X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

خیلی وقت بود توی این وبلاگ بازی نکرده بودم

اما بازی اگرها به دلم نشست

بدون هیچ توضیحی میرم سر اصل مطلب



اگر ماهی از سال بودم ...
امرداد بودم، چون عاشق این ماهم


اگر روزی از هفته بودم ...
شنبه بودم، چون باهم بودنهای شنبه رو دوست دارم


اگر عدد بودم ...
4 بودم، چون همیشه بنظرم کاملترین عدد بوده و هست

اگر جهت بودم ...
شرق بودم، بی هیچ دلیل قابل توضیحی

اگر همراه بودم ...
همیشگی بودم

اگر نوشیدنی بودم ...
lemonmint بودم، نوشیدنی فوق العاده ای که توی گوآ کشفش کردم

اگر گناه بودم ...  
اولین تجربه همخ.وابگی بودم، چون شیرین و لذتبخشه

اگر درخت بودم ...
درخت گیلاس بودم، چون عاشق شکوفه های گیلاسم

اگر میوه بودم ...
گیلاس بودم، چون هیچوقت ازش سیر نمیشم

اگر گل بودم ...
نرگس بودم، چون قشنگ و دوست داشتنیه

اگر آب و هوا بودم ...
صاف و آفتابی بودم

اگر رنگ بودم ...
نارنجی بودم، پر از انرژی زندگی

اگر پرنده بودم ...
ققنوس بودم، نامیرا

اگر صدا بودم ...
صدای لالاییه یه مادر جوون بودم

اگر فعل بودم ... 

زندگی کردن بودم


اگر ساز بودم ...  
ویولون بودم، ساز محبوبم

اگر کتاب بودم ...
شاهنامه بودم، اصیل و ارزشمند

اگر عضوی از بدن بودم ...
چشم بودم، روشن و آگاه

اگر شعر بودم ... 

کوچه استاد مشیری بودم


اگر بخشی از طبیعت بودم ...
ساحل دریا بودم

اگر یک حس بودم ...
مادرانگی بودم



شما هم دوست داری بازی کنی؟

پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 3 شما چیزی نمیگی؟

*

منم بازی 


سلام

خوبید؟؟ 


راستش توی این چند روز سوژه برای پست گذاشتن زیاد داشتم

(شاهدش هم اینکه اینقدر سرعتم بالا رفته که شما نمی رسید کامنت بذارید!! )

بعد هی می نویسم save می کنم که بعداً بزارمااااا

بعد یهو می بینم اگر بمونه بیات میشه مزه اش میره

با اینحال کلی هم هنوز پست save شده دارم و تازه می خواستم ماجرای بس خل وضعانه دیروز رو براتون تعریف کنم  که زد و به بازی دعوت شدیم

اونم نه یکی، دو تاااااا 

ما هم که تهِ بچه حرف گوش کن 

گفتیم بیایم وسط اینهمه جدی گویی و پند و اندرز، بازی کنیم بلکه یکم حال و هواتون عوض شه


بازی اول:

سید جان به یه بازی بی نام و نشانی دعوت کردن که خیلی دوست دارم بانیِ محترمش رو بشناسم و یه حالی ازشون بپرسم 

بازیش هم به این شکله که باید اولین چیزی که با خوندن این کلمه ها به ذهنم می رسه رو بگم:


دریا: (اگر منظور خزر نباشه) پاکی و آرامش

قهوه: شکر نداشت مهم نیست، اما بی شیر نباشه لطفاً

غرور: دارم، زیاد هم دارم، اما گاهی شکستنش هم قشنگه

مدرسه: سعی می کنم خیلی به خاطراتش فکر نکنم 

دفتر مدیر: زیاد نرفتم

تقلب : مال دانش آموز/دانشجوئه 

قرمه سبزی: اینقدر هوس کردم  

ریاضی: تا وقتی مجبور نبودم بخونم دوست داشتم 

آهنگ: بهترین چیزی که حال و هوام رو عوض می کنه 

ماه رمضون: ربنــــــــــــا 

استخر: خیلی ساله نرفتم

آبگوشت: همه مزه اش به گوشت کوبیده و پیازشه

روزنامه: یه زمانی خیلی می خوندم

کودکی: دور و شیرین

قزوین: نرفتم تا حالا 

دروغ: متنفرم

لیسانس: دم دست

فوتبال: خواهشاً کانال رو عوض کن

قانون: کشک 

پرواز: اوج 

اشک: سم زدایی روح

ازدواج: من براش ساخته نشدم

وبلاگ: دوستش دارم 

شب: پر از کشف نشده ها

زندگی: زیباست 

عشق: ... 

هلو: هوس کردم

تحصیل: راه دیگه ای هم هست؟؟

خارج: بهتر از داخل

خواب: هــــــــــــــــــوم، یعنی لذتی بالاتر از این آفرید خدا؟؟؟

اینترنت: به من معتاد شده!!!

مجلس: رینگ بوکس 

سال 88: بهتر از 87 بوده تا حالا 

کتاب: دوباره دارم میفتم رو دور خوندنش



بازی دوم:

آریان عزیز هم به یه بازی دعوت کرده که خیلی سخاوتمندانه 3 تا جون به آدم میدن و بعد می پرسن حالا چطوری این 3 تا رو از دست میدی؟

عرض کنم خدمتتون که بنده از بس جون عزیزم هر 3 تا جون رو می ذارم توی جیبم و یه گوشه ای همینطور بی سر و صدا می شینم که جناب عزرائیل حتی نگاهش هم بهم نیفته!!!

مگر من جونم (جونها) رو از سر راه آوردم که همینطوری بذل و بخشش کنم؟؟!!!


با تشکر از دو دوست عزیز

شوکول خانم شما دعوتید که ببازید (بازی کنید)

بقیه هم هرکس دوست داره بازی کنه

(من نه یادمه کی بازی نکرده و نه می دونم کی دوست داره بازی کنه )


همین دیگه


یادم آمد

یه بازی دیگه راه افتاده که هرکس یه کاریکاتور (مربوط به م.و.ج س.ب.ز) بذاره توی بلاگش

این کاریکاتور رو توی وبلاگ دل نوشته های دری وری دیدم و خیلی تأثیر گذار بود برام

میذارم اینجا شما هم ببینید



*pegi

سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

منم بازی 

 

   

آریان عزیز به بازی دعوتم کرده:

اگر جای انسانهای اولیه بودی ترجیح می  دادی چه چیزایی زودتر کشف یا اختراع شن؟؟

(عنوان دقیقاً همین بود)

 

خب دیگه مقدمه نمی خواد، میرم سر اصل مطلب

 

اختراعات:

1. صابون و مسواک و خمیردندون

(آقای محترم به من میگه مأمور بهداشت

مسواکم صبح تا مسواک نزنم به هیچکس سلام نمی کنم و حرف نمی زنم

شبم مسواک نزنم صبح می خوام بمیرم خودم)

 

2. بالش و لحافم 

(باورتون میشه من لحافم رو با خودم از ایران آوردم؟؟

40 کیلو اضافه بار رو فکر  کردید از کجا آوردم؟؟)

 

3 . شُلوار لی و تی شرت 

(البته بی آستین باشه خیلی بهتره -همون تاپ خودمون-

یعنی لباس راحتتر از این میشه؟؟ 

من با شُلوار لی می تونم حتی بخوابم)

 

4. حوله و چتر

(از خیس شدن و خیس بودن بدم میاد شدیداً )

 

5. کامپیوتر با اینترنت

(wireless باشه بی زحمت)

 

6. موبایل

(برای اینکه از media player و دوربینش استفاده کنم

اگرنه استفاده خاص دیگه ای نداره)

 

7. موتور

(یه حالی میدهههههههه )

 

8. مام و اسپری و عطر و...

(بوی تلخ و خنک در اولویته )

 

9. عکس

(با هر مدل عکسی کلی حال می کنم، بخصوص قدیمیهای نوستالژیک)

 

10. کتاب

(کتاب شعر و دیوان هم باشه)

 

11. دمپایی روفَرشی

(اینقدر بدم میاد تو خونه پابرهنه راه برم... )

 

12. لاک سفید

 

13. کارت تبریک

(هدیه مورد علاقمه، هم برای دادن هم گرفتن)

 

کشفیات:

1. دردونه و مامان و بابا و... 

 

2. دوستهام

 

3. انواع و اقسام خوراکی و خوردنی 

(ماست و شکلات و ماسالادوسا* و منگو + منگو جوس (mango juice) هم باشه لطفاً

دوست جون و آقای محترم به این نتیجه رسیدن که من معده ام سوراخه!!!

بس که این دوتا تفاهم دارن لامصباااا)

 

4. خط و کلمه 

(کلاً هرچی که بشه باهاش انتقال افکار و اینا کرد)
 

دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه 

 

 ^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

1. دیشب جای همه اونایی که نبودن خالی بود

دوستای خوب و تراس با ویوی عالی و هوای محشر و صد البته کادوهای یکی از یکی بهتر!!!

بابت تبریکها هم ممنون

ان شاءلله قسمت شما بشه!! 

  

از بین تبریکا که از اقسا نقاط دنیا ارسال شد، این یکی از همه جالبتر بود 

 

2. با اجازه سید و رها و سمانه و هاD از طرف بنده دعوتن 

  

توصیه نوشت: هندوانه گندیده نخورید بد کوفتیه  

 

* ماسالادوسا یه غذای هندیه که من 23 سال تعریفش رو از مامان و بابا شنیدم و بعد از 23 سال آمدم اینجا خوردم

خیلی خوشمزه است. اگر از اینورا رد شدید امتحانش کنید حتماً 

 

 

 

GoodlucK 

*PegI

دوشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 منم بازی

 

سلام

خوبید؟ 

 سمانه عزیزم من رو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده

"خاطرات 14 سال پیش"

 

راستشو بخواید اول کلی فکر کردم تا یادم بیاد اصلاً 14 سال پیش چند ساله بودم و کجا بودم و موقعیتم چطوری بود 

آخه می شناسید که حافظه منو

نگفتم؟؟

حافظه من با کُندُر کار می کنه که اونم یادم میره بخورم!!!! 

 

بهرحال بعد از کلی فکر و بررسی، یادم آمد که اون موقع من 10 ساله بودم و کلاس چهارم دبستان! 

 

از مدرسه که هیچوقت خاطره خوبی نداشتم و ندارم 

 

بهترین و صمیمیترین دوستم هم کسی بود که سایه همدیگه رو با تیر می زدیم و همش با هم جنگ و دعوا داشتیم 

 

توی خونه هم اون وقتا همش با دردونه سر دعوا و ناسازگاری داشتیم و چه بلاهایی که این فسقلی سرم نیاورد 

 

اما یه چیزی که خیلی روشن توی ذهنم آمد، اولین تجربه عشقی!!! بود که توی اون سن طعمش رو چشیدم

یادمه اون وقتا از یه پسره خوشم میامد که اسمش رضا بود

کشته مرده قیافه و استایلش بودم 

تیپش هم تو همون عالم بچگی بنظرم خوب میامد 

البته که هیچوقت جرأت نکردم جز به همون دوست صمیمیم قضیه رو بگم

اما قشنگ یادمه که سعی می کردم همش توی چشمش باشم و یجورایی توجهش رو جلب کنم 

هیچوقت نفهمیدم که متوجه اونهمه تلاش من شد یا نه

اما بهرحال اولین کسی بود که وقتی نگاهش بهم میفتاد هول میشدم و دست و پامو گم می کردم 

خوب یادمه که یه شعر 2 بیتی هم براش گفته بودم و نوشته بودم روی یه تکه کاغذ و ته کشو خرت و پرتهام قایمش کرده بودم  (شعرشم قشنگ یادمه، اما اگر فکر کردید میگم چی بود باید بگم سخت در اشتباهید. فکر کن که من اون مزخرفات رو اینجا بنویسم!!!)

که یه روز نمی دونم چی شد که بابا رفتن سر اون کشو و اون کاغذ کذایی رو پیدا کردن و بهم گفتن اولین و آخرین باری باشه که همچین چیزی توی وسایلت پیدا می کنم

 

این عاقبت اون عشق احمقانه بود و بعدم خیلی زود همه چیز فراموش شد

 چند سال بعدش که رضا رو دیدم کلی خودم رو بخاطر سلیقه بدم سرزنش کردم 

 

بهرحال این واضح ترین خاطره ایه که توی ذهنم مونده

 

نمی دونم کیا بازی نکردن 

اما هرکس بازی نکرده و دوست داره بازی کنه از طرف من دعوته 

 

 

*PegI

چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

منم بازی 

 

سلام 

خوبید؟ 

گفته بودم پست امروز یه بازی وبلاگیه که توی وبلاگ خانم زیگزاگ و آقای زیپ دیدمش 

اینم بازی من:  

 

۱. تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟ حالا اگه امروز یکی بگه همه‌ی این دنیایی که دارید لمس می‌کنید و می‌بینید با همه‌ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمی‌دونین تو بیداری، تو دنیای واقعی چی انتظارتون رو می‌کشه باز دوست دارین بیدار شین؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه می‌شین؟ قشنگ‌تر از الان یا ...؟
- برام هیجان انگیزه خیلی. گاهی فکر می کنم هر دنیای دیگه ای از این که دنیایی من (ما) الآن می بینم قشنگتره!! 

 

۲. اگه قرار بود همه‌ی دنیا و فلسفه‌ی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی می‌کشیدین؟
- یه درخت سیب 

 

۳. قشنگ‌ترین آرزو و رویای بچگی‌تون؟
اینکه عروسکهام جون بگیرن و مجبور نباشم با غزاله (دختر ننر همسایه) بازی کنم!! 

 

۴. اگه الان می‌تونستین به همه‌ی مردم دنیا، یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی می‌دادین؟
- فکر کنم گذشت 

 

۵. بزرگ‌ترین تفاوت زن و مرد از نظر شما؟
- اینکه مرکز قدرت آقایون سرشون و مرکز قدرت خانمها قلبشونه 

(البته معنیش این نیست که آقایون از قلبشون و خانمها از سرشون استفاده نمی کنن) 

 

۶. اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت‌نامه‌ی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟
قبلاً نمی توانم رو حذف کردم  

 

۷. کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟
- اگر فقط یکی رو میشه گفت، برادرم (چون خیلی دلتنگشم) 

 

۸. اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال، فقط یه سوال (هر سوالی در هر موردی) بپرسین و قرار باشه به این سوال‌تون جواب داده بشه چی می‌پرسین؟ 

- آخرش چی میشه؟؟ 

 

۹. اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمی‌دارین ازش؟ 

- تمام آلبومهای عکسی که داریم 

 

۱۰. قشنگ‌ترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟ 

- آری آری/ زندگی زیباست/ زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/ گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست/ ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست 

 

۱۱. اگه قرار بود اولین شناسنامه رو شما تنظیم کنین به جز اسم و فامیل و نام پدر و این مدل اطلاعات ترجیح می‌دادین دیگه چه گزینه‌هایی بهش اضافه بشه؟ 

- هیچی. بنظرم همین اطلاعات کافیه 

 

۱۲. به نیمه‌ی عمرتون می‌رسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین؟ 

- همین اسم خودم رو چون خیلی دوستش دارم. ضمن اینکه فکر می کنم بعدِ 50 سال (نه که قراره 100 زنده باشم ان شالله!!) دیگه اسم آدم اونقدر با آدم عجین میشه و روی آدم میشینه که تصور تغییر دادنش غیر ممکن میشه 

 

۱۳. (تاکید می‌شود پاسخ دادن به این سوال الزامی‌ست): با "ماوس"، "درخت" و "سیاست" یک جمله بسازید. 

- سیاست تکنولوژی شاید این است که بجای هر درخت یک ماوس بکارد.

(ماوس استعاره از هر نوع ماشین) 

 

خب تمام شد

هر کسی که این پست رو خوند و این بازی رو انجام نداده می تونه انجام بده، از نظر من ایرادی نداره 

شوخی کردم همه خواننده های اینجا که این بازی رو دوست دارن از طرف من دعوتن 

 

   

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

* میگه ولی می دونی؟ آبروشون تو همه دنیا رفت. همین هندیا، دیروز دیدم یه عکس گنـــــــــده از ا.ن توی روزنامه X زده، زیرشم نمی دونم چه چرت و پرتی نوشته!!! 

میگم خب بنده خدا مهم همون چرت و پرت زیرش بوده که نخوندی دیگه   

* واااای یه چی بگم بخندین 

من و دوست جون یه چند روزه گیر دادیم به رادیو جوان 

از اینکه آهنگهایی که اصلاً انتظارش رو نداریم رو بشکل رندوم می شنویم لذت می بریم کلی. 

بعد پریروز یهو یه آهنگی گذاشت که قیافه جفتمون این شکلی شد:  

یه نوستالژی کامل 

از روزایی که کلی جوات بودیم برای خودمون 

(کلاس سوم/چهارم دبستان بودیم فکر کنم) 

که با آهنگه هی همچین همچین می رقصیدیم (دقیقاً هم با همین ریخت و تیپ و قیافه) 

آی خندیدیم 

آی خندیدیم 

حالا بگو آهنگه چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

باز منو کاشتی رفتی  

تنها گذاشتی رفتی 

دروغ نگم بجز من 

یکی دیگه داشتی رفتی 

یکی دیگه داشتی رفتی 

 

خلاصه که تهِ خنده بود  

 

شاد باشید  

*pegi

جمعه 19 تیر‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100321

مرجع کد موزیک