X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*



این چند شب مدام کابوس می بینم

یه کابوس 2 ساله

میگن خواب زن چپه

خواب زن چپه

خواب زن چپه

خواب زن چپه

خواب زن چپه

خواب زن چپه

خواب زن چپه

خواب زن چپه

خواب زن چپه

...



دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1390 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*



میگن

خدا گر ز حکمت ببندد دری

ز رحمت گشاید در دیگری


خدایا،

الآن که همه درها بسته بنظر میان برنامه چیه؟



دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1390 نویسنده *pegi | 0 شما چیزی نمیگی؟

*


دارم روزهام رو به بدترین شکل ممکن می گذرونم

بهتر بگم، دارم هدرشون میدم

خالی از انگیزه

با کلی برنامه

و هیچی زمان

خسته ام؟

بلاتکلیفم؟

بیحوصله ام؟

همه اینها هست و نمی دونم چمه باز

از این روزهای لعنتی بدم میاد

حتی نمی دونم چی می تونه بهترم کنه

احتیاج دارم یه دست بیاد و شونه هام رو بگیره و محکم تکونم بده

بلکه این رخوت و بیحالی ازم دور شه

دوست دارم چشمهام رو ببندم و باز کنم و ببینم 1سال گذشته

از این روزها بدم میاد...


پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1390 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*



وسط دلتنگیهای این روزهام

مدام بیاد خانم زیگزاگ و نگرانی و دلتنگی خاصش هستم

براش دعا کنید

هم برای زیپ، هم برای زیگزاگ

جمعه 6 اسفند‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*


دیشب با وسوسه حوا دوباره کنعان* رو دیدم

دوباره دوستش داشتم

دوباره کلی باهاش گریه کردم

دیشب خیلی گریه کردم

دیشب زیر بارون گریه کردم

دیشب تا خوابم ببره گریه کردم

دیشب با تمام دلتنگی این 18 روز گریه کردم

دیشب خیلی دلم تنگ بود

خیلی...

















*حیف از عشقهایی که اینطور به هیچ پرپر میشن...

سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*

اَه لعنتی

خونه ات چه سوت و کور بود دیروز












16 روز...

یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 0 شما چیزی نمیگی؟

*

وقتی نیستی...



یه جورایی گیج و گنگم

از صبح که بلند میشم هی میگم خــــــــُب حالا چکار کنم؟ تا شب

دست و دلم به هیچ کاری نمیره

دیروز هی گفتم پاشم بادنجون سرخ کنم

پاشم لوبیا سرخ کنم

پاشم تخت خواب پادمیکا رو بدوزم

پاشم به موهام روغن نارگیل بزنم

پاشم ..

اما بعد هی گفتم ولش کن بذار وقتی خرده خانم آمد پیشم انجام میدم

خرده خانم هم که آمد هی گفتم حالا که این اینجاست ولش کن بعداً انجام میدم

امروز هم بدتر از دیروز

همش انگار یه چیزی کمه

هی همه اش منتظرم اونی که کمه برگرده سر جاش تا آروم بگیرم و به زندگیم برسم

اوووووووه

حالا کو تا برگرده سر جاش

هنوز 22 روز دیگه مونده...

شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 2 شما چیزی نمیگی؟

*

دارم می میرم

حالم اصلاً خوب نیست

چشم کردم خودمو

به خرده خانم گفتم از بس وسواسی و بهداشتی هستی همیشه مریضی

اما من که به اندازه تو حساس نیستم، کمتر پیش میاد مریض شم

حالا مریض شدم

همه اش دلم می خواد بخ.وابم

باید برم ح.مام

اما حالم خوب نیست

باید درس بخونم

اما حالم خوب نیست

باید ناهار درست کنم

اما حالم خوب نیست

دارم می میرم... 

یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 7 شما چیزی نمیگی؟

*

می دونی

وقتی توی غربتی

هیچ چیز بدتر از این نیست که هی خانواده ات بهت بگن دلتنگتن

شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 0 شما چیزی نمیگی؟

*

یه پدر که با بچه اش آمده رستوران 

تو چی فکر می کنی راجع بهش؟؟ 

برای تو شاید تصویر قشنگی باشه 

اما برای من نیست 

برای من پدر و بچه اش توی رستوران 

یعنی مادری که قهر بوده و نیامده 

یعنی مشاجره ای که به روزها قهر منجر میشه 

یعنی تنش و اضطرابی که توی خونه حاکم بوده و پدر مجبور شده برای دور کردن بچه از اون فضا بیاردش بیرون 

شاید هم یعنی باجی که بابت آزار روحی به اون بچه داده میشه 

می بینی؟ 

ظاهراً اتفاق خوبیه 

ظاهراً اون بچه داره کیف می کنه 

اما اگر ازش بپرسی... 

قول میدم درصد زیادیشون همینا رو میگن که من برات نوشتم

یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 3 شما چیزی نمیگی؟

*

راستشو بخوای دیشب کلی حسودیم میشد

هی فکر می کردم فقط ماییم که اینطوریم

من اینجا

بابا یه جا

مامان یه جا

دردونه یه جا

غصه ام گرفته بود دیشب

فکر کردم شب یلداست و هرکدوم از اعضای خانواده من یه گوشه این دنیا تنهان

اما انگار همدرد زیاد داشتم

انگار خیلیها دیگه حوصله دور هم جمع شدن رو نداشتن و ندارن

انگار دیگه رنگ و بوی یلدا برای خیلیهای دیگه با شبهای دیگه هیچ فرقی نداره

انگار خوش بودن و دور ریختن غم و غصه ها و زندگی کردن دور هم با دوستها و فامیل و آشناها دیگه برای خیلیها بی معنی شده

این رو از اعترافهای خیلیهایی که صداشون رو از اینجا شنیدم فهمیدم

بخصوص خود کرگدن

می دونی

بعضی وقتها حس اینکه تنها نیستی و آدمهای زیادی باهات همدردن اصلاً حس خوبی نیست

چی بگم؟؟

بگم به امید تکرار یلداهایی که انگار فقط با پدربزرگ و مادربزرگهایی که دیگه نیستن لطف و صفا داشت؟؟

بیخیال.

پنج‌شنبه 2 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 2 شما چیزی نمیگی؟

*

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری...

شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

عصبانیم

و دلخور

خیلی...

جمعه 21 آبان‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

هردم از این باغ بری میرسد...

پنج‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

دلم می خواد درس بخونم، اما نمی تونم

20 روز دیگه امتحانهام شروع میشه و من هنوز سراغ کتابهام هم نرفتم

کاش بابا اینجا پیشم بودن...

چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

چند روزه خیلی درگیرم با خودم

سر یه دوراهی موندم

از یک طرف یک عـــــالمه خاطره های خوب و لطفها و محبتهای بی دریغ

از یک طرف هم دلی که به آنی شکسته شد


















































آره حق با توئه

من عوض شدم...

چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

گر آمدنم به خود بُدی، نامدمی

ور نیز شدن به خود بُدی، کِی شُدَمی؟


به زان نبُدی که اندر این دِیر خراب

نه آمدمی، نه شُدَمی، نه بودمی...

سه‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

خب

اگر پارتنر داشته باشی، حق داری توقع داشته باشی وقتی داری از تنهایی و بی حوصلگی دق می کنی، دست از هر کاری بکشه و پاشه بیاد پیشت

اگر هم نه که هیچ

اینطور میشه که یهو به خودت میای و می بینی 5ساعته که داری بی وقفه bubble shooter بازی می کنی و لحظه های عمرت رو به احمقانه ترین حالت ممکن هدر میدی

یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

سنگینی بار امانتت داره از پا درم میاره



[حذف شد]


دختر شیر و خورشید این روزها دلش مامان و بابا و دردونه اش رو می خواد

اما ...


خلاصه که اگر این روزها از دختر شیر و خورشید بپرسید چطوری؟ میگه که خوبه


شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

نمی دونم چند نفرتون با من موافقید

اما تئوری من اینه که فلسفه ص.یغه و عقد اینه که هر دو طرف، بخصوص زن، در حضور چند شاهد آمادگی و رضایتشون رو برای زندگی مشترک با یک نفر دیگه و بخصوص ه.مخوابگی و داشتن روابط ج.نسی اعلام کنند

حالا فکرشون بکن که چه جنایت و جرم بزرگی مرتکب میشن پدر و مادرهایی که دختر کوچک از همه جا بیخبرشون رو از اتاق بازیش بیرون می کشن و به اتاق "همسر" سُرش میدن

بی هیچ آگاهی و اطلاعی

یادمه خوندم جایی که دختری رو توی سن کم شوهر میدن، شب عروسی دختر وقتی می بینه مردش قصد ه.مخوابگی باهاش رو داره اول شروع می کنه به التماس که ما آبرو داریم و با عفت من بازی نکن و ... اما خب مرد مرد بوده و این حرفها براش بی معنی

اون شب می گذره و دختر بخت برگشته قبل از طلوع آفتاب بخاطر آبروی پدر(؟) و مادر(؟) بی لیاقتش خودش رو آتش می زنه و می میره

دردناکه، نه؟

البته که دردناکه

مقصر کیه؟؟

بنظر من اولین مقصر پدر و مادر احمق و نادانی هستن که به فرزندشون آگاهی لازم راجع به چنین مسأله مهمی رو نمی دن، اون هم وقتی اعتقاد دارن که دختر رو باید زود شوهر داد

مقصر بعدی هم اون مردیه که از همون شب اول بقولی می خواد میخش رو محکم بکوبه و مردیش رو ثابت کنه و خواست، احساس و شرایط روحی همسرش براش هیچه و حتی تحمل یک شب، یا چند ساعت رو هم نداره تا چیزی رو که پدر و مادر دختر درش کوتاهی کردن برای اون دختر که قراره از حالا شریک و همراه و همسرش باشه روشن کنه

مدرسه و جامعه و این چیزها رو هم فاکتور می گیریم که اصولاً در اینجور موارد تعطیل و خارج از باغند و کوچکترین حسابی نمیشه روشون باز کرد

بعد حالا چطوره که رابطه دختر و پسری که همدیگه رو دوست دارن و با عشق و رضایت روح و جسمشون رو در اختیار هم قرار میدن اسم ز.نا می گیره؟؟

جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

    1         2         3         4     >>

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100321

مرجع کد موزیک