X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

میگه شاید دوام نیاری

میگه شاید پدرت مجبور شه برت گردونه

میگه اینجوری مریض میشی

خدایا من می ترسم

خیلی درد دارم

خیلی

خدایا...

جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*


اینو هممون قبول داریم که هر جایی آداب و رسوم مخصوص خودش رو داره

مثلاً آدم میره دانشگاه برای درس خوندن

میره مسجد/کلیسا برای عبادت

میره رستوران برای غذا خوردن

میره دستشویی برای ر...دن

(اینقده بدم میاد از اینایی که وقتی توی دستشویی هستی میان در میزنن میگن داری چکار می کنی اون تو؟؟ نه واقعاً انتظار داری چکار کنم؟!)


حالا من میگم هر زمانی هم یک سری آداب خاص داره

مثلاً زمان درس

زمان عبادت

زمان خوردن

زمان ر...دن

(تنوع مثال رو که دارید؟)


فصل زمستان هم مثل هر زمان دیگه ای کارها و اتفاقات خاص خودش رو می طلبه

یکی از مهمترین وظایفی که توی این فصل باید انجامش داد سرماخوردنه!

یعنی وای بر مؤمنی که زمستانش بدون سرماخوردگی بگذره

یعنی زمستان بدون فین فین و دماغ آویزون یعنی هیچ

زمستان بدون خارش گلو و بیحالی یعنی کشک

اصلاً مگر میشه زمستان بیاد و تو چند روزی (یا شایدم چند هفته ای) از سر بیحالی به رختخوابت نچسبی؟؟

اصلاً مگر معنی داره آدم همه زمستان رو به سلامت و سرحالی بگذرونه؟

توی زمستان باید سرما خورد

حالا می خواد مستقیم و بدون دخالت اطرافیان باشه

می خواد غیر مستقیم و با دخالت اطرافیان باشه(!)

اگر بلد نیستی بطور مستقیم توی زمستان سرما بخوری

بر شما واجب است که از دوستان سرماخورده ای که تازه روزهای اول سرماخوردگیشون رو می گذرونن عیادت بعمل بیاری و خیر سرت فاصله ایمنی رو هم تا حد امکان حفظ کنی، اما باز سرما بخوری

درست مثل الآن من

پس چی شد؟؟

زمستان بدون سرماخوردگی، بی زمستان بدون سرماخوردگی (بر وزن سلامتی بی سلامتی)
































بله می دونم، تو شهر شما الآن ظل گرما و مرداده

اما توی ده ما (شلمرود) سرده و زمستان تقریباً

هرکی هم بگه 26-19 درجه نه سرده نه زمستان، خره 

پنج‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

هرچی بیشتر می گذره

بیشتر احساس حماقت می کنم

احساس می کنم همه چیز از همون اول اشتباه بود

اما هنوز دلم نمی خواد بگم پشیمونم


چقدر توی این شرایط به خانواده ام احتیاج دارم

خانواده...


خدایا، صدامو می شنوی؟

یا بلندتر داد بزنم؟

سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

کوه


هیچوقت اهل کوهنوردی نبودم

البته اگر اون دوران 8-7 سالگی رو فاکتور بگیریم که چند هفته یکبار با بابا می رفتیم کوه و به لطف قدرت و مهارت ایشون کلی کوه بالا و پایین می کردم و فکر می کردم خیلی کوهنورد قابلی هستم

اما بزرگتر که شدم و کم کم مجبور بودم بیشتر به توانایی های خودم تکیه کنم توی کوهنوردی، به این نتیجه رسیدم که این کاره نیستم

راستش بلد نیستم، خوشم نمیاد زیاد (شما بخون جون عزیزم و می ترسم)

برای همینه که با عرض شرمندگی، طی 15 سال گذشته سر جمع 4 بار رفتم کوه

یه بار سوم دبیرستان که بودم از طرف مدرسه رفتیم کلکچال (حالا گیرم با تله کابین رفتیم بالا، خب که چی؟؟)

بار دیگه 4-3 سال بعدش بود که با دخترخاله ها و اهل و عیالهاشون رفتیم دربند

بار بعدی همین 4-3 سال پیش بود که با بر و بچ رفتیم درکه

آخریش هم 2 سال پیش بود که با آهو رفتیم دربند باز

بعد حالا با این سابقه درخشان! چند روزیه که شدیداً هوس کوه کردم

در بنگلور هم که کوه یافت می نشود

آدمی هم که خصلت بیخودشه

آنچه یافت می نشود، آنش آرزوست

البته نه که فکر کنی هوس کوهنوردی کردمااااا

نه

دلم می خواد برم نوک قله بایستم و یه چند ساعتی فریاد بزنم

احتیاج دارم خالی کنم خودمو یکم

احتیاج دارم سبک شم یکم

امروز دلم خیلی گرفته بود

کوه که دم دست نبود

برای همین پاشدم رفتم lake

می دونی

درسته که من عاشق آبم

اما کنار آب فقط به درد وقتهایی می خوره که همه چی آرومه

توی این اوضاع و شرایط (که بقول دردونه همه چی داغونه!) کنار آب رفتن اصلاً گزینه خوبی نیست

آرامش آب آدم رو به شکل کاذبی ریلکس می کنه

انگار یه سرپوش موقت می ذاره روی ظرف روحت

کنار آب گریه کردن هم سخته

چه برسه به فریاد زدن

کنار آب فقط باید آروم نشست

فقط باید تماشاش کرد

این روزا من دلم فریاد می خواهد...


سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

دلی که دلدار داره



می دونی

خیلی درد داره وقتی تویی که تا همین چند وقت پیش ...

بعد حالا دوستهات حال و روز نزارت رو ببینن و دلشون برات بسوزه و هرجا که می خوان برن زنگ بزنن بهت که پاشو باهامون بیا حال و هوات عوض شه و تو برای فرار از پیله سیاهی که دورت پیچیده پاشی باهاشون بری و وقتی میری ببینی مزاحمشونی و معذبن و حتی برای اینکه حال تو خراب نشه یواشکی دست همو می گیرن و بوسه هاشون رو میذارن برای وقتی که تو پشتتو کردی بهشون

اونوقته که خودت رو لعنت می کنی که اصلاً چرا  پاشدی باهاشون آمدی

هرچی می خوای بگو

اما من میگم توی غربت نمیشه تنها موند

اگر توی غربت گیر کردی

بیخود به خودت فشار نیار

دلو بزن به دریا

اگر همدلی داشته باشی، همه جا جاته

تعارف که نداریم

آدم تنها مزاحم لحظه های دونفره دیگرونه

اینو از من قبول کن


یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 نخود

 

 

میگم ماشین می خوام 

میگن دعا کن وضع اقتصادی مملکت درست بشه 

میگم حاضرم دنبال نخود سیاه برم، اما وقتم رو برای همچین دعایی هدر ندم 

دردونه از اونور داد می زنه پس خیلی جمع نکن، چون منم یک عالمه جمع کردم اینجا گذاشتم 

شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

یکی می مُرد ز درد بینوایی 

یکی می گفت خانم پارتی میایی؟! 

 

 

 

این آقایون خیلی عجیب غریبن 

با اینکه هزاران ساله که خانمها عادت دارن وقتی موضوعی اذیتشون می کنه هی راجع بهش حرف بزنن و اینطوری از جنبه های مختلف بررسیش کنن یا از فشار عصبی خودشون کم کنن (همونی که آقایان نادان اسمش رو می ذارن غرغر) 

اما باز هم آقایان عادت نکردن که اینجور وقتها به اعصابشون مسلط باشن و اون خانم رو از دست رفته ندونن و فقط در کنارش بمونن و دلداریش بدن (راه حل ارائه ندن، وضع رو بدتر می کنه)

 

چند سال پیش با یه مسخره ای دوستیم رو بهم زدم 

بعد یه بار داشتم براش از شرایطم بعد از تمام شدن دوستی می گفتم و اصلاً هم حواسم نبود که این طرف هم موجودیست بنام مرد 

طفلی اونقدر هول کرده بود که یادمه آخرین جمله اش این بود: پگی خودکشی اصلاً راه خوبی نیست 

!!!! 

 فکر کن!! 

یعنی من مرده اعتماد بنفس این آدمم 

 

یا مثلاْ این روزها که اصلاْ حال و اعصابم سر جاش نیست 

هی چند روز مجبور بودم برم برای کارهای ویزام 

بعد هی برای بابا که تعریف می کردم اون بنده خدا ناراحت و میشد و می گفت عیبی نداره اینم یه بخشی از زندگیته که باید براش وقت بذاری و اشکالی نداره که مثلاْ مجبوری از کلاسهات بزنی و این حرفها 

هی من می گفتم نه بابا جون برام ok هست این موضوع 

ولی بازم بابا نگرانم بودن 

 

چه میدونم والا 

من تا حالا توی زندگیم مرد نبودم که ببینم چرا درک همچین چیزی اینقدر برای آقایون سخته 

 

هوم؟؟ 

شما چی میگی؟؟ 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*البته هر قاعده ای یک سری استثنائات هم داره هاااا 

هستن کسایی که حتی اگر خرد شدن و ذره ذره نابود شدنت رو هم ببینن آب توی دلشون تکون نمی خوره 

گمون نکنم این دسته از آقایون با این موضوع کنار آمده باشن و پذیرفته باشنش 

به احتمال زیاد فقط یاد گرفتن با بیخیالی از کنارش رد شن تا استرس نگیرن

همین

چهارشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

هیچکدوم از دوستهام حوصله من و این روزهام رو ندارن 

حتی خواننده های این وبلاگ 

به همشون حق میدم 

یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 

 

 

 

میگه تو الآن معلوم نیست چه مشکلی داری 

افسرده ای؟ برانگیخته ای؟ یا ...؟ 

میگه کاری که میگم رو بکن، اونوقت من می دونم افسرده ای و بعد درمان افسردگی رو شروع می کنیم 

اینجوری میشه که گاهی به تخصص متخصصین شک می کنم 

  

می دونی 

چیزی که این روزها آرومم می کنه اینه که خانواده ای دارم (هرچند ...) که همیشه پشتم هستن و حمایتم می کنن  

پدر تحصیلکرده و روشنفکری که بی هیچ ترس و نگرانی از تمام دلواپسیهام براش میگم و همیشه بهترین راهنما بوده برام 

مادر مهربون و صبوری که همیشه همه چیش رو پای ما دوتا گذاشته و با همه وجود کنارمون بوده 

برادر عزیز و شیرینی که حتی توی تاریکی شب هم چشمهای پر از اشکم رو می بینه و اونقدر اصرار می کنه تا براش بگم دردم چیه، بعد همه تلاشش رو می کنه تا بازم بخندم براش 

دختر خاله ای که همیشه بزرگوارانه سنگ صبور همه ناراحتیهام بوده 

و همه عزیزانم...

اینکه همه افراد خانواده ام سالم و سرپا هستن 

اینکه غصه و غم نبود هیچکدومشون روی دلم نیست 

خدایا شکرت 

 

یه چیز دیگه که سعی می کنم این روزا بهش دلخوش کنم سلامتی خودمه 

اینکه شکر خدا هیچ مشکل جسمانی خاصی ندارم 

ولی وقتی بهش فکر می کنم، ناخودآگاه حرفهای ننه قمر خانم میاد تو ذهنم 

"...شکر خدا پات رو زمین محکمه 

کور و کچل نیستی علی 

سلامتی 

چی چیت کمه؟..."

 شکر خدا پام رو زمین محکمه 

شکر خدا کور و کچل نیستم* 

شکر خدا سلامتم 

اما  

یه چیزی کمه 

و این کمبود این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای توی زندگیم داره خودش رو نشون میده و آزاردهنده شده 

درست مثل علی کوچیکه 

ولی می دونم 

من آدمی نیستم که دل به دریا بزنم و هرچه بادا باد 

زندگی خاصِ من، یادم داده که منطقی فکر و رفتار کنم 

همینه که این روزا از هرچی "منطق" فراریم 

 

آهنگ وبلاگم رو خیلی دوست دارم 

پتانسیل این رو دارم که یک 24 ساعت تمام non stop بهش گوش ب.دم و هربار پرشورتر و عمیقتر از قبل باهاش بخونم و ضجه بزنم (امتحان کردم که میگم!)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* می گفت تو از زیبایی هیچ چیز کم نداری 

اما این هاله افسردگی روی صورتت از جذابیتت کم می کنه و باعث میشه کمتر کسی از جنس مخالف جذبت بشه 

بعضیها دل خوشی دارناااا

جمعه 15 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

کسایی که هیچوقت تنهایی مطلق رو تجربه نکردن، هرگز نمی تونن درک کنن که چه نعمت بزرگیه که زیر سقفی که تو خوابیدی، یه نفر دیگه هم نفس بکشه 

از من قبول کنید که تنهایی بزرگترین درده

پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

غروب شد باز خیالت به سرم زد... 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 وقتی اعصابت خرده 

وقتی حال و حوصله نداری 

وقتی برای حال مزخرفت هزارتا دلیل بی سر و ته میاری 

اما ته تهای دلت خوب می دونی چه مرگته 

این چیزا معمولاً وقت غروب پیش میان

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

واقعاً چرا غروبا اینجورین؟؟؟؟

پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

من که از پژمردن یک شاخه گل 

از نگاه ساکت یک کودک بیمار 

از فغان یک قناری در قفس 

از غم یک مرد در زنجیر 

حتی قاتلی بر دار 

اشک در چشمان و بغضم در گلوست 

مرگ او را از کجا باور کنم؟؟ 

... 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوست می تونه تو رو پر از لذت و احساس خوب کنه ولی این قدرتم داره که تو یه لحظه همشو ازت بگیره . (رامونا)

سه‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

امشب عروسی توئه 

دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

یه تجربه تلخ




تا حالا شده دلت برای کسی تنگ شه؟؟

تا حالا شده دلت برای شنیدن صدای یکی بتپه؟؟

تا حالا شده اونقدر کلافه و پریشون بشی که فقط حرف زدن با اون یک نفر بتونه نجاتت بده؟؟

تا حالا شده فکر کنی فقط همون یک نفر هست که می تونی با خیال راحت همه حرفها و درد دلهات رو براش بگی

تا حالا شده فکر کنی فقط یک نفر هست که می تونی با خیال راحت ساعتها براش بباری و اون هم دلداریت بده؟؟





حالا اگر یه روز از دستش بدی؟؟

اگر یه روز اونقدر ازت دور شه که باهاش غریبی کنی؟؟

اگر وقتی بهش زنگ می زنی، ببینی هیچ حرفی برای گفتن بهش نداری؟؟

حالا چی؟؟

یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 گله

 

 

آماده ای که تو هم منو ترک کنی؟
یا می خوای بشنوی تا درد منو درک کنی؟ 

 


می خونم تا تو دلم این بار سنگین نمونه
این اشکه منه که باعث رنگین کمونه
این صدای اشک منه به هر گوشه رسید
فعلاً که زندگی گرگه و ما یه خرگوشه سفید
دلم بهم میگه این ناله ها کافی نیست یه ریز
...
 

 

که بیدار بمونم ببینم من چه واژه ای
می تونه بهتر بیان کنه عمق این تراژدی
وقتی کسی راه نمیاد باهام جز سایه من
...

گله دارم ، آره من از خدا گله دارم
که چرا در هر قدمم می خوره گره کارم
دیگه پر شده از ناله ها دله پارم
که چرا خوبیهای دنیا واسم نصفه کارست
وقتی غرق میشم آره زیر سیل کارم
وقتی نمیشه بدست بیارم من دل یارم
وقتی شونه ای ندارم من روش سر بذارم
میگم گله دارم ، گله از این دل زارم


می گی کفر نگو ، تو هم شکر کنش باز
ولی وقتی شب رفته و اینجا صبح شدش باز
و خورشید تابید رو مشکلی که تو دل من بوده
حالا منم و روزگار و یه دوئل مردونه



می گم بکش خودتو بذا یه نفسی بکشی
وقتی داری راه زندگیتو عوضی می کشی
به مشکلاتم می گم من دوباره نمی خوامت
چرا سختی واسه منه ...؟



از شانس بده مائه جاده تنگ میشه ، آره
وقتی دست به طلا هم میزنیم سنگ میشه ، آره
وقتی به آینده ها ندارم حس خاصی
...



پیش دوست و آشنا هم نمی خوام کم بیارم
مجبورم سر و تش رو با یه دروغ هم بیارم



جای اینکه خدا واسه مشکلم پا پیش بذاره
کاری کرده صبح و شب رو سرم آتیش بباره


گله دارم ، آره من از خدا گله دارم
که چرا در هر قدمم می خوره گره کارم
دیگه پر شده از ناله ها دله پارم
که چرا خوبیهای دنیا واسم نصفه کارست
وقتی غرق میشم آره زیر سیل کارم
وقتی نمیشه بدست بیارم من دل یارم
وقتی شونه ای ندارم من روش سر بذارم
میگم گله دارم ، گله از این دل زارم


...

اونها شعار می دادن منو درکم می کنن
ولی وقت سختی دیدم چطور ترکم می کنن
چه دوستهای من ، چه عشق و چه برادرم
...



و واسه مشکلاته به هم ریخته حال روحیم
حالا کجای دنیا فرار کنم ...؟
...



تو رویا بودم که حال خوشم همیشگی است
و حالا می فهمم هیچ مادیاتی همیشه نیست
دنیا کاری کرد که چشم های من هر شب اشکه
ولی نمیبازم ، مگه دنیا از رو نعشم رد شه




گله-بیباک




















وقتی موقع نوشتن بغضت میترکه
میفهمی چه حسی داره ؟؟؟

شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100321

مرجع کد موزیک