هم تمام شد 

اما اگر فکر کردید با اینهمه روضه که خوندم ترم بعد مثل بچه آدم از قبل امتحانها شروع می کنم به خوندن و خودم رو برای شب امتحان آماده می کنم، باید بگم سخت در اشتباهید 

 

 آخه من هم یک ایرانی هستم

پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 ایستگاه شکم

 

 

سلام 

خوبید؟؟ 

 

راستش می خواستم برای یکسالگی هند آمدنم یه پست پر و پیمون بذارم 

اما متأسفانه وقتش رو نداشتم 

ضمن اینکه قطعی برق اینجا آدم رو کلافه می کنه 

فکر کنید که ما از 9:30 صبح تا 8:30 شب هی 1 ساعت برق نداشتیم، 20 دقیقه تا نیم ساعت داشتیم 

این بود که ترجیح می دادم اصلاً لپ تاپ رو روشن نکنم 

اما حالا هم دیر نشده 

خیلی فکر کردم 

دیدم شاید جالب نباشه از اینجا و مردمش و این چیزا بنویسم 

پس با یک پست کاملاً شکمی در خدمتیم  

 


ادامه اش رو اینجا بخونید

شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 تعطیلاتی بس غُر برانگیز!

 

 

سلام 

خوبید؟؟ 

 

 

یعنی تنبل شدم در حد خدااااااااا 

زورم میاد حتی برم دوش بگیرم 

دوش چیه 

زورم میاد غذا بخورم 

صبحانه رو ساعت 11 می خورم 

ناهار ساعت 5 بعد از ظهر 

بعد بیکار بیکار موندم 

یعنی هیچ کاری برای انجام دادن ندارم 

یعنی دارماااااا 

اما حالشو ندارم 

تمام مدت اینطوری افتادم 

بعد تو این اوضاع بیکاری و بی حوصلگی  

صبحا ساعت 8 هم  جفت چشمام بازِ بازه 

هوا هم گرم شده در حد خفگی 

سرماخوردگی هم که هست 

حالا نه که فکر کنید روزای کسل کننده اینااااااا 

نه 

پریروز که کالج جشن freshers day بود و رفتیم و یه 5-4 ساعتی با کفش پاشنه 10 سانتی سرِ پا ایستاده بودم و وقتی ساعت 7 رسیدم خونه از زور  خستگی افتادم خوابیدم تا 7 صبح فرداش 

دیروز هم که اینجا جشن diwalli بود 

یعنی اعصابی ازمون خرد شداااااااااااا 

2 هفته ای هست که به بهانه این جشن سر و صدا بپاست 

بعد مسخره اینکه اگر در یک دقیقه 100 تا ترقه بزننا 

من با عین 100 تاش 1 متر از جا می پرم 

دیشب هم با جناب دوست و خانم سین و مامان خانم سین رفتیم بیرون و آتیش بازیای هندیها رو تماشا کردیم و انصافاً بعضیاش خیلی خوشگل و جالب بود 

البته که هنوز هم ادامه داره

بعد جالبتر اینکه توی این مراسم بزرگترها بیشتر و جدی تر شرکت داشتن تا بچه ها و کوچکترا 

یه خانم و آقایی رو دیدیم که کلی مهمات خریده بودن و دم در خونشون با چه جدیت و پشتکاری هی اینا رو روشن می کردن و کیف می کردن 

بچه هم نداشتن اصلاً 

یه چند تا پسر جوون هم بودن که توی یه خرابه بساطشون براه بود و تا ما رو دیدن تعارف کردن که یه چندتایی از مهماتشون رو هم ما بترکونیم که گفتیم ترجیح میدیم تماشاچی باشیم 

اما هر بچه ای که رد میشد یه چندتایی از این موشکها بهش می دادن که بره حالشو ببره 

شب خوبی بود در مجموع 

اما تمام شهر رو خرده کاغذ و روزنامه پر کرده بود 

چون ترقه هاشون رو توی کاغذ می پیچن 

آهان 

رو اعصاب ترین ترقه شون هم چیزیه که بچه های ایرانی بهش میگن 1000 ترقه 

یه ردیف 600-500 تایی از ترقه (مثل فشنگهای مسلسل) که می ذارن زمین و روشن می کنند و یه چند دقیقه ای طول می کشه ترکیدن همش و وقتی این هزار ترقه ها می ترکن دیگه رسماً صدا به صدا نمیرسه 

کلی هم آتیش بازی دیدیم که یکی از یکی جالبتر بود 

اما با همه اینا امروز همش به بیحوصلگی گذشت 

یعنی از خدا که پنهون نیست 

از شما هم پنهون نباشه که غلط نکنم دَدَری شدم بـــــــــــــــد 

منی که اگر ولم می کردن هفته به هفته از روی تختم تکون نمی خوردم

حالا اینجا یه روز که از خونه بیرون نمیرم می خوام بمیرم از بی اعصابی 

بدبختی جناب دوست هم طی ترم مشقهاشو ننوشته و همشو گذاشته برای الآن 

اینه که جرأت ندارم زنگ بزنم بیاد با هم بریم بیرون 

باید صبر کنم تا موقع شام بلکه گرسنه بشه خودش زنگ بزنه 

همین دیگه 

دیگه غُرم نمیاد 

مراقب خودتون باشید 

  

  

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

* بنده هم اینکه این مطالب رو از وسط صدای توپ و تانک و مسلسل و خمپاره برای شما نگاریدم 

اگر جایی لرزش دست دیدید بدونید همونجا یه ترقه ای چیزی ترکیده و نگارنده از ترس سرش خورده به طاق و برگشته سر جاش!!!

  

* عکسهای هردو مراسم در اولین فرصت به نظر بینندگان محترم خواهد رسید

  

 

gOODLUCk 

*pEGi

یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 بنگلورنامه پگی خسرو(3)

 

درود 

خوبید؟؟ 

 

1. ببینید 

من یه چیزی می گم، شما هم از من قبول کنید و باور کنید و تعجب هم نکنید 

OK؟ 

راستشو بخواید این هندیا دست چپ و راست رو از هم تشخیص نمیدن  

من و سین عادت داریم هربار که میریم بیرون گم میشیم و باید از 100000 نفر آدرس بپرسیم تا دوباره پیدا شیم 

از این 100000 نفر، کمِ کم 99999 نفرشون دست راست رو نشون میدن و با اعتماد بنفس میگن go to the left 

!!!!!! 

 

2. یه عمری بهمون گفتن اول سمت چپ رو نگاه می کنی، بعد با احتیاط میری تا وسط خیابون، بعد سمت راست رو نگاه می کنی و بعدم دوباره با احتیاط رد میشی 

حالا که موقع عمل رسیده، می بینیم ای بابا همه آموخته هامون کشکه 

اول سمت راسته، بعد سمت چپ!!! 

 

3. من اینجا دکترا رو هم میگیرم، اما آخرش به این روزهای هفته عادت نمی کنم 

یعنی چی که اینجا 1شنبه ویک اِنده؟؟؟ 

مگر جمعه چشه؟؟ 

مسخره هااااا 

 

4. یکی بیاد حالیِ من کنه که 5Rp نمیشه 5 تومان  و  10Rp هم معادل 10 تومان نیست، و بِتبع 100Rp هم 100 تومان نیست و اتفاقاً 200Rp هم 200 تومان نیست!!!!! 

تا همینجا اگر زحمت بکشید کافیه 

چون دیگه خودم بلدم که 500Rp میشه 10000 تومان و 1000Rp هم میشه 20000 تومان 

 وَرِ مثبت و اعصاب خرد کن ذهنم میگه همینجوری پولهای بابا رو به اف یو سی کِی میدی دیگه 

اما قبل از اینکه مجبور به جواب دادن بشم، وَرِ دوست داشتنی فوری بهش میگه shut up  

و خلاصم می کنه از عذاب وجدان 

 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

* عزیزانی که نگران حال و روز من بودن، نگران نباشید، من حالم خوبه

این روزام داره با دوست می گذره 

که در حال حاضر بهترین دوسته 

در کنارش توی این اوضاع و احوال داغون دارم روزگار رو به بهترین شکل می گذرونم 

زندگیم اینجا داره خیلی خوب می گذره 

چیزی که آزارم میده اون نیمه زندگیمه که توی ایران جا گذاشتمش 

یعنی می دونی؟؟ راستشو بخوای اصلاً بخاطر فرار از همون نیمه بود که پاشدم آمدم اینجا 

اما خُب، فکر احمقانه ای بود 

آخه مگر میشه از نصف زندگیت بگذری؟؟ هان؟؟ میشه؟؟ 

البته یه راه داره هااااا 

اونم اینکه دست بکار ساختن یه چندتایی horcrux بشم و اون بخش آزار دهنده رو قایم کنم توی یه قندونی، نمک پاشی چیزی، ببرم ته اقیانوس اطلس چال کنم و بگم دوزخیان هم ازش مراقبت کنن که یوقت گربه شاخش نزنه 

آخه شنیدم شاخ گربه هم طلسم horcrux رو باطل می کنه 

اما اونم مشکلش اینه که اولاً کلی دنگ و فنگ داره، بعدم وِردش رو یادم نیست. تـــــــازه، چوب جادومم ایران جا گذاشتم 

البته هیچم بعید نیست که آورده باشمشااااا 

یادتونه که سر کتاب شازده کوچولو چه زنجه موره ای راه انداختم مبنی بر اینکه من شازده کوچولومو ایران جا گذاشتم؟؟ 

خب راستش روم سیاه ، اما جا نذاشته بودم و توی اولین نگاه بین کتابام پیداش کردم 

تــــــــــــازه فهمیدم که خوب نگشتم و آخ که مامان همیشه از این خوب نگشتن من چقدر حرص می خورد 

 

ای بابا  

ببین از کجا به کجا رسیدیم 

قرار بود بنگلور نامه باشه باز شد غُرغُر نامه 

 

فعلاً  

تا درودی دیگر 

بدرود 

 

 

*PEGI

سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

دکتر هندی 

 

 

سلام 

خوبید؟؟ 

 

اول اینکه عید فطر بر همه دوستان و عزیزان روزه دار و روزه ندار!‌ مبارک 

 

امیدوارم تک تکتون بهره و لذت دلخواهتون رو از این ماه برده باشید 

نماز و روزه و عبادتهای همه اهلش هم قبول 

 (اینجا فردا-دوشنبه عیده)

 

راستش پیرو پست قبلی 

چندتا از دوستان لطف کردن و با دقت نظری که داشتن علت کمردردهای من رو کشف کردن 

گفتم بذارید یه چیزی براتون تعریف کنم تا بدونید کم متخصص نیستید و خودتون رو دست کم نگیرید!! 

 

چند وقت پیش بخاطر دردی که داشتم (و کماکان دارم) رفتم عکس رادیولوژی از کمرم انداختم (که بماند چه حسِ بد و مزخرفی داشتم موقع عکس انداختن

بعدم یه متخصص ارتوپد بهم معرفی کرده بودن که عکس رو ببرم پیشش 

وقتی رفتم، راجع به دردم و اینکه کی شروع میشه و چطوریه و محل دقیقش کجاست و شدت چقدره برای دکتر توضیح دادم 

یه سری معاینه سطحی کرد، گفت چیزی نیست 

گفتم یه نگاهی به عکس بندازید شاید چیزی مشخص شه 

نگاه کرد گفت چیزی نیست 

گفتم ولی من درد دارم 

گفت اگر من متخصصم میگم چیزی نیست 

گفتم پس آخه اینهمه درد از کجا میاد؟؟ 

گفت من نمی دونم، تو هم که نمی دونی، چه جالب!!! 

 

گفتم خب پام چی؟؟ درد پام از چیه؟؟ 

(یه مدت زیادیه استخوان پایین شست پام موقع راه رفتن خیلی اذیت می کنه) 

باز یکم معاینه کرد 

همینکه دستش خورد به استخوان جیغم رفت هوااا 

اینقدر درد زیاد بود که خودم حدس زدم مو برداشته باشه 

باز گفت چیزی نیست 

گفتم پس این درد مال چیه؟؟ 

گفت استخوانهات ظریفن، وقتی راه میری وزنت رو می ندازی روشون گریه می کنن!!! 

 

 

می خواید باور کنید می خواید نه 

اما این جناب دکتر مثلاً پروفسور و HOD بخش ارتوپدِ یه بیمارستان نسبتاً بزرگ توی بنگلوره 

اما وقتی حرف می زد فکر می کردی با یه مربی مهد کودک طرفی 

 

می خوام اینو بگم که نظر شمایی که گفتید کمردردهات بخاطر مدل خوابیدنته، خیلی خیلی کارشناسی تر از نظر این آقای دکتر بود 

اون دکتر عمومی رو هم که قبلاً براتون تعریف کرده بودم 

خلاصه کنم که هرکس گفته علم پزشکی توی هند خیلی پیشرفته است و دکترهای هند خیلی حالیشونه 

با عرض شرمندگی باید بگم کـــــــــــــــــــاملاً اشتباه می کنه 

 

اینه که به خودتون امیدوار شید که حرف شما من رو برای علت کمردردهام بیشتر قانع کرد تا حرف یه پروفسور متخصص ارتوپد 50 و اندی ساله 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

* اینهمه حرف زدم، بذارید اینم بگم که ممنون بخاطر اینکه نگران خوابیدن من و ربطش به کمردرد منید 

اما کمردرد من یکمیش ارثیه (که سالهاس همراهمه) بقیه اش هم (که از وقتی اینجا آمدم شروع شده) مربوط به همون روزهای گُل و بلبل تقویمه که آمدم اینجا به سبزه نیز آراسته شده 

  

* این پست رو بنگلورنامه حساب کنید  

بازم عیدتون مبارک 

 

*pEgI

یکشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 `๑´

 

سلام 

میدونید

این هندیا عادتها و رسوم عجیب و غریب زیاد دارن 

یکی از چیزایی که خیلی توجه من رو جلب می کرد و برام جالب بود

این بود که می دیدم جلوی در ورودی اکثر خونه ها (منظورم خونه هندوهاست) 

یه نقش و نگاری با چیزی شبیه گچ کشیده شده

که معمولاً هم مرتب عوض میشد

یا چون اینجا بارون زیاد میاد

هر روز اینا ترمیم میشد

تا چند روز پیش از معلم زبانم پرسیدم که اینا چیه؟

گفت این یه سنته که به دین و مذهب هندوها برمی گرده

می گفت مردم هندو اعتقاد دارن که این نقش و نگارها براشون خوش یمنه

یعنی باعث میشه روزشون با اتفاقای خوب همراه باشه

جالب اینکه می گفت اکثر زنهای هندی عادت دارن صبح به محض اینکه بیدار میشن میرن جلوی در خونه رو آب و جارو می کنن و بعدم این نقشها رو می کشن

(باز بگید این هندیها کثیفن. خدایی کدومتون عادت دارید (یا اصلاْ‌ حالش رو دارید) صبح به صبح در خونتون رو آب و جارو کنید؟؟ )

بعدم توضیح داد که این نقشها رو با گرد برنج می کشن

و وقتی من گفتم که خیلی دوست دارم اینها رو و بعضیشون بنظرم خیلی طرحای قشنگین

گفت که اینا تازه ساده هاشه

می گفت توی فستیوالها و جشنها این طرحها رو با پودرهای رنگی می کشن و بعدم طرحهای خیلی سخت گاهی می کشن که ممکنه ۳-۴ نفر روش کار کرده باشن

و مثلاً عکس خداهاشون رو با تمام جزئیات و زیورآلات می کشن

این توضیح رو هم داد که معمولاً جوونترها (کسایی مثلاً همسن خودش) که حوصله هرروز کشیدن این طرحها رو ندارن یا مثلاً دوست ندارن گرد برنج وارد خونه شون بشه 

این طرحها رو با رنگ می کشن که هم کثیفی نداره

هم دیگه دائمیه

بهرحال

هم خود این طرحها

هم توضیحی که گرفتم برام جالب بود

گفتم شاید بد نباشه اینجا بنویسم

اینم عکس چندتا از این طرحها  

 

  

  

 

  

 

این یکی از اوناییه که با رنگ کشده شده

 

اینم خیلی بیربط با موضوع عکس یکی از تمپلهای هندو 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^

* درحالیکه شما الآن توی ایران دارید از گرما (دور از جون) خفه می شید

من اینجا دارم از سرما بید بید می لرزم 

اینقدر اینجا هوا سرد شده (بخصوص شبهاش) که بالاخره سرما خوردم 

هپچچچچچچچچچچچچچهههههههههههه  

دلم یه وان آب داغ می خوااااااااااااااااد 

 

gOoDlUcK 

*pEgI

شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 ...!!

 

سلام 

می دونید 

من جدیداْ‌ یه چیزی کشف کردم 

البته ببخشیدا 

بی تربیتیه 

اما حتماْ‌ شنیدید که توی هند مردا عادت دارن هروقت لازم شد، کنار خیابون پای دیوار شلوارشون رو می کشن پایین و ... 

خب 

من تازگی به این نتیجه رسیدم که این مسأله مُسریه 

نمی دونم باور می کنید یا نه 

اما من بارها دیدم وقتی یکی ایستاده یه کناری و داره ... 

یدفعه یکی دو نفر دیگه هم یکم نگاهش کردن و بعدم یه نگاه به دور و برشون و بعدم خودشون رو رسوندن به اون اولی و بعدم شلوارشون رو کشیدن پایین و ...   

یعنی انگار معیارشون برای ... اینه که ببینن آیا کسی داره ... یا نه!!!!!!!!! 

مسأله عجیبیه 

این مدلیش رو دیگه ندیده بودم 

 

اَه 

آخه این حرفها یعنی چی؟؟ 

یعنی این بلاگ جای این صحبتهاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

اصلاً بیاید چندتا عکس ببینید یکم حال و هواتون عوض شه  

 

این خیابونیه که هرروز ازش رد میشم تا برسم به کلاسم 

عاشق سرسبزیه این خیابونم

 

  

توی هند از این درختای گل فراوونه 

با گلهای قرمز و سفید و صورتی و بنفش

 

 

 

 

اینم باز یه قسمت دیگه از مسیر هر روزمه 

 

 

بفرمایید 

کی گفته هند کثیفه 

زشته 

 ؟؟؟؟؟

خیلیم قشنگه 

اگر سعی کنی قشنگ ببینی و قشنگیهاش رو ببینی 

نه خدایی 

فوق العاده نیست از جایی رد شی که چتر گل روی سرت باشه و با هر نسیمی گل و گلبرگ روی سرت بریزه و تو فکر کنی طبیعت داره گلبارونت می کنه؟؟؟؟؟ 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

* نه که فکر کنید وقتی یه نفر داره ... من می ایستم نگاهش می کنما 

نـــــــــــــــــــــــــــــــه 

اما خب چیزی که جلوی چشم آدمه خب آدم ناخودآگاه می بینه دیگه 

خوبیش اینه که آدم پشت اون طرف راه میره  

 

* می خوام به چیزی اینجا بنویسم 

اما دودلم 

خب آخه من آبرومو از سر راه نیاوردم که همینجور بریزمش توی جوب که 

حالا یکم با خودم اختلاط کنم ببینم چی میشه  

 

gOoDlUcK 

*PeGi 

 

شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 بنگلورنامه پگی خسرو(۲)

 

سلام 

یادمه گفته بودم از اینجا براتون می نویسم 

خب 

چون تقاضاها خیـــــــــــــــــــــــــــــلی زیاد بود 

یه چند مورد دیگه که بنظرم جالب میان رو می نویسم 

 

1- حاضرم شرط ببندم که شما توی ایران یا هرجای دیگه دنیا از خیابون با احتیاط رد میشید 

اما متأسفانه توی خیابونای هند احتیاط به دردتون نمی خوره 

اینجا باید با سلام و صلوات رد شید از خیابون 

باور کنید اینجا احتیاط به کارتون نمیاد 

یعنی اگر بخواید مثل بچه خوب اول چپ و بعد راست رو نگاه کنید و از خیابون رد شید 

اونوقت مرگتون حتمیه (دور از جونتون) 

چون اینجا قوانین رانندگیش برعکس ایرانه 

اگرم بخواید اول راست رو نگاه کنید و بعد چپ 

اونوقتم باز تصادف رو شاخشه 

(نگید نه که بچه هایی که چند ساله اینجان هم به این موضوع عادت نکردن)  

تازه 

اگرم بتونید با این قضیه کنار بیاید 

یکم ساده انگارانه است که فکر کنید این هندیا اصلاً اهمیتی به قانون میدن 

پس حرف من رو گوش کنید و موقع رد شدن از خیابون چشماتون رو ببندید و با صلوات و نذر و نیاز و امید به امداد غیبی! از خیابون رد شید 

باشد که به سلامت به مقصد برسید (ان شاءلله)

باور کنید این روش امنیتش بیشتره  

و من %100 تضمین می کنم که برای به سلامت رسیدنتون دعا کنم 

من تذکرم رو دادم 

دیگه خود دانید 

 

2- خب راستش شما اینجا آدم پابرهنه زیاد می بینید 

اما این اشتباهه که فکر کنید این آدما همه از سر فقر و نداری پابرهنه هستن 

اصولاً چون هندیها آدمهای راحت طلبی هستن 

زحمت کفش و دمپایی پوشیدن رو به خودشون نمی دن 

یعنی شما می بینید که آدم حسابی هاشون هم (البته بجز خیابون) پابرهنه راه میرن 

یعنی میشه گفت همه اونایی که فقیرن کفش ندارن، اما لزوماً همه اونایی که کفش ندارن فقیر نیستن 

 

3- هندیها آدمهای بی نهایت قانعین 

یعنی حتی اگر سر شما کلاه هم بذارن 

به همون میزانی که مد نظر خودشونه قانعن 

یعنی همچین پدرسوخته بازیاشونم معصومانه است  

و حتی اگر شما اصرار هم بکنی که بیشتر بپردازی برای کلاهی که دارن سرت می ذارن 

امکان نداره زیر بار برن 

یکی از بچه ها تعریف می کرد که می خواسته موتورش رو جایی پارک کنه 

یکی آمده گفته اگر می خوای موتورت رو پارک کنی باید 10Rp بدی (در حالیکه همچین قانونی نداشته جایی که پارک کرده)

اینم 100Rp درآورده داده به طرف و راهش رو گرفته رفته 

می گفت تا یه عالم راه دنبالم می دوید که نه باید فقط 10Rp بدی  

(از شما چه پنهون، من اگر بودم پول رو می ذاشتم تو جیبم و می گفتم ...، می خواستی  حواست رو جمع کنی)

 یا یکی دیگه تعریف می کرد که می خواسته جایی بره 

جلوی یه ریکشایی رو می گیره که راننده مسیر مثلاً 15Rp رو میگه 30Rp می گیرم می برم 

اینم میگه باشه تو ببر من 300Rp میدم 

می گفت یارو حرکت نمی کرد و ایستاده بود که نه 300 تا زیاده و همون 30 تا رو باید بدی 

اینه که اصلاً استعداد کلاهبرداریشون خوب نیست 

 

4- اونایی که منو از نزدیک می شناسن خوب می دونن که من چقدر به بو (بخصوص بوی بد) حساسم و بوی بد رو از فاصله خیلی دور تشخیص میدم 

من همیشه یه عادتی داشتم اونم اینکه وقتی از کنار کسی که ظاهر مرتب و تمیزی نداشت (معمولاْ‌ آقایون) رد می شدم، نفسم رو حبس می کردم تا احتمالاً بوی عرقش اذیتم نکنه 

معمولاً هم این حالت رو نگه می داشتم تا چند قدم از هم فاصله بگیریم 

نمی دونم باورتون میشه یا نه 

اما توی این مملکت که مردمش به کثیفی و تنبلی معروفن و توی آب و هوای گرم و مرطوبش تمام مدت آدم عرق میکنه و آب هم توش کمه 

من تا حالا نشده از کنار یه هندی رد شم که بوی بد بده بدنش 

یعنی حتی کارگرهاشون هم با اینکه شرشر عرق می ریزن 

اما بو نمیدن 

یعنی بوی بد نمیدن 

اتفاقاً برعکس 

خیلیاشون بوی خیلی خوبی هم میدن 

(بوی عطرهای هندی که همه بینهایت شیرین و تندن که من فقط می تونم در حد یه نسیم زودگذر تحملشون کنم و در اون حد جداً خوشبو و مست کننده ان

اما در عوض 

اینجا هر ساعت شبانه روز 

از کنار هر خونه ای که رد شی بوی پیازداغ و سیر داغ خفه ات می کنه 

شاید بگید سیرداغ و پیازداغ بوی خوبی دارن 

بله موافقم 

اما نه اینکه 24 ساعت توی دماغ آدم باشه این بو

 

5- اینجا تقریباً غیرممکنه که بتونید 2تا ساختمون شکل هم پیدا کنید 

یعنی هر خونه ای با یه سبک و سیاق و نقشه و طرح و رنگی ساخته میشه 

باور کنید یا نه 

ساختمونی که من توش زندگی می کنم 5 واحد داره با 5 تا نقشه 

و چیز دیگه که خیلی خیلی جالبه  

رنگ آمیزی خونه هاست 

البته منظورم نمای بیرونیه 

که اینقدر رنگهای شاد و قشنگی دارن 

که آدم موقع رد شدن از کوچه ها فکر می کنه داره وسط یه نقاشی قدم می زنه 

اینم چندتا عکس که باور کنید 

 

 

  

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این آخری ساختمون ماست 

کلاً نمای بیرونی خونه هاشون خیلی قشنگه 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

* خیلیا می پرسن اونجا دوست پیدا کردی؟ (عین این بچه کوچولوها که میرن مهد کودک

بله پیدا کردیم 

اینم عکس یکی از دوستامه که هرروز با دوستش میان روی درخت پشت اتاق ورجه وورجه و بازی می کنن 

خیلی باهم صمیمی شدیم 

هرروز اینا با هم بازی می کنن و منم تماشاشون می کنم   

 

 شرمنده عکس واضحتر امکانپذیر نیست 

 

 

* دوستای عزیزی که لطف کرده بودن و برای پست قبل کامنت گذاشتن 

 از لطف و تبریکهاتون ممنونم  

 

* دلم نیامد نگم که ما مُدَتیست با این آهنگ و این آهنگ بسیار حالی به حوولی می شویم و تا 2 صبح نمی توانیم خودمان رو کنترل کنیم 

خیلی باحال می باشند 

پیشنهاد می کنیم شما هم امتحان فرمایید و بیزحمت حاضرین به غایبین اطلاع بدن

 

GoOdLuCk 

*pegi 

 

یکشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 بنگلورنامه پگی خسرو(۱)

 

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام به همگی 

حال شما؟؟؟؟ 

خوب و خوشید؟؟ 

خدا رو شکر 

ما هم بد نیستیم 

نه دروغ چرا 

اتفاقاً برعکس 

خیلیم خوبیم 

جای همگی خالی 

اینجا اوضاع روبراه روبراهه 

نه که بگم بهشته ها 

نه بابا 

اینجام یه خراب شده ایه مثل همه جا 

اما خب  

حال ما خوبه 

ملالی نیست جز دوری 

دلتنگیه هم هست هنوز  

ای 

سرم که گرم میشه این دلتنگی هم کمرنگ میشه 

نمیشه که نباشه 

اما خب 

آدم یهو می بینه راهی نداره جز کنار آمدن 

همینه دیگه 

تا آخر عمر که نمیشه ور دل مامان و بابا باشی 

اون طفلیا چه گناهی کردن؟؟؟؟  

بالاخره باید شرّ ما هم کنده میشد دیگه 

که کندیمش به سلامتی 

منتها فقط یکم زورمون زیاد بود 

اینه  که فاصلمون زیاد شد با خانواده 

اگرنه اتفاق همچین عجیبی هم نیفتاده 

فکر کن مثلاً شهرستانیم 

مثلاً دانشگاه شهرستان قبول شدیم

یا بدتر از اون 

مثلاً خدا زده پس کله یه بدبختی  

آمده ما رو گرفته 

برده شهرستان  

دیگه از اینا که بدتر نیست اوضامون الآن 

میریم 

میایم 

مشغولیم برای خودمون 

فکر کن!! 

منی که می زدی نمی رفتم یه شُلوار برای خودم بخرما 

حالا اینجا راااااااااااااااااااااااااااه میفتم میرم تا اون سر شهر که مثلاً چی؟؟ 

ترانس بگیرم برای یخچالم 

آخه می دونید 

اینجا برق خیلی نوسان داره 

از خاموش خاموش که چشم چشم رو نمی بینه 

تا اونقدر روشن که نور یه لامپ مهتابی فکسنی هم چشمتو می زنه 

اینه که من میگم اینجا لوازم برقی سرویس سرخودن 

یعنی اگر به دادشون نرسی خود بخود .... میشن 

اینه که توی خونه هرکس که میری به هر وسیله برقی یه ترانس وصل کرده 

البته که می دونید 

من امکان نداره یه کارم بی حرف و بی دردسر انجام شه 

رفتم ترانس رو خریدم به هق کشیدم آوردم 

می بینم سه شاخه اش برای پریزای آپارتمان کوچیکه! 

حتی به جای سه شاخه ای که روی خودش داره هم نمی خوره 

یعنی حتی با استاندارد خودش هم جور نیست 

اینه که باید یه تبدیل بگیرم بذارم سر راهش 

خلاصه که این یخچاله نسوزه من شانس آوردم 

اما بذارید از اینجا بگم براتون

 

1. اگر فکر کردید که اینجا یه مملکت کثافت خونه است که همه آدمهاش دارن از ایدزی، هپاتیتی درد بی درمونی چیزی می میرن باید بگم سخت در اشتباهید 

نمیگم تمیزه ها 

اما خب 

به اون افتضاحی و مزخرفی که فکر می کنید نیست 

شاید اگر یکم خوش بینانه برخورد کنیم 

میشه گفت یه چیزیه تو مایه های پایین شهر خودمون 

 

2. اگر بازم فکر کردید که اینجا هی گاو از جلوتون رد میشه و هی مردم جلوی گاوها دولا راست میشن 

باید بگم متأسفانه بازم اشتباه کردید 

اصولاً این هندیا موجودات بی آزارین 

یعنی تو فکر کن 

سنجاب که اینقدر حیووون وحشی و ترسوییه 

خیلی راحت و بی دردسر اینجا برای خودش روی درختها می لوله 

یا مثلاً به همون تعداد که ما توی ایران گربه داریم 

اینجا سگ هست 

و به همون اندازه که گربه های ایران بدبختن و توی زباله ها دنبال غذا می گردند 

سگهای اینجا هم بدبخت و مردنین و اصلاً عجیب نیست که ببینید یه سگ داره برگ درخت می خوره!

خب 

وقتی اینهمه سگ و سنجاب و کلاغ و عقاب و جونور اینجاست 

خب گاو هم هست دیگه 

اما اصلاً اینطوری نیست که اینا هی راه برن و گاو بپرستن یا جلوی گاوه خم و راست شن 

یعنی راستش من تا حالا فقط یه آقایی رودیدم 

که وقتی از بغل یه گاوه رد شد دست مالید به کمر گاوه و بعدم دستشون بوسید و زد به پیشونیش و یه وردی هم زیر لبش خوند 

همین 

 

3. اگر فکر می کنید که هندیها فلفل زیاد می خورن 

باید بگم که بازم اشتباه می کنید 

چون زیاد اصلاً کلمه مناسبی برای توصیف میزان فلفل خوری این هندیا نست 

اصلاً بذارید براتون کاملاً باز کنم که قضیه دستگیرتون بشه 

بهترین توضیحی که میشه در این باره داد اینه که این هندیا به همون اندازه که ما نمک می ریزیم توی غذامون، فلفل می ریزن! و به همون اندازه هم که ما ممکنه احیاناً گاهی فلفل بریزیم نمک می ریزن (مرض دارن)

به جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان خودم 

 

4. اگر تا حالا فکر می کردید که لهجه این هندیها موقع انگلیسی حرف زدن خیلی افتضاح و عجیب غریبه 

باید بگم که حق با شماست 

اصلاً یه چیزایی میگن که آدم شاخ که سهله، دُم و سُم هم درمیاره (آخی سارا جونم کجایی؟؟) 

مثلاً به five میگن fayo 

یا مثلاً انگار ف رو نمی تونن درست تلفظ کنن میگن پ 

(یه بار یه یارو آمد دم در خونه، به من میگفت وِر ایز یور پادِر؟؟؟ 

کلـــــــــــــــــــــــــــــــــی فکر کردم که آخه این یارو دنبال پودر چی می گرده؟؟ 

چکار داره من پودر رو کجا گذاشتم؟؟ 

بابا حمام بود، از داخل حمام داد زد کیه بابا؟؟  

می بینم گل از گل یارو باز شد 

فهمیدم منظورش این بوده که ?where is your father 

بگو خب عین بچه آدم حرف بزن که بشه جوابت رو داد 

والله )

یا مثلاً س رو ش تلفظ می کنن (من که میگم مرض دارن) 

مثلاً میگن کمیشر آفیشر (commissar officer) 

 

5. اگر به شما گفتن که شلوغی و ازدحام توی هند آزار دهنده است 

باید بگم هیچی آزار دهنده تر از سر و صدا نیست 

اصلاً این هندیا عادت دارن از هر چیزی که دم دستشونه صدا دربیارن 

توی خیابون هم که دیگه هیچی 

یعنی رسماً آدم سرسام می گیره از بس که اینا بوق می زنن 

باور نمی کنید اگر بگم اینا با بوق زدن هم به هم فحش میدن 

هم با هم سلام و علیک می کنن 

هم هشدار میدن (که این یکی خیلی کم و به ندرت اتفاق میفته) 

یعنی اینقدر بوق زدن اینجا عادیه 

که اون حالت هشدار دهندگی رو از دست داده 

یعنی اگر کسی احیاناً برای شما بوق بزنه محاله که توی 10 ثانیه اول متوجه بشید که با شماست  

(یه چیز جالب 

اینجا پشت بعضی از ماشینا یا ریکشاها یا موتورها یا کلاً وسایل نقلیه نوشته 

 ?sound horn, OK 

 به فارسی میشه لطفاً بوق بزنید! آدم یاد قزوین خودمون میفته (لطفاً گل بچینید))

 

6. اگر به شما گفتن که اتوبوسهای اینجا مجازن در سال چند نفر رو بکشن باید بگم که درست به اطلاعتون رسوندن 

اینجا هر اتوبوس مجازه در سال 5 نفر رو بکشه! 

برای همین هم خیلی خرکی و شترمآبانه می رونن اتوبوسها 

یعنی اگر توی خیابونهای هند دیدید که اتوبوسی داره براتون بوق می زنه 

مطمئن باشید که اون جیره 5 نفره اش تمام شده 

 

7. اصولاً هندیها آدمهای بی آزار، مهربون و صلح دوستین 

خیلی هم اصرار دارن که به همنوعشون کمک کنن 

یعنی اگر شما از دستتون در رفت و از یه هندی کمک خواستید 

محاله تا وقتی که تمام مشکلات خودتون و فک و فامیل و هفت جد و آبادتون رو حل نکرده ولتون کنه برید 

این محبتهای غیر مترقبه توی خونشون لامصبا 

 

8. خب نکته بعدی اینکه اینجا بدتر از ایران مملکت چونه زدنه 

یعنی اگر چونه نزنید کلاهتون پس معرکه است 

(و حالا کی حال داره اینهمه راه بره پس معرکه که کلاهشو بیاره؟؟) 

اینجوری بگم که اگر اینجا جنسی رو خریدید و مثلاً طرف گفت 100 روپیه 

مطمئن باشید که کمِ کم 50 تاشو داره پرت و پلا میگه و قیمت اصلی 50 روپیه است 

 

خب 

اینا چیزایی بود که فعلاً به ذهنم رسید 

حالا اگر بازم چیزی بود حتماً براتون میگم 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

* اون روزای اول اینجا خیلی باحال بود 

بیچاره بابا فارسی و هندی و انگلیسی رو قاطی کرده بود 

توی هواپیما وسایلمون رو به یه مهماندار نشون داده میگه

These are all fo MA 

 یا مثلاً به ریکشایی میگه

We paid 100 Rp for HICH 

 یا توی هتل خدمه که میامدن در میزدن می گفت بله؟ بیا تو 

خلاصه که بساطی بود

 

* دلم برای همگی تنگ شده  

جای همه اینجا خالیه 

  

* میگه چه خبرا؟ 

میگم من طومار طومار پست می ذارم که تو دیگه نپرسی چه خبر

 

* میگما 

یکی میشه داماد خاله آدم 

یه صبح تا ظهر وقت میذاره بیاد باهات پاساژ گردی که بتونی یه laptap بخری 

بعدم دو روز برات وقت میذاره تا برات برنامه بریزه و DVDهای ریکاوریش رو write کنه 

(البته که منم اون DVDها رو همونجور که طی اطلاعیه قبلی به اطلاعتون رسید جا گذاشتم) 

 

یا مثلاً یکی میشه یه آقایی توی مملکت غریب 

که تو اولین برخوردی که باهاش داری اینه که زنگ می زنی میگی من می خوام برم فلان کالج ثبت نام کنم و احتیاج به راهنمایی دارم 

اونوقت پامیشه میاد برات وقت میذاره 

بعد تو طرف رو کلاً 1 ساعت هم نمی بینی و نمی شناسی 

اما بهت میگه اگر کارتون فقط همینه free charge حساب کنیم 

(این آقا اینجا برای یه مؤسسه اعزام دانشجو کار می کنه و این کاری که برای ما انجام داد جزو خدماتیه که بابتش پول می گیرن) 

 

یا یکی میشه یه دختری که تو همینجوری توی خیابون دیدیش و باهاش سلام و علیک کردی و شماره رد و بدل کردی و روی هم رفته 10 دقیقه هم باهاش حرف نزدی 

اما فردا شبش msg میده که کاری نداری؟؟ چیزی لازم نداری؟؟ هر کاری داشتی بگو 

 (خب تو هم ممکنه مثل من جنبه نداشته باشی و هر کاری داری زرتی زنگ بزنی بهش بگی دوست جووووووووون میشه ...؟  

اونم اگر واقعاً وقت داشته باشه بهت نه نمیگه)

 

یا یکی میشه یه دختر دیگه که تو کلاً 2 روزه باهاش آشنا شدی 

اما هروقت بهش زنگ می زنی یجوری از ته دل میگه سلام قربونت برم که معذب میشی نکنه الآن (دور از جون) یه بلایی سرش بیاد 

 

اونوقت یکی هم میشه.... 

ای بابا 

اصلاً ولش کن 

 

مراقب خودتون باشید 

 

GoOdLoCk 

*Pegi

جمعه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 

اینجا، بنگلور-هند

 

تمام حجم قفس را شناختیم، ... بس است

بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم...

 

خب خب خب

بالاخره بعد از 1 سال رسیدیم

کجا؟

گفتم که

بنگلور-هند

1 ساله که دارم خون دل می خورم

اما خدایی تمام این 1 سال و همه مصیبت پاسپورت و پذیرش و ویزا و بلیط و چمدون بستن یه طرف، نحسیی که روز سفر از صبح ما رو گرفت 1 طرف

یعنی اینقدر که من اونروز حرص خوردم و استرس داشتم و اعصابم خورد شد توی این 1 سال گذشته نشده بود.

اول از توی ماشین توی راه فرودگاه شروع شد

فکر کن که توی اون اوضاع جا تنگی و بار و بندیل  اسباب  اثاثیه که هیچکدوم نفس هم نمی تونستیم بکشیم، یکعدفعه یادم آمد که انگار DVDهای ریکاوری لپ تاپم رو نیاوردم. فکر کن! این بعد از پاسپورت و بلیط مهمترین چیزی بود که باید می آوردم. چقدرم مثلاً حواسم رو جمع کردم. آخرشم جا گذاشتم

حالا تو اون هیر و ویر و جاتنگی کلی هم ساکهایی که بسته بودیم بزور رو توی ماشین چک کردم، اما نبود که نبود. خلاصه که DVDها فعلاً پَر

بعد از اون موقع ارائه بلیطها بود. بلیط ما از تهران به دبی و از دبی به بنگلور (مال بابا + بنگلور به دبی و دبی به تهران) رزرو شده بود. وقتی تحویل دادیم بلیط رو متوجه شدیم برای هر دو یه مسیر تهران به دبی و بعدم یه مسیر بنگلور به دبی OK شده! یعنی ما از دبی به بنگلور و از دبی به تهران (مسیر برگشت بابا) رو نداشتیم. حالا کلاً هم 2 ساعت و نیم بیشتر وقت نداریم تا پرواز. هرچی توضیح می دادیم که این بلیطها همه مسیرهاش OK شده، می گفتن توی لیست رزرو ما نیست. با خودم گفتم خب دیگه، پگی خانم بازی تمام شد. باید بار و بندیلت رو جمع کنی و برگردی خونتون. خلاصه با کلی چک و چونه و چه کنم چه نکنم بهمون گفتن باید برید نمایندگی فروش Air India (بلیطمون رو از اونجا گرفته بودیم) و دو مسیر دیگه رو هم درست کنید. من با وسایل موندم و بابا رفت. شاید نیم ساعت بیشتر نکشید، اما برای من با اون همه استرس ساعتها بود. بالاخره بابا آمد و قضیه حل شد. اما مشکل بعدی اضافه بار بود. توی بلیطی که از اول Air India صادر کرده بود، بار مجاز برای هر نفر 30 کیلو بود، اما توی بلیطهای جدید هر نفر 20 کیلو. یعنی همینطوری 20 کیلو اضافه بار اینجا بهمون می خورد و خب بجز اون بازم بود و دردسرتون ندم، کلاً 40 کیلو اضافه بار داشتیم. هزینه بار اضافی کیلویی 8000 تومانه که ما روی اون 40 کیلو 20 کیلو تخفیف گرفتیم، بعد خب چون پول ایرانی زیادی همراهمون نبود باید از کارت عابر بانک استفاده می کردیم که باز چون اون روز قبلش پول گرفته بودیم 80 تومان بیشتر نداد و شما حساب کن که 50 تومان هم باید عوارض خروج می دادیم و یکمی هم داشتیم و آخرش اینکه ما از 40 کیلو اضافه بار 23 کیلو رو تخفیف گرفتیم (این قسمتش آی چسبید)

بار رو هم تحویل دادیم و با حدود 20 کیلو اسباب و اثاثیه روی دوشمون آمدیم که بریم برای departure. همینطور توی صف ایستاده بودیم و سوت می زدیم که متوجه شدیم ساعت شده 5:30 و پرواز ما هم ساعت 6! خلاصه ببخشید ببخشید گویان خودمون رو رسوندیم اول صف و رد شدیم و رسیدیم به قسمت چک بار. توی اون بی وقتی هم مجبورمون کردن 2 تا بسته رو که حسابی هم بسته بندی شده بودن باز کنیم و اینجور بگم که وقتی ما سوار هواپیما شدیم، درها پشت سرمون بسته شد

کلی خوشحال و خندون بودیم که به موقع! رسیدیم و هواپیما هم داره بدون تأخیر پرواز می کنه.

بعد از مسخره بازیهای معمول عزیزان مهماندار (اینقدر از این قسمتش بدم میادا) حرکت کردیم و عِن عِن عِن و بعدم یک take off جانانه و ما در آسمان فرودگاه به پرواز درآمدیم.

حتماً می دونید که فرودگاه خمینی تقریباً 5-4 کیلومتری جاده قم-تهرانه. همین که ما جاده رو رد کردیم، یعنی به محض اینکه گذشتیم از روی جاده، خلبان عزیزمون اعلام کردن که به دلیل نقص فنی قادر به ادامه پرواز نیستیم و باید برگردیم! حالا یا اونجا مشکل رفع میشه یا نمیشه. بعدم که نشستیم یه چیزایی گفت که بقول یکی از مسافرا معنیش این بود که همین که زنده اید برید خدا رو شکر کنید! و اینطور شد که هواپیمایی که با شگفتی بسیار بدون تأخیر بلند شده بود، برگشت فرودگاه و ما چیزی حدود 2 ساعت و نیم توی اون  هواپیما میشه گفت زندانی بودیم و صبحانه خوردیم و بفهمی نفهمی چرت زدیم و بعد آخر سر گفتن هواپیما درست نشد و باید هواپیما رو عوض کنیم. وقتی توی اون هواپیمای اولی نشسته بودیم نمی دونم چی شد که بابا پاسپورتها و بلیطها رو داد دست من، منم گذاشتم توی سبد روبروم. بعد که رفتیم سوار اتوبوس شیم بریم به سمت هواپیمای دوم، من سوار شدم و بابا با بقیه مسافرا موند که با اتوبوس دوم بیاد که یهو یادم افتاد پاسپورتها و بلیطها رو همونجا توی هواپیما جا گذاشتم!!!!!! نزدیک بود سکته کنم. اول که DVDها و حالا هم اینها. خودم که تلفن نداشتم، تلفن آقای بغل دستیم رو گرفتم و زنگ زدم به بابا که من پاسپورت و بلیط رو جا گذاشتم، بابا هم سوار اتوبوس شده بود و درحال حرکت بودن که نگه داشته بود اتوبوس رو و رفته بود آورده بود. فکر کن! نزدیک بود بدبخت شیم که به خیر گذشت (هروقت یادم میفته همه تنم می لرزه)

ما چون دو تا پرواز داشتیم (تهران-دبی و دبی-بنگلور) یه چند ساعتی توی فرودگاه دبی معطل می شدیم و خب بیرون هم که نمیشد بریم. وقتی رفتیم بابا رفت از مسؤل اطلاعات بپرسه که پروازمون چه ساعیته (تأخیر نداره) یا از کدوم گیت باید رد شیم و... که دیدم قیافه بابا تقریباً آویزون شد و قیافه اون خانم مسؤل اطلاعات هم متأسف. وا رفتم. گفتم دیدی چی شد؟ باید برگردیم. اصلاً این سفر برای ما سفر نشد. اما بعد دیدم خانمه یه چیزی روی بلیط پیدا کرد و قیافه هردوشون خندون شد

گفتم اگر خدا بخواد همه نحسی ها مال تهران بود و تمام شد

اما زهی خیال باطل

توی فرودگاه دبی تونستیم یه 3-2 ساعتی چرت بزنیم. البته نه خواب عمیق چون باید حواسمون به وسایلمون می بود و نوبتی می خوابیدیم.

پرواز ما از دبی به بنگلور با Air India بود. هواپیمایی Air India یه شرکت هواپیمایی خصوصیه که بین چندتا شهر مرتب در حرکته. فهمیدیم که اول باید بریم گوا و اونجا چندتا مسافر رو سوار و پیاده کنیم و بعد بریم به سمت بنگلور.

مسافرا که جابجا شدن آمدیم راه بیفتیم، دیدیم راه نیفتادیم! بازم نقص فنی

اول یه نیم ساعتی همون توی هواپیما نشستیم و یکم ور رفتن بهش، اما درست نشد

بعد بهمون گفتن پیاده شید تا یه دور همه چراغهای هواپیما رو خاموش کنیم شاید! درست بشه

پیاده شدیم و رفتیم توی سالن فرودگاه گوا. اونجا رسماً در رو از داخل قفل کردن و رفتن دنبال کار خودشون.

ما موندیم و گرما و شرجی خفه کننده گوا و 2-1 تا پنکه زپرتی و نگرانی اینکه این فرودگاه اونقدر کوچیکه که دیگه هواپیمای دیگه نداره و مجبوریم صبر کنیم تا همون هواپیمای خودمون درست شه که آیا بشه، آیا نشه

فکر کنم یه 1 ساعتی هم اونجا موندیم و بالاخره درست شد هواپیما و راه افتادیم و در نهایت ساعت 3:30 صبح توی فرودگاه بنگلور نشستیم زمین. آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بالاخره تمام شد این سفر کوفتی.

خب اون ساعت که نمیشد کاری کرد یا جایی رفت. مجبور شدیم همونجا توی فرودگاه بمونیم و باز نوبتی چرت بزنیم تا ساعت تفریباً 7:30 که آدرس یه هتل توی مرکز شهر رو گرفتیم و با تاکسی حرکت کردیم به سمت هتل. توی راه فرودگاه تا هتل تقریباً نیمه بیهوش بودم از خستگی. هی بلند می شدم یه دور اطرافم رو نگاه می کردم و باز او حال می رفتم. شوخی نبود، 48 ساعت بیخوابی اونم برای منی که خوابم همیشه باید به جا و به اندازه باشه (حالا اگر بیشتر از اندازه هم شد که چه بهتر). یعنی واقعاً خانمی کردم در حق خودم که تا رسیدن به اتاقمون توی هتل خودم رو سرپا نگه داشتم اونم با اونهمه اسباب و اثاثیه سنگین.

خلاصه اینکه ما بالاخره بعد از بیش از 24 ساعت رسیدیم به شهر بنگلور و دیگه گفتن نداره که اون روز تا شب همش رو خواب بودیم.

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^

*خب اینم از جریان سفر ما

خداییش خیلی اعصاب خرد کن و نافرم بود. بدجور هردومون عصبی شدیم و بهمون از نظر روحی و جسمی فشار آمد. اما خدا رو شکر که این فشارها و ناراحتی ها مال همون خود سفر بود و بعدش همه چیز خیلی عالی گذشت. حالا حتماً شرح بقیه اش رو هم می ذارم اینجا.

*دوستهای گلی که من نرسیدم حضوری یا تلفنی ازشون خداحافظی کنم، شرمنده روی ماه تک تکشونم. باور کنید نرسیدم. اون چند روز آخر همش به خرید و رفت و آمد بودم و اصلاً فرصت نداشتم. حتماً به بزرگی خودتون می بخشید دیگه

مراقب خودتون باشید

* راستی!

یادم رفت بگم

فکر کنم تا حالا خاله سارا رسماً خاله شده

چشمش روشن

قدم نورسیده مبارک

ان شاالله نی نی گولوشون سالهای سال در کنار مادر و پدرش زیر سایه محبت و رحمت خدا با شادی و سلامتی زندگی کنه و هیچوقت روی دلش غم و غصه و ناراحتی نشینه (بگو آمین)

سارا خانم مبارکه

از طرف من یه ماچ گنده از زیر گلوش بکن

شاد باشید

Pegi*

چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100321

مرجع کد موزیک